در ولنگاری این شهر سیاه

در ولنگاری این شهر سیاه
خبری نیست از آن کوچه ی شب مهتابی

نه صدایی می رسد از شوق بگوش
نه دگر ناله ی مستانه ی شبگردی

دل شب می شکند....
دیدگاه ها (۱)

من از اون آسمون آبی میخواممن از اون شبهای مهتابی میخوامدلم ا...

...

گرفتی هرچه را دادی خیالی نیستاما من ؛دلی را که سپردم دست تو ...

گرفتی هرچه را دادی خیالی نیستاما من ؛دلی را که سپردم دست تو ...

آن چیز که در سینه‌ی من بود، دگر نیستآن عشق که جان‌مایه‌ی غم ...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

بی تو پَتیاره ی پاییز مرا می شِکند🍁این شب وسوسه انگیز مرا می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط