میدانی دقیقا همه چیز از آن شبی شروع شد

میدانی دقیقا همه چیز از آن شبی شروع شد
که بدونِ "شب بخیر" گفتن هایِ همیشگی ات
خوابیدی و
من گذاشتم
به پایِ خستگی ات،
و این "خستگی هایت"
هر شب بیشتر شد
تا اینکه نه من ذوقی برایِ حرف زدن داشتم
و نه تو حرفی برای گفتن،
دیدگاه ها (۲)

و من چگونه نگیرد دلم اینجا که ساعت و آیینه و هوا... به تو مع...

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم / خداحافظ ،ولی هرگز نخو...

و یک روزیک روزِ خیلی بدرفتنم را ،بــــرایِ همیشه ،بــــاور خ...

«ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ...ﺑﯽ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻩﯼ ﺩﺷﺖ ﺟﻨﻮﻧﻢ...ﺻﯿﺪِ ﺍﻓﺘ...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت یـازدهـم عاشق همیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط