ظهور ازدواج

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۰۱

نرم خندیدم و گفتم بعیدم نیست..
جدي در رو باز کرد و رفتیم تو پارکینگ و سوار ماشینش
شدیم.راه افتاد و جدی گفت بعدش میري خونه دیگه نه؟ شونه بالا انداختم و گفتم شاید گشتی زدم..
خيلي جدي گفت برمیگردي خونه..
نگاش کردم.با اخم به روبروش خیره شده بود.
گنگ گفتم از کي تا حالا گشت زدن ممنوعه؟
تلخ :گفت حرف بیخود نزن. بعد بودن سر قبر مامانت ميري
خونه..جدي گفتم چرا؟ عصبي :گفت چون من میگم میری خونه
اخم کردم و گفتم بازداشتی ام؟
خشن گفت: فرض کن اره. گفتم میری خونه..به اندازه کافي..
ادامه نداد و لبهاشو به هم فشرد.
عصبي و گنگ گفتم به اندازه کافي چي؟ بگو..مگه
میکنم؟ با غیض و تاکید گفت: میری خونه..
دندونامو به هم فشردم برو بابا... زوري زوريه ديگه..
جلوي قبرستون نگه داشت. من چیکار
با غیض و دلخور پیاده شدم و در ماشینش رو کوبیدم. هنوز نفهميده من لجباز تر از این حرفام رفتم سر خاک مامان..
کنارش نشستم.با بغض گفتم: سلام مامان مهربونم
ناخوداگاه دستمو روی شکمم گذاشتم و درمونده
گفتم: احساس عجیبی دارم مامان.. احساس.. تلخ گفتم مادر شدن..هنوز به جیمین نگفتم..به نظر تو خوشحال میشه؟
چشمامو بستم و اشکم جاري شد و گرفته گفتم دارم مامان
میشم...لبخند زدم و گفتم مامان یه ترینر کوچولو..خيلي كوچولو.. و با بغض خندیدم و اشکم بین خنده ام جاري شد.
مادر شدن اونقدر درگیر بودم که درست و حسابي بهش فك نكردم..
فك نكردم اما.. حسش میکردم..
با همه وجودم نطفه كوچيك توي شكمم رو حس میکردم.
جااانم.. عزیزكم..
با عشق شکممو نوازش کردم و نفس عميقي کشيدم.
نمیتونم دست رو دست بذارم
دو هفته شده..باید برم پیش وکیل بابا... احتمالا پرونده رو پیدا کرده تاکسی گرفتم و رفتم دفتر وکالتش و چند دقیقه بعد رفتم
داخل.با دیدنم لبخندي زد و گفت: اتفاقا همین امروز داشتم به شما
فك .میکردم پرونده پدرت رو پیدا کردم
با ذوق رو صندلي جلوش نشستم و گفتم:خب؟ وکیل-قاضی پرونده فین دوناتو بود و پدرت محکوم به
حبس ابد شد..تلخ گفتم:پدرم بي گناه بود. من مطمینم..
وکیل اون موقع منم اینو باور داشتم. پرونده پدرت از اون پروندهها بود که حس ميكني طرف بي گناهه ولی هیچ مدركي براي اثباتش نداري.. متاسفانه همه چیز برعلیه پدرت
بود.فك نميكنين قاضي بد و غیر منصفانه حکم داده باشه؟ وكيل من وكيلم خانوم.. قضاوت کار من نیست..ولي تا جايي که میدونم فین دوناتو ادم بي عدالتي نبود.. ممکنه خریده باشنش؟ بالاخره شرکت بیمه و اون همه پول و تشکیلات..
دیدگاه ها (۸۴)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۲ سر تکون دادم و بلند شدم و ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۳ گناه بود.دست رو قلبم گذاشت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۰ با خودم فک کردم اگه جیمین...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۹ بي اختیار باز مهربون شدم و...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۶ تایپ کرد و گفت: متهم؟ اندر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۰۹گنگ چشمامو گشاد کردم و تند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط