سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۲۸
مشغول بازی کردن در بیلیارد بودن فیلیکس به دیوار تیکه داد بود مشغول خوردن چای مخصوص فرانسه ای بود و گاه گاهی جواب تهیونگ رو میداد نیکلاس همراه با تهیونگ مشغول بازی کردن بود و شاهزاده ها و مقام داران دیگی هم بودن شاهزاده لاسوگاس هرازگاهی با شاهزاده فرانسه مشغول حرف زدن میشد ....
تهیونگ: فقد یک نفر همون کافیه ...
با زدن توپ با چوب تو دست اش حرف را گفت ....
نیکلاس: تو چی میگی من حتی بهش پیشنهاد دادم
فرانسیس : عه خب چی زود اون چه جوابی داد
نیکلاس: خب گفت باید فکر کنه و حتما جوابش مثبته خب دخترا ناز دارن دیگه مگه شما نمیدونید
تهیونگ : خدا کنه ماله من نباشه
زیر لبی زمزمه کرد و مشغول بازی کردن شد ...
اسلاید ۲ اتاق سرگرمی
افکارش هنوزم اذیت اش میکرد آن حرفی که نیکلاس گفت .... یا حسی که نسبت به شاهزاده تهیونگ داشت رو انکار میکرد قدم های آرامی رو چمن ها برمیداشت نفس های عميقی کشید چطور برادرش را پیدا میکرد این ها تو سرش میگذشتند ناگهانی یاد گردنبد اش افتاد ( خدا بگم چیکارتون کنه فلاویا ارولیا چیکار کنم چجوری پیداش کنم ) لباس بلند اش را در دست هایش گرفت و پا قدم شد سمته در ....
وارد اتاق سرگرمی های مستر ها شد نگاه همه به آن دوشیزه افتاد نگهبان جلو در زود سمته دختره رفت و با عجله گفت ...... : دوشیزه شما نباید بیایید اینجا
ات : ساکت شو
به سمته تهیونگ رفت .... اون با اخلاق مهربان اش بهش خیره شد و مستقیم تو چشم های دختره نگاه کرد....
ات : هی بگو ببینم گردنبندم کجاست ؟
تهیونگ لبخندی زد و قدمی بهش نزدیک شد لب هایش را نزدیک گوشه دختره برد با لحن پرو آنه و نیشخند گفت ..... تهیونگ : دوشیزه وانتورا به من بدهکار هستی همین الان لبخند بزن و دستی یه شونم بکش و قدم بردار سمته در
دختره شوکه نگاهی به چشم های بادامی مستر روبه رو اش انداخت چقدر این نگاه رو دوست داشت تا هدی که لبخند خودش رو لبش بشینه با دزدیدن نگاه اش ازش پسره سمته در رفت همام دیقه پج پج ها مستر ها به گوشش خوردن
تهیونگ به دنبال دختره راهی شد از اتاق خارج شدن ...
پارت ۲۸
مشغول بازی کردن در بیلیارد بودن فیلیکس به دیوار تیکه داد بود مشغول خوردن چای مخصوص فرانسه ای بود و گاه گاهی جواب تهیونگ رو میداد نیکلاس همراه با تهیونگ مشغول بازی کردن بود و شاهزاده ها و مقام داران دیگی هم بودن شاهزاده لاسوگاس هرازگاهی با شاهزاده فرانسه مشغول حرف زدن میشد ....
تهیونگ: فقد یک نفر همون کافیه ...
با زدن توپ با چوب تو دست اش حرف را گفت ....
نیکلاس: تو چی میگی من حتی بهش پیشنهاد دادم
فرانسیس : عه خب چی زود اون چه جوابی داد
نیکلاس: خب گفت باید فکر کنه و حتما جوابش مثبته خب دخترا ناز دارن دیگه مگه شما نمیدونید
تهیونگ : خدا کنه ماله من نباشه
زیر لبی زمزمه کرد و مشغول بازی کردن شد ...
اسلاید ۲ اتاق سرگرمی
افکارش هنوزم اذیت اش میکرد آن حرفی که نیکلاس گفت .... یا حسی که نسبت به شاهزاده تهیونگ داشت رو انکار میکرد قدم های آرامی رو چمن ها برمیداشت نفس های عميقی کشید چطور برادرش را پیدا میکرد این ها تو سرش میگذشتند ناگهانی یاد گردنبد اش افتاد ( خدا بگم چیکارتون کنه فلاویا ارولیا چیکار کنم چجوری پیداش کنم ) لباس بلند اش را در دست هایش گرفت و پا قدم شد سمته در ....
وارد اتاق سرگرمی های مستر ها شد نگاه همه به آن دوشیزه افتاد نگهبان جلو در زود سمته دختره رفت و با عجله گفت ...... : دوشیزه شما نباید بیایید اینجا
ات : ساکت شو
به سمته تهیونگ رفت .... اون با اخلاق مهربان اش بهش خیره شد و مستقیم تو چشم های دختره نگاه کرد....
ات : هی بگو ببینم گردنبندم کجاست ؟
تهیونگ لبخندی زد و قدمی بهش نزدیک شد لب هایش را نزدیک گوشه دختره برد با لحن پرو آنه و نیشخند گفت ..... تهیونگ : دوشیزه وانتورا به من بدهکار هستی همین الان لبخند بزن و دستی یه شونم بکش و قدم بردار سمته در
دختره شوکه نگاهی به چشم های بادامی مستر روبه رو اش انداخت چقدر این نگاه رو دوست داشت تا هدی که لبخند خودش رو لبش بشینه با دزدیدن نگاه اش ازش پسره سمته در رفت همام دیقه پج پج ها مستر ها به گوشش خوردن
تهیونگ به دنبال دختره راهی شد از اتاق خارج شدن ...
- ۷.۸k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط