عاشق این مرد هستم
عاشق این مرد هستم....
متنش طولانیه ولی حتما بخونید...
حجتالاسلام و المسلمین حسین انصاریان ،
در کتاب «معاشرت» که از تالیفات اوست ،
به بیان خاطرهای پرداخته است که در پی میآید:
از طرف یکی از دوستان که در عشق به امام زمان (عج) زبانزد اهل ایمان در نیشابور است ،
و با شنیدن نام آن حضرت و یاد آن یادگار انبیاء و امامان (علیهمالسلام) چون باران بهار از دیده اشک میبارد،
در دهه دوم ماه ذیحجه به مناسبت عید ولایت جهت تبلیغ دعوت شدم...
چند شبی از مجلس نورانی تبلیغ گذشته بود ،
که یکی از دوستان روحانیام که در مشهد زندگی میکند به دیدنم آمد...
و به تقاضای من بنا شد تا آخرین شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد...
در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجادیه امام زینالعابدین (ع) بودم...
روزی هنگام عصر دوست روحانیام ،
جهت رفع خستگی به من پیشنهاد پیادهروی در بلوار کمربندی شهر را داد...
خواسته او را پذیرفتم...
قلم بر زمین گذارده،
همراه او وارد بلوار که نزدیک محل اقامتم بود شدیم...
از پیادهروی ما دو نفر چیزی نگذشته بود ،
که جوانی همراه با ماشینی لوکس کنار ما ترمز کرد ،
و با لحنی محبتآمیز از ما خواست تا مقصدی که در نظر داریم سوار ماشین شویم...
دوستم با اشاره دست و چشم از من خواست که او را از خود برانم ،
و از سوار شدن به ماشین او که معلوم نبود صاحبش کیست و چه هدفی دارد،
خودداری کنم...
من با توجه به وضع جوان که چهرهای امروزی و مناسب با وضع غربیان داشت،
و لباسی رنگی و آستین کوتاه بر تن او بود ،
و نشان میداد صد در صد در فرهنگ بیگانه است ،
حاله شده و خلاصه بیماری است،
که نیاز به طبیب مهربان و همنشین اثرگذار و رفیقی دلسوز و دوستی خیرخواه دارد،
سوار ماشین شدم...
و از دوست روحانیام خواستم که او هم با من همراه شود...
دوست روحانیام در کمال بیمیلی،
با ترس و لرز سوار ماشین شد...
راننده از من پرسید: کجا میروید تا شما را برسانم؟
گفتم: هر کجا دلخواه توست...
از جواب من خوشش آمد...
پرسید: اهل کجایی؟
گفتم: تهران...
گفت: در این شهر چه میکنی؟
گفتم: برای دیدار و زیارت تو آمدهام...
از چنین برخوردی آن هم از یک روحانی که هرگز برایش پیش نیامده بود ،
و طبیعتا معهود هم نبود،
فوقالعاده خوشحال و در ضمن بهتزده شد...
به من گفت: من از وضع مالی مناسبی برخوردارم و خانهای دو طبقه دارم ،
و در آن خانه مجرد و تنها زندگی میکنم...
دوست دارم چند لحظهای در آن خانه مهمان من باشید...
رفتن به خانه او را پذیرفتم ،
ولی دوست روحانیام که از اوضاع آشفته کشور نگران بود،
با اشاره و فشردن دست من از من خواست که از رفتن به خانه او چشمپوشی کنم...
ولی من با تکیه به لطف خدا و یاری آن منبع رحمت ،
و بر اساس وجوب امر به معروف و نهی از منکر،
تصمیمم به رفتن خانه او قطعی بود...
به خانه رسیدیم...
ما را به اطاق پذیراییاش راهنمایی کرد...
چهار دیوار اتاق از انواع عکسهای مستهجن و تابلوهای سکس،
و عکس انواع زنان هنرپیشه نیمهعریان غربی پر بود...
دوست روحانیام که برخوردار از تقدس و تقوا بود ،
معترضانه به من گفت: این چه دوزخی است که به آن وارد شدهایم؟
در این اطاق جز اینکه چشم به زمین بدوزیم یا دیده بر هم نهیم چارهای هست؟!
به او گفتم حوصله کن،
استقامت ورز، شاید سفر به این شهر از نظر اراده حق به این خاطر بوده ،
که ما با این جوان آشنا شویم و ساعاتی با او همنشین و دوست گردیم،
تا از این منجلاب فساد به خواست خدا که به همه بندگانش مهربان است ،
و درب توبه را به روی همه گناهکاران باز گذاشته است نجات پیدا کند...
همچنانکه در دعاست:
«أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبادِکَ بَاباً إِلی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ، فَقُلْتَ : تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ -
پروردگارا!
تو کسی هستی که دری را برای بندگانت به سوی عفو و چشمپوشیات باز کردهای و نام آن را توبه گذاردهای،
پس فرمودهای: همه به سوی خدا بازگردید، بازگشتی خالصانه...
در نهایت برای کسی که از ورود به این در پس از گشوده شدنش غفلت ورزد چه عذر و بهانهای خواهد بود؟
جوان پس از چند لحظه وارد اتاق پذیرایی شد ،
و پس از خوشآمد گفتن با قیافهای جدی و گفتاری محکم ،
بدون اینکه لباس ما دو نفر را که لباس پیامبر (ص) است لحاظ کند ،
و در بیخبری کامل از وضع ما دو نفر و بدون هیچ شرم و حیایی ،
و به خیال اینکه ما هم مانند خود او در بیقیدی و بیمهاری به سر میبریم،
گفت: مشروب ناب خارجی در یخچال حاضر دارم،
و تریاک خالص افغانی در بساطم موجود است....
تا چای و میوه میل کنید هر کدام را میخواهید برای شما حاضر کنم!
او با این پیشنهاد به طور جدی فکر میکرد که بهترین نوع پذیرایی از دو دوست جدیدش گر چ
متنش طولانیه ولی حتما بخونید...
حجتالاسلام و المسلمین حسین انصاریان ،
در کتاب «معاشرت» که از تالیفات اوست ،
به بیان خاطرهای پرداخته است که در پی میآید:
از طرف یکی از دوستان که در عشق به امام زمان (عج) زبانزد اهل ایمان در نیشابور است ،
و با شنیدن نام آن حضرت و یاد آن یادگار انبیاء و امامان (علیهمالسلام) چون باران بهار از دیده اشک میبارد،
در دهه دوم ماه ذیحجه به مناسبت عید ولایت جهت تبلیغ دعوت شدم...
چند شبی از مجلس نورانی تبلیغ گذشته بود ،
که یکی از دوستان روحانیام که در مشهد زندگی میکند به دیدنم آمد...
و به تقاضای من بنا شد تا آخرین شب اقامتم در نیشابور نزد من باشد...
در آن زمان مشغول نوشتن تفسیر صحیفه سجادیه امام زینالعابدین (ع) بودم...
روزی هنگام عصر دوست روحانیام ،
جهت رفع خستگی به من پیشنهاد پیادهروی در بلوار کمربندی شهر را داد...
خواسته او را پذیرفتم...
قلم بر زمین گذارده،
همراه او وارد بلوار که نزدیک محل اقامتم بود شدیم...
از پیادهروی ما دو نفر چیزی نگذشته بود ،
که جوانی همراه با ماشینی لوکس کنار ما ترمز کرد ،
و با لحنی محبتآمیز از ما خواست تا مقصدی که در نظر داریم سوار ماشین شویم...
دوستم با اشاره دست و چشم از من خواست که او را از خود برانم ،
و از سوار شدن به ماشین او که معلوم نبود صاحبش کیست و چه هدفی دارد،
خودداری کنم...
من با توجه به وضع جوان که چهرهای امروزی و مناسب با وضع غربیان داشت،
و لباسی رنگی و آستین کوتاه بر تن او بود ،
و نشان میداد صد در صد در فرهنگ بیگانه است ،
حاله شده و خلاصه بیماری است،
که نیاز به طبیب مهربان و همنشین اثرگذار و رفیقی دلسوز و دوستی خیرخواه دارد،
سوار ماشین شدم...
و از دوست روحانیام خواستم که او هم با من همراه شود...
دوست روحانیام در کمال بیمیلی،
با ترس و لرز سوار ماشین شد...
راننده از من پرسید: کجا میروید تا شما را برسانم؟
گفتم: هر کجا دلخواه توست...
از جواب من خوشش آمد...
پرسید: اهل کجایی؟
گفتم: تهران...
گفت: در این شهر چه میکنی؟
گفتم: برای دیدار و زیارت تو آمدهام...
از چنین برخوردی آن هم از یک روحانی که هرگز برایش پیش نیامده بود ،
و طبیعتا معهود هم نبود،
فوقالعاده خوشحال و در ضمن بهتزده شد...
به من گفت: من از وضع مالی مناسبی برخوردارم و خانهای دو طبقه دارم ،
و در آن خانه مجرد و تنها زندگی میکنم...
دوست دارم چند لحظهای در آن خانه مهمان من باشید...
رفتن به خانه او را پذیرفتم ،
ولی دوست روحانیام که از اوضاع آشفته کشور نگران بود،
با اشاره و فشردن دست من از من خواست که از رفتن به خانه او چشمپوشی کنم...
ولی من با تکیه به لطف خدا و یاری آن منبع رحمت ،
و بر اساس وجوب امر به معروف و نهی از منکر،
تصمیمم به رفتن خانه او قطعی بود...
به خانه رسیدیم...
ما را به اطاق پذیراییاش راهنمایی کرد...
چهار دیوار اتاق از انواع عکسهای مستهجن و تابلوهای سکس،
و عکس انواع زنان هنرپیشه نیمهعریان غربی پر بود...
دوست روحانیام که برخوردار از تقدس و تقوا بود ،
معترضانه به من گفت: این چه دوزخی است که به آن وارد شدهایم؟
در این اطاق جز اینکه چشم به زمین بدوزیم یا دیده بر هم نهیم چارهای هست؟!
به او گفتم حوصله کن،
استقامت ورز، شاید سفر به این شهر از نظر اراده حق به این خاطر بوده ،
که ما با این جوان آشنا شویم و ساعاتی با او همنشین و دوست گردیم،
تا از این منجلاب فساد به خواست خدا که به همه بندگانش مهربان است ،
و درب توبه را به روی همه گناهکاران باز گذاشته است نجات پیدا کند...
همچنانکه در دعاست:
«أَنْتَ الَّذِی فَتَحْتَ لِعِبادِکَ بَاباً إِلی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ، فَقُلْتَ : تُوبُوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً فَمَا عُذْرُ مَنْ أَغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ -
پروردگارا!
تو کسی هستی که دری را برای بندگانت به سوی عفو و چشمپوشیات باز کردهای و نام آن را توبه گذاردهای،
پس فرمودهای: همه به سوی خدا بازگردید، بازگشتی خالصانه...
در نهایت برای کسی که از ورود به این در پس از گشوده شدنش غفلت ورزد چه عذر و بهانهای خواهد بود؟
جوان پس از چند لحظه وارد اتاق پذیرایی شد ،
و پس از خوشآمد گفتن با قیافهای جدی و گفتاری محکم ،
بدون اینکه لباس ما دو نفر را که لباس پیامبر (ص) است لحاظ کند ،
و در بیخبری کامل از وضع ما دو نفر و بدون هیچ شرم و حیایی ،
و به خیال اینکه ما هم مانند خود او در بیقیدی و بیمهاری به سر میبریم،
گفت: مشروب ناب خارجی در یخچال حاضر دارم،
و تریاک خالص افغانی در بساطم موجود است....
تا چای و میوه میل کنید هر کدام را میخواهید برای شما حاضر کنم!
او با این پیشنهاد به طور جدی فکر میکرد که بهترین نوع پذیرایی از دو دوست جدیدش گر چ
- ۶.۰k
- ۱۹ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط