پارت یک فن فیک توکیو ریونجرز
پارت یک فن فیک توکیو ریونجرز
مامان:دخترم....
مامان:دختر گلم...
دختر قشنگم
فرشتم،زندگیم
دخترم اون چشمات رو باز کن مامان چشمای قشنگتو ببینه.
دختر که با تعجب به مامانش که بالای سرشه نگاه کرد که داشت قربون صدقش میرفت،دختر شاخ از تعجب در اورد...چیز از تعجب شاخ در اورد و به مادرش نگاه میکرد
دختر:افتاب از کدوم ور در اومده که مامان جون داره قربون صدقم میره
مامان دختر که از عصبانیت، کفگیر که از نظر مامانه شمشیر به نظر میومد ، حالت شمشیر در اورد و به دختر حمله کرد و دختر که دید ریده فرار کرد و در اخر دختر خورد به در و مادرش با هاله ی سیاه اومد طرف دختر و با خنده عصبی گفت:به من میگی بداخلاق،اره؟
دخترک که از ترس ریده بود به خودش با ترس گفت:مامان...به خدا..چیزه...
که مامانش کفگیر رو به حالت شمشیر در اورد و زد به سر دختر بیچاره
دختر اندر ذهن:اینا همش اثرات دیدن زیاد جومونگه..خدا لعنتت کنه جومونگگگگگگگگگگگگگ
واکنش جومونگ:د اخه به من چه؟
مامان بنده خدا که داره راه میره میگه: حالا که خوبی به تو نیومده گمشو *#&##÷*##*÷؛&÷#¥( سانسو صدا سیمایی )اهم خب برو ماست ، کره نون،ماهی و کنسرو لوبیا بخر راستی اتاشغالم نمیخری ، فهمیدی؟
دختر:اخه ماما...
مامان:حرف نباشه
دختر:همین که مامانم خواست شروع به غر زدن بکنه گفتم: باشه باشه رفتم
مامان:افرین قشنگم😊
مغز:هی داریم میریم سوپری
دختر:نه دارم میرم سر به بیابون بزارم
قلب:عه بریم اتفاقا توی تلویزیون از بیابون شنیدم
معده:میگم حالا که داریم میریم بیابون اونجا غذا هست؟
دختر:نه سنگ هست،میخوری؟
معده:ببند در تالار اندیشه رو
همینطور که داشتم با مغز و قلب و معده بحث میکردم نفهمیدم چقدر از خونه دور شدم و رفتم سوپر مارکت و وسایلی که مامانم گفته بود رو خریدم و اومدم بیرون و برای اینکه نبازم نرینم تو اعصاب مادرم یه تاکسی گرفتم که اخر پیچ یه نفر به راننده زنگ زد ،و راننده که انگار ریده شده بود به اعصابش حواسش از رانندگی پرت میشه که یهو یه کامیون میخوره به تاکسی و سیاهی
پارت بعد دختر تناسخ میکنه به توکیو ریونجرز ، برای دختر اسمی نداشتم ، برای همین گفتم دختر و این دختر یه اوتاکو هستش محض اطلاع و تمام دیگه
مامان:دخترم....
مامان:دختر گلم...
دختر قشنگم
فرشتم،زندگیم
دخترم اون چشمات رو باز کن مامان چشمای قشنگتو ببینه.
دختر که با تعجب به مامانش که بالای سرشه نگاه کرد که داشت قربون صدقش میرفت،دختر شاخ از تعجب در اورد...چیز از تعجب شاخ در اورد و به مادرش نگاه میکرد
دختر:افتاب از کدوم ور در اومده که مامان جون داره قربون صدقم میره
مامان دختر که از عصبانیت، کفگیر که از نظر مامانه شمشیر به نظر میومد ، حالت شمشیر در اورد و به دختر حمله کرد و دختر که دید ریده فرار کرد و در اخر دختر خورد به در و مادرش با هاله ی سیاه اومد طرف دختر و با خنده عصبی گفت:به من میگی بداخلاق،اره؟
دخترک که از ترس ریده بود به خودش با ترس گفت:مامان...به خدا..چیزه...
که مامانش کفگیر رو به حالت شمشیر در اورد و زد به سر دختر بیچاره
دختر اندر ذهن:اینا همش اثرات دیدن زیاد جومونگه..خدا لعنتت کنه جومونگگگگگگگگگگگگگ
واکنش جومونگ:د اخه به من چه؟
مامان بنده خدا که داره راه میره میگه: حالا که خوبی به تو نیومده گمشو *#&##÷*##*÷؛&÷#¥( سانسو صدا سیمایی )اهم خب برو ماست ، کره نون،ماهی و کنسرو لوبیا بخر راستی اتاشغالم نمیخری ، فهمیدی؟
دختر:اخه ماما...
مامان:حرف نباشه
دختر:همین که مامانم خواست شروع به غر زدن بکنه گفتم: باشه باشه رفتم
مامان:افرین قشنگم😊
مغز:هی داریم میریم سوپری
دختر:نه دارم میرم سر به بیابون بزارم
قلب:عه بریم اتفاقا توی تلویزیون از بیابون شنیدم
معده:میگم حالا که داریم میریم بیابون اونجا غذا هست؟
دختر:نه سنگ هست،میخوری؟
معده:ببند در تالار اندیشه رو
همینطور که داشتم با مغز و قلب و معده بحث میکردم نفهمیدم چقدر از خونه دور شدم و رفتم سوپر مارکت و وسایلی که مامانم گفته بود رو خریدم و اومدم بیرون و برای اینکه نبازم نرینم تو اعصاب مادرم یه تاکسی گرفتم که اخر پیچ یه نفر به راننده زنگ زد ،و راننده که انگار ریده شده بود به اعصابش حواسش از رانندگی پرت میشه که یهو یه کامیون میخوره به تاکسی و سیاهی
پارت بعد دختر تناسخ میکنه به توکیو ریونجرز ، برای دختر اسمی نداشتم ، برای همین گفتم دختر و این دختر یه اوتاکو هستش محض اطلاع و تمام دیگه
- ۳۹۲
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط