پارت ۱ | اولین روز کاری

پارت ۱ | اولین روز کاری

ساعت هشت صبح بود.

شرکت «JK Group» مثل همیشه شلوغ بود؛ کارمندها با عجله از این طرف به اون طرف می‌رفتن و هرکس سعی می‌کرد قبل از رسیدن رئیس، پشت میزش حاضر باشه.

چون همه می‌دونستن رئیس شرکت فقط یک قانون داشت:

دیر رسیدن ممنوع.

اما تهیونگ؟

تهیونگ دقیقاً ساعت ۸:۰۷ وارد شرکت شد.

در حالی که یک دستش قهوه بود و دست دیگه‌اش گوشی.

منشی جلوی در با نگرانی نگاهش کرد.

— «شما کارمند جدیدین؟»

تهیونگ لبخند زد.

— «بله.»

— «پس چرا هفت دقیقه دیر کردین؟»

تهیونگ به ساعت نگاه کرد.

— «هفت دقیقه که چیزی نیست.»

منشی با وحشت گفت:

— «برای رئیس هست!»

تهیونگ شونه بالا انداخت.

— «رئیس کجاست؟»

صدایی سرد از پشت سرش اومد:

— «همین‌جا.»

تهیونگ برگشت.

مردی با کت مشکی، قیافه‌ای کاملاً جدی و نگاهی که انگار می‌تونست آدم رو فقط با نگاهش اخراج کنه، روبه‌روش ایستاده بود.

تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد خیلی خونسرد گفت:

— «آهان... سلام.»

جونگ‌کوک:
— «ساعت چنده؟»

تهیونگ به ساعت مچی خودش نگاه کرد.

— «هشت و هفت دقیقه.»

— «و ساعت شروع کار؟»

— «هشت.»

— «پس؟»

تهیونگ کمی فکر کرد.

— «پس... ساعتتون جلوئه؟»

منشی نزدیک بود خفه بشه.

جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت موند.

— «اسمت؟»

— «کیم تهیونگ.»

جونگ‌کوک پرونده‌ای که دستش بود رو باز کرد.

— «کارمند جدید بخش طراحی.»

تهیونگ لبخند زد.

— «خودمم.»

— «از امروز قوانین این شرکت رو رعایت می‌کنی.»

تهیونگ سر تکون داد.

— «چشم.»

جونگ‌کوک:
— «اولین قانون: دیر نکن.»

تهیونگ:
— «چشم.»

— «دومین قانون: سر کار با گوشی بازی نکن.»

تهیونگ سریع گوشی رو توی جیبش گذاشت.

— «چشم.»

— «سومین قانون: با رئیس بحث نکن.»

تهیونگ مکث کرد.

— «این یکی سخته.»

جونگ‌کوک ابروش رو بالا برد.

— «چی؟»

تهیونگ با لبخند گفت:

— «گفتم... چشم.»

جونگ‌کوک چند لحظه نگاهش کرد و بعد وارد آسانسور شد.

تهیونگ هم دنبالش رفت.

در آسانسور بسته شد.

سکوت.

تهیونگ یواشکی به جونگ‌کوک نگاه کرد.

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

— «چیزی می‌خوای بگی؟»

— «نه.»

— «پس چرا زل زدی؟»

تهیونگ:
— «داشتم فکر می‌کردم.»

— «به چی؟»

— «اینکه چطوری ممکنه یه نفر از ساعت هشت صبح این‌قدر اخمو باشه.»

جونگ‌کوک بالاخره نگاهش کرد.

تهیونگ لبخند زد.

— «چی؟»

— «هیچی.»

آسانسور باز شد.

جونگ‌کوک بیرون رفت و تهیونگ پشت سرش راه افتاد.

اما درست قبل از ورود به بخش طراحی، جونگ‌کوک ایستاد و برگشت.

— «تهیونگ.»

— «بله رئیس؟»

— «فردا ساعت هشت اینجا باش.»

تهیونگ لبخند زد.

— «حتماً.»

جونگ‌کوک رفت.

تهیونگ زیر لب گفت:

— «چه رئیس بداخلاقی...»

از چند متر آن‌طرف‌تر صدای جونگ‌کوک آمد:

— «شنیدم.»

تهیونگ خشکش زد.

— «...شنوایی‌تون هم خوبه؟»

جونگ‌کوک بدون اینکه برگرده گفت:

— «متأسفانه برای شنیدن حرف‌های تو، زیادی خوبه.»

تهیونگ لبخند زد.

و این تازه اولین روز کاری‌شون بود. 😂
دیدگاه ها (۰)

White Lotus | Part 22صبح روز بعد...فرودگاه اینچئون شلوغ‌تر ا...

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط