part عشق پنهان
part40 عشق پنهان
《ویو جونگ کوک》
پاشدم که برم وسایل رو جمع کنم از پله ها بالا رفتم که...
《ویو ات》
دیر شده بود بلند شدم و از پله های پایین رفتم که به جونگ کوک بگم بیاد که وسایلش رو جمع جور کنه داشتم از پله های پایین میرفتم که به جونگ کوک برخوردم
ات: ...
جونگ کوک: ...
ات: عمم ... خب ... من داشتم میومدم که بگم بیای وسایلت رو جمع کنی
جونگ کوک: ها عمم ... منم داشتم میومدم وسایلم رو جمع کنم
《ویو ات》
از کنارش رد شدم اون رفت بالا من وایسادم دستم رو روی قلبم گذاشتم یه حس عجیبی بود یه حسی بود که تاحالا نسبت به کسی نداشتم .
《پرش زمانی به 2 ساعت بعد》
《ویو ات》
سوار هواپیما شدیم رفتیم و نشستیم رو صندلی هامون من کناز پنجره بودم جونگ کوک هم کنار من بود هر وقت رسیدیم کره باید خوب فکر کنم ببینم باید چجوری از دست این بشر فرار کنم
ات رو به جونگ کوک: کی میرسیم
جونگ کوک: فکر کنم ساعتای ۱ یا ۲ شب
ات: ...
چشمام رو بستم یه نفس عمیق کشیدم نه برای اینکه از شرایطی که توش بودم راضی بودم فقط بخاطر این بود که دیگه خیلی از زندگی خسته شده بودم دیگه نمی تونستم داخل واقعیتی که توش بودم باشم مثل یک کابوس میمونه من به غیر از پدر و مادرم کسی رو نداشتم نه دوستی نه فامیلی نه حتی کسی که واقعا دوسش داشته باشم این برای من سخته که واقعیت رو درک کنم برام سخته که باور کنم داخل یه کابوسی هستم که نمیدونم میتونم ازش بیدار شم یا نه .
نویسنده: ات خوابش برد ...
《ویو جونگ کوک》
پاشدم که برم وسایل رو جمع کنم از پله ها بالا رفتم که...
《ویو ات》
دیر شده بود بلند شدم و از پله های پایین رفتم که به جونگ کوک بگم بیاد که وسایلش رو جمع جور کنه داشتم از پله های پایین میرفتم که به جونگ کوک برخوردم
ات: ...
جونگ کوک: ...
ات: عمم ... خب ... من داشتم میومدم که بگم بیای وسایلت رو جمع کنی
جونگ کوک: ها عمم ... منم داشتم میومدم وسایلم رو جمع کنم
《ویو ات》
از کنارش رد شدم اون رفت بالا من وایسادم دستم رو روی قلبم گذاشتم یه حس عجیبی بود یه حسی بود که تاحالا نسبت به کسی نداشتم .
《پرش زمانی به 2 ساعت بعد》
《ویو ات》
سوار هواپیما شدیم رفتیم و نشستیم رو صندلی هامون من کناز پنجره بودم جونگ کوک هم کنار من بود هر وقت رسیدیم کره باید خوب فکر کنم ببینم باید چجوری از دست این بشر فرار کنم
ات رو به جونگ کوک: کی میرسیم
جونگ کوک: فکر کنم ساعتای ۱ یا ۲ شب
ات: ...
چشمام رو بستم یه نفس عمیق کشیدم نه برای اینکه از شرایطی که توش بودم راضی بودم فقط بخاطر این بود که دیگه خیلی از زندگی خسته شده بودم دیگه نمی تونستم داخل واقعیتی که توش بودم باشم مثل یک کابوس میمونه من به غیر از پدر و مادرم کسی رو نداشتم نه دوستی نه فامیلی نه حتی کسی که واقعا دوسش داشته باشم این برای من سخته که واقعیت رو درک کنم برام سخته که باور کنم داخل یه کابوسی هستم که نمیدونم میتونم ازش بیدار شم یا نه .
نویسنده: ات خوابش برد ...
- ۵.۷k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط