ادامه پارت ۴۰
ادامه پارت ۴۰
N:"پس گفتی میخوای مامان باباتو با مامان بابای من دعوت کنی؟"
ساسکه سر تکان داد:"اره، بعلاوه اوبیتو اینا ایتاچیم شیسویی رو میاره. که رسمی بهشون بگیم دیگه با هم زندگی میکنیم."
ناروتو لبخند دندان نمایی تحویل داد:"ننم جرت میده."
ساسکه پوزخند زد:"براش اماده م."
این قضیه بعد از دو سه روز بود که ناروتو رفت خانه ی ساسکه و تصمیم گرفتند کنار هم زندگی کنند. ساسکه دعوت کرد، هم والدین خودش و هم مال ناروتو. حتی به اوبیتو هم زنگ زد که با کاکاشی بیایند. کلی خونه را سابیدند و برق انداختند. ایتاچی هم رفت میوه بخرد.
Sa:"میخوای یه دست از لباسای منو بپوشی؟ تا وقتی که اسباباتو منتقل کنی."
N:"اره بده. تو سایزمی."
ساسکه یک دست لباس مناسب داد به ناروتو. بالاخره وقتی همه چیز سر جایش بود زنگ در خورد.
دینگ دینگ (نمیتونم جلو خودمو بگیرم صداشو در نیارم. دینگ دینگ!)
ناروتو در را باز کرد. کی بود؟ میناتو و کوشینا با یک دسته گل بزرگ:"مبارکتونههه!"
ناروتو با ذوق در را کامل باز کرد:"بفرمایین."
بعدی ها، فوگاکو و میکوتو بودند با جعبه شیرینی. میکوتو سریع دوید داخل:"دومادمو میخوام ببینمم!"
ساسکه با لبخند رفت کنار و ناروتو را نشان داد.
N:"عه وا سلام خاله."
میکوتو بلافاصله لپ های ناروتو را کشید:"اخ چه خوشگلههه!"
فوگاکو نگاهی از بالا تا پایین به ناروتو انداخت، سختگیرانه. ولی بعد دستش را بالا اورد و موهای او را به هم ریخت:"چه طلاییه."
M:"سلام خانوم و اقای اوچیها، حال و احوال؟"
Ku:"خوشحال شدیم از دیدنتون."
O:"به به در وازه که، ما اومدیممم."
اوبیتو با یک بسته بزرگ کادو امد تو، کاکاشی هم پشت سرش.
●
هنه نشسته بودند سر میز، منتظر شام. ایتاچی هم که بالاخره رسیده بود و...
M:"اره بابا کاسبی خرابه تازگیا، شما قیمتاتون رفته بالا؟"
F:"والا جونم براتون بگه که فعلا اوکی ایم ولی اینجوری پیش بره بعدا رو نمیدونم."
میناتو و فوگاکو در حال بحث اقتصادی.
Ku:"اره بابا ناروتو بچگیاشاا گلاب به روتون فقط پیپی میکرد ما هی پوشک بخر پوشک بخر. شما با دوتا واقعا کمرت درومده ها."
Mi:"اره بخدا عزیزم حالا ایتاچی اوکی بود ولی ساسکه بچگیاش خیلی عر میزد. صب تا شب کارش عر زدن بود."
میکوتو و کوشینا در حال غیبت پشت سر بچه هاشون.
O:"من بودم اشغاللل، نوبتمو گرفتی."
K:"مگه بعد از من ایتاچی نیست؟"
I:"شیسویی بود."
N:"چی میگین من بودم."
Sa:"نهه من بودم بابا اه هی ترتیبو یادتون میره."
S:"از اول بنداز ساسکه."
ایتاچی، شیسویی، ناروتو، ساسکه، اوبیتو و کاکاشی در حال پاسور بازی کردن بودند.
سر شام. بالاخره ساسکه کمی گلویش را صاف کرد:"اینجا هممون جمع شدیم که...به ناروتو خوشامد بگیم. من دوستش دارم میخوام باهاش زندگی کنم."
لپ های ناروتو گل انداخت و با حالت عشوه داری به شوخی زد به شانه ساسکه:"چقد رکی توححح."
شیسویی یک قاشق بزرگ پاستا چپاند توی دهانش:"مفالکه."
I:"اول قورت بده."
فوگاکو خیلی شیک با دستمال دور دهانش را پاک کرد:"ساسکه، من با انتخابت موافقم."
میکوتو هم پشت سرش سر تکان داد:"اره اره منم. ناروتو جان و خانواده ش واقعا گل ان."
کوشینا چشمک زد:"مرسی ابجی یادت باشه خونمون بیای اخر هفته بریم خرید."
Mi:"حتما."
میناتو لبخند زد:"قدمتون روی چشممون. من هم با انتخاب ناروتو موافقم ساسکه جان واقعا با ملاحظه ان."
اوبیتو دوباره شروع کرد روی میز ضرب اهنگ گرفتن و اواز خواندن:"مبارک باشهه، افتادین تو دام عاشقی، نفهمیدین نفهمیدین. با یک نگاه سادگی-"
ساسکه دستمالش را کوبید تو صورت او:"خفه با اون صدات."
N:"پس گفتی میخوای مامان باباتو با مامان بابای من دعوت کنی؟"
ساسکه سر تکان داد:"اره، بعلاوه اوبیتو اینا ایتاچیم شیسویی رو میاره. که رسمی بهشون بگیم دیگه با هم زندگی میکنیم."
ناروتو لبخند دندان نمایی تحویل داد:"ننم جرت میده."
ساسکه پوزخند زد:"براش اماده م."
این قضیه بعد از دو سه روز بود که ناروتو رفت خانه ی ساسکه و تصمیم گرفتند کنار هم زندگی کنند. ساسکه دعوت کرد، هم والدین خودش و هم مال ناروتو. حتی به اوبیتو هم زنگ زد که با کاکاشی بیایند. کلی خونه را سابیدند و برق انداختند. ایتاچی هم رفت میوه بخرد.
Sa:"میخوای یه دست از لباسای منو بپوشی؟ تا وقتی که اسباباتو منتقل کنی."
N:"اره بده. تو سایزمی."
ساسکه یک دست لباس مناسب داد به ناروتو. بالاخره وقتی همه چیز سر جایش بود زنگ در خورد.
دینگ دینگ (نمیتونم جلو خودمو بگیرم صداشو در نیارم. دینگ دینگ!)
ناروتو در را باز کرد. کی بود؟ میناتو و کوشینا با یک دسته گل بزرگ:"مبارکتونههه!"
ناروتو با ذوق در را کامل باز کرد:"بفرمایین."
بعدی ها، فوگاکو و میکوتو بودند با جعبه شیرینی. میکوتو سریع دوید داخل:"دومادمو میخوام ببینمم!"
ساسکه با لبخند رفت کنار و ناروتو را نشان داد.
N:"عه وا سلام خاله."
میکوتو بلافاصله لپ های ناروتو را کشید:"اخ چه خوشگلههه!"
فوگاکو نگاهی از بالا تا پایین به ناروتو انداخت، سختگیرانه. ولی بعد دستش را بالا اورد و موهای او را به هم ریخت:"چه طلاییه."
M:"سلام خانوم و اقای اوچیها، حال و احوال؟"
Ku:"خوشحال شدیم از دیدنتون."
O:"به به در وازه که، ما اومدیممم."
اوبیتو با یک بسته بزرگ کادو امد تو، کاکاشی هم پشت سرش.
●
هنه نشسته بودند سر میز، منتظر شام. ایتاچی هم که بالاخره رسیده بود و...
M:"اره بابا کاسبی خرابه تازگیا، شما قیمتاتون رفته بالا؟"
F:"والا جونم براتون بگه که فعلا اوکی ایم ولی اینجوری پیش بره بعدا رو نمیدونم."
میناتو و فوگاکو در حال بحث اقتصادی.
Ku:"اره بابا ناروتو بچگیاشاا گلاب به روتون فقط پیپی میکرد ما هی پوشک بخر پوشک بخر. شما با دوتا واقعا کمرت درومده ها."
Mi:"اره بخدا عزیزم حالا ایتاچی اوکی بود ولی ساسکه بچگیاش خیلی عر میزد. صب تا شب کارش عر زدن بود."
میکوتو و کوشینا در حال غیبت پشت سر بچه هاشون.
O:"من بودم اشغاللل، نوبتمو گرفتی."
K:"مگه بعد از من ایتاچی نیست؟"
I:"شیسویی بود."
N:"چی میگین من بودم."
Sa:"نهه من بودم بابا اه هی ترتیبو یادتون میره."
S:"از اول بنداز ساسکه."
ایتاچی، شیسویی، ناروتو، ساسکه، اوبیتو و کاکاشی در حال پاسور بازی کردن بودند.
سر شام. بالاخره ساسکه کمی گلویش را صاف کرد:"اینجا هممون جمع شدیم که...به ناروتو خوشامد بگیم. من دوستش دارم میخوام باهاش زندگی کنم."
لپ های ناروتو گل انداخت و با حالت عشوه داری به شوخی زد به شانه ساسکه:"چقد رکی توححح."
شیسویی یک قاشق بزرگ پاستا چپاند توی دهانش:"مفالکه."
I:"اول قورت بده."
فوگاکو خیلی شیک با دستمال دور دهانش را پاک کرد:"ساسکه، من با انتخابت موافقم."
میکوتو هم پشت سرش سر تکان داد:"اره اره منم. ناروتو جان و خانواده ش واقعا گل ان."
کوشینا چشمک زد:"مرسی ابجی یادت باشه خونمون بیای اخر هفته بریم خرید."
Mi:"حتما."
میناتو لبخند زد:"قدمتون روی چشممون. من هم با انتخاب ناروتو موافقم ساسکه جان واقعا با ملاحظه ان."
اوبیتو دوباره شروع کرد روی میز ضرب اهنگ گرفتن و اواز خواندن:"مبارک باشهه، افتادین تو دام عاشقی، نفهمیدین نفهمیدین. با یک نگاه سادگی-"
ساسکه دستمالش را کوبید تو صورت او:"خفه با اون صدات."
- ۲.۳k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط