ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 52

از زبان جیمین:

من تهیونگ و جین داشتن میرفتیم سمت محل جشن...که یهو جین وایساد.

جیمین:«چی شد؟»
جین آروم برگشت سمت جونگکوک و ات...
جین:«وایسین.»
تهیونگ:«چرا؟»
جین یه نگاه مشکوک انداخت...
جین:«یه حس بهم میگه یه چیزی جا مونده .»
جیمین:«چی جا مونده؟.»
جین:«یکم صبر کنید.»

سه تایی مون دوباره برگشتیم و مثل سه تا خلافکار حرفه‌ای...پشت بوته‌ها قایم شدیم.

جیمین:«هیچکس نفهمه اینجاییم.»
تهیونگ:«آره.»
جین:«خفه شین فقط.»

جونگکوک و ات از حضور ما سه نفر بی‌خبر بودیم..

از زبان جونگکوک:

اون سه تا دلقک رفت و فقط من موندم و ات اول چند لحظه فقط روبروی هم ایستاده بودیم نور چراغ‌ها روی صورتش افتاده بود..

باد آرومی موهاشو تکون میداد ات لبخند کوچیکی زد.

ات:«بریم؟»
جونگکوک:«بریم.»
ات یه قدم جلو اومد...
ات:«فقط قبل از رفتن...»
جونگکوک:«هوم؟»
ات:«یه چیزی رو باید امتحان کنم.»
جونگکوک:«چی—»

حرفم کامل نشده بود یه چیز نرم روی لبام حس کردم ات روی نوک پاهاش ایستاد و آروم صورتمو گرفت چشمام گرد شد مغزم کامل هنگ کرد.

حتی فرصت فکر کردن هم پیدا نکردم فقط فهمیدم فاصله بینمون از بین رفت و ات با تمام شجاعتی که انگار سه سال جمعش کرده بود...احساسش رو بالاخره نشون داد.

سکوت چند ثانیه سکوت مطلق.بعد—

پشت بوته‌ها..
جیمین:«وای مادررررررررررر!!!»
تهیونگ:«اون واقعا انجامش دادددددد!!!»
جین:«خفه شین لو میریم!»
جیمین:«من نفس نمیکشمممممم!»
تهیونگ:«منم سکته کردم!»

ات آروم عقب رفت صورتش کاملا قرمز شده بود ولی برخلاف همیشه فرار نکرد فقط ایستاد و منتظر نگام کرد.

من هنوز شوکه بودم واقعا شوکه.

جونگکوک:«تو...»
ات:«آره.»

نمیدونستم باید عصبانی باشم بخندم یا قلبمو که داشت دیوونه‌وار میکوبید کنترل کنم قشنگ لال شده بودم و هیچی نمیتونستم بگم..

ات آروم گفت..
ات:«سه سال صبر کردم گفتم اگر این دفعه هم نتونم انجامش...شاید دیگه هیچوقت فرصت نکنم.»

برای چند لحظه فقط نگاش کردم بعد آه بلندی کشیدم...

لعنت لعنت به این دختر لبخند پیروزمندانه‌ای زد انگار جوابشو گرفته بود..

جیمین:«تمومه.»
تهیونگ:«جونگکوک شکست خورد.»
جین:«از روز اول شکست خورده بود.»

یهو هر سه تاشون از پشت بوته افتادن بیرون تق!

جیمین:«ما شاهد بودیم!»
تهیونگ:«همه چی ضبط شد تو حافظه‌مون!»
جین:«این دوتا رو نادیده بگیرین.»

ات از خنده خم شد منم دستمو روی صورتم کشیدم.

ات:«شما واقعا دوست جونگکوکین..؟»
جیمین:« اره چون ما قهرمان داستانیم.»
تهیونگ:«اگر ما نبودیم هنوز تو قسمت 61 اخم کرده بودی.»
جین:«راست میگه.»

ات با خنده گفت...
ات:«باید ازشون تشکر کنیم.»
جیمین:«باید.»
تهیونگ:«حتما باید.»
جین:«صددرصد.»

و وسط اون همه خنده و سر و صدا...من بدون هیچ حرفی دویدم سمته بقیه بچه ها و فرار کردم...
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 53از زبان جونگکوک:فق...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 54سر تکون دادم کوله‌...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 51از زبان جونگکوک:جی...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب ᴘᴀʀᴛ: 50از زبان جونگکوک:...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 44ات که تا الان ساکت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط