سرگذشت دل غمگین که بگفتم با شمع آنقدر سوخت که

سرگذشت دل غمگین که بگفتم با شمع آنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کرد !
دیدگاه ها (۱)

دیریست که در معبد عشقم صنمی نیستبی غم گذرد عمر و ازین بیش غم...

پیمانه ام ز رعشه‌ی پیری به خاک ریختبعد از هزار دور، که نوبت ...

پیری و جوانی، پی هم چون شب و روزندما شـب شـد و روز آمـد و بی...

نقش شیرین رود از سنگ، ولی ممکن نیستکه خیال ِرُخش از خاطر فره...

- کویر سرگذشت دریا بود که به خورشید دل بست :)))

یار را بین شمع دل افروز ز کاشانه ای کیستجان ما سوخت بپرسیدکه...

درسابنده خدا دلم سوخت صبح زود بیدارش کرد😂🥲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط