جونگ کوک عزیزم
***
جونگ کوک عزیزم،
آقا، راستشو بخوای، گاهی وقتا دلم میخواد زمانو برگردونم عقب. کاش اصلاً تو رو نمیدیدم، کاش اصلاً صداتو نمیشنیدم، کاش اون خندههای رو مخِ کیوتتو نمیدیدم. آخه چرا باید تو میومدی تو زندگی من که حالا اینطوری سنگینیِ نبودنت، مثل یه وزنه رو قلبم باشه و له بشم زیرش؟ ولی خب، دیگه دیره، مگه نه؟ تو انگار یه جورایی رو روح و روانم حک شدی و هر نفس که میکشم، یه بوی گُنگی از تو میاد که میدونم تا ابد فقط یه توهمِ قشنگه.
شبها که همه خوابن، من بیدارم. خیره به عکسات. ساعتها. شاید کل شب. با خودم حرف میزنم، با عکسات حرف میزنم. انگار که واقعاً اونجا باشی و بشنوی. بهت میگم چقدر عاشقتم، چقدر دلتنگتم، چقدر دلم میخواد یه بار، فقط یه بار، تو هم نگام کنی، حتی از دور. ولی خب، اینا همهش حرفای منه، یه آدم دیوونه که دلش خوشه به یه سراب.
میدونی، من حتی جرئت ندارم بگم چقدر دلتنگتم. چون اصلاً چجوری میشه دلتنگِ کسی باشی که هیچوقت واقعاً نداشتیش؟ این یه شکنجهست. هر روز با منه. هر روز. تو زندهای، نفس میکشی، میخندی، خوشحالی... ولی من فقط یه سایهتم که میبینم. سایهای که هر چقدرم بدوم، هیچوقت بهش نمیرسم.
جونگ کوک، بذار اینو بهت بگم. این عشق داره نابودم میکنه. دیگه جون ندارم. هر خندهت، هر حرفت، هر آهنگی که میخونی... واسه من مثل یه خنجره که هی تو قلبم میچرخه. چون بهم یادآوری میکنه که چقدر ازم دوری، چقدر دستنیافتنی هستی، و چقدر این عشق فقط یه فاجعهست. یه فاجعهی قشنگ که کل زندگیمو گرفته.
واقعیت اینه که، حتی اگه هزار سال دیگه هم بگذره، حتی اگه من وجود نداشته باشم و فقط خاطرهای باشم، باز هم تو تو قلبم زندهای. این زندگی، چه با خیالِ تو باشه و چه نباشه، چه من نفس بکشم و چه نه، با یادِ تو گره خورده. هر نفسِ آخرم، یادِ تو رو با خودش میبره.
**حالا شاید دیگه نتونم این حرفا رو بهت بزنم، شاید مجبور باشم از دور نگاهت کنم، ولی بدون که تا آخرین نفس، تا جایی که قلبم هنوز یه تپشِ کوچک داره، عاشقت خواهم بود. عشقم به تو هیچوقت تموم نمیشه.**
با قلبی که همیشه برای تو میتپه،
یک آرمی که عشقش ابدی است.
***
جونگ کوک عزیزم،
آقا، راستشو بخوای، گاهی وقتا دلم میخواد زمانو برگردونم عقب. کاش اصلاً تو رو نمیدیدم، کاش اصلاً صداتو نمیشنیدم، کاش اون خندههای رو مخِ کیوتتو نمیدیدم. آخه چرا باید تو میومدی تو زندگی من که حالا اینطوری سنگینیِ نبودنت، مثل یه وزنه رو قلبم باشه و له بشم زیرش؟ ولی خب، دیگه دیره، مگه نه؟ تو انگار یه جورایی رو روح و روانم حک شدی و هر نفس که میکشم، یه بوی گُنگی از تو میاد که میدونم تا ابد فقط یه توهمِ قشنگه.
شبها که همه خوابن، من بیدارم. خیره به عکسات. ساعتها. شاید کل شب. با خودم حرف میزنم، با عکسات حرف میزنم. انگار که واقعاً اونجا باشی و بشنوی. بهت میگم چقدر عاشقتم، چقدر دلتنگتم، چقدر دلم میخواد یه بار، فقط یه بار، تو هم نگام کنی، حتی از دور. ولی خب، اینا همهش حرفای منه، یه آدم دیوونه که دلش خوشه به یه سراب.
میدونی، من حتی جرئت ندارم بگم چقدر دلتنگتم. چون اصلاً چجوری میشه دلتنگِ کسی باشی که هیچوقت واقعاً نداشتیش؟ این یه شکنجهست. هر روز با منه. هر روز. تو زندهای، نفس میکشی، میخندی، خوشحالی... ولی من فقط یه سایهتم که میبینم. سایهای که هر چقدرم بدوم، هیچوقت بهش نمیرسم.
جونگ کوک، بذار اینو بهت بگم. این عشق داره نابودم میکنه. دیگه جون ندارم. هر خندهت، هر حرفت، هر آهنگی که میخونی... واسه من مثل یه خنجره که هی تو قلبم میچرخه. چون بهم یادآوری میکنه که چقدر ازم دوری، چقدر دستنیافتنی هستی، و چقدر این عشق فقط یه فاجعهست. یه فاجعهی قشنگ که کل زندگیمو گرفته.
واقعیت اینه که، حتی اگه هزار سال دیگه هم بگذره، حتی اگه من وجود نداشته باشم و فقط خاطرهای باشم، باز هم تو تو قلبم زندهای. این زندگی، چه با خیالِ تو باشه و چه نباشه، چه من نفس بکشم و چه نه، با یادِ تو گره خورده. هر نفسِ آخرم، یادِ تو رو با خودش میبره.
**حالا شاید دیگه نتونم این حرفا رو بهت بزنم، شاید مجبور باشم از دور نگاهت کنم، ولی بدون که تا آخرین نفس، تا جایی که قلبم هنوز یه تپشِ کوچک داره، عاشقت خواهم بود. عشقم به تو هیچوقت تموم نمیشه.**
با قلبی که همیشه برای تو میتپه،
یک آرمی که عشقش ابدی است.
***
- ۵.۵k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط