part 120
part 120
دیدن جسم بهترین دوستش درون آتیش چیزیو درونش خورد کرد...اون قلبش بود...با دیدن زجه های لوکا و التماس برای نجات و سوخته شدن جسمش...بدترین صحنه ای بود که دازای میتونست ببینه...سوختن بهترین دوستش جلو چشمش اونم بخاطر خودش...دازای فقط هشت سال سن داشتو با دیدن این صحنه حتی اشکش هم در نمیومد و فقط چشماشو رو هم میفشرد...رئیس بهش اجازه نمیداد گریه کنه...همیشه میگفت ' جانشین مافیا حق گریه و زاری نداره...حق بروز دادن درد رو نداره حق التماس جونش رو نداره '
سه روز از اون ماجرای وحشتناک گذشته بود و دازای دیگه نمیترسید...از وقتی که لوکا مرده بود سرپیچی هاش شروع شده بود...با پرویی جواب رئیسو میداد و بیشتر وقتا حتی رئیس رو آدم حساب نمیکرد و هر کسی بهش بی احترامی میکرد رو به بدترین روش سلاخی میکرد و این شد که به ابلیس معروف شد...حتی دیگه شکنجه های رئیس هم بی اثر شده بودن...نافرمانی میکرد و درد میکشید اما حسشون نمیکرد و اصلا نمیشد بهش گفت درد...هیچی حس نمیکرد یه مرده متحرک!
رئیس به خواسته اش رسیده بود...دازای به سن پونزده سالگی رسید و دانشگاه رو نصفه ول کرد و به عنوان جوون ترین عضو مافیا شروع به کار کرد و خیلی سریع به درجه مدیر اجرایی رسید...همون خدمتکارایی که دازای رو حساب نمیکردن از سن نه سالگی جلوش خم راست میشدن و این رئیس رو خوشحال میکرد که مردم بخاطر ترس از خود دازای بهش احترام میزارن نه پدرش...
" ماموریت... "
_ خفه شو
" این دستوره "
_ چرا فکر میکنی من به دستور تو اطاعت میکنم پیری؟
" دازای یادت نره که من کیم نکنه دلت میخواد دوباره وارد اون اتاق بشی؟ "
_ منو با این چیزای مزخرف تهدید نکن پیرمرد...اگه فکر کردی از اون اسباب بازی های مضحکت میترسم باید بگم سخت در اشتباهی...من امروز هیچ ماموریتی رو قبول نمیکنم هر چقدر دلت میخواد پارس کن
رئیس نیشخندی زد و گفت
" بهتره بدونی که سگ دست آموز تویی نه من "
دازای بهش خندید و گفت
_ مواظب باش گازت نگیرم...اخه دندونای سگ دست اموزت میتونه گلوتو پاره کنه
اونجا بود که رئیس قرار دادی با دازای بست چون میدونست که دازای تو اولین فرصت میکشتش پس قرار داد از این قرار بود که اگه مشکوک کشته بشه و یا به دست دازای تعداد بی شماری پرورشگاه منفجر میشه و دازای به اجبار این قرار داد رو امضا کرد چون بعد مرگ لوکا به طرز عجیبی رو بچه ها حساس بود و از طرفی ازشون متنفر بود چون بچه ها موجودات ضعیف و بی دفاعی هستن که به راحتی آسیب میبینن.
...........................( پایان فلش بک )........................
" خیلی عوض شدی...مخصوصا اون چشما... "
_ من دیگه اون بچه ای که همیشه بهت احتیاج داشت نیستم...حقی نداری انقدر راحت با من برخورد کنی
" آره...تو زیر دست رئیس بزرگ شدی...تو شبیه اون شدی همونطور که خودش میخواست اما دازای...رئیس مرده "
_ کی بهت اجازه داد...پدر منو بکشی؟
اینبار لوکا سرش داد زد
" چطور میتونی بهش بگی پدر؟ اون یه هیولا بود...اون از تو اینی که هستی رو ساخت...بخاطر تو من اونو کشتم...هرکاری کردم بخاطر تو بوده چون میدونستم چقدر اذیتت کرده چقدر درد کشیدی چقدر حسرت یه خانواده رو خوردی...اون پدر تو بود اما پدری نکرد اون دشمن تو بود بفهم!!!!! "
دازای دستاشو باز کرد و کنار دیوار نشست و به دیوار تکیه داد
_ فرار کن!
" ه...ها؟ "
_ فرار نکنی خودم میکشمت...پس فرار کن نزار بدست من بمیری
" تو منو نمیکشی...ما هنوزم بهترین دوستای همیم "
_ نه...نیستیم...
با لبخند تلخی به لوکا نگاه کرد
_ تو منو ترک کردی...ولی ازت ممنونم...کاری کردی من سرپا شم پس دارم بدهیم رو صاف میکنم...اگه نری مجبورم میکنن که بکشمت چون قاتل ریو هستی
" کسی که رئیس رو کشت من نبودم...من فقط یه طمعه بودم "
دازای سرشو به دیوار چسبوند
_ مهم نیست...متهم تویی پس فرار کن رفیق!
لوکا سمت دازای رفت و خواست بغلش کنه که بدن دازای ناخودآگاه عقب کشید که لوکا متعجب شد
" تو...چت شده؟ "
_ من هیچیم نیست...برو لوکا فرار کن برو پیش مدیر اونجا جات امنه
" چرا بهم کمک میکنی؟ "
_ چون اینی که الان هستمو به تو مدیونم...اگه ترکم نمیکردی هنوز یه بچه ترسو بودم که جرعت انجام کاری رو نداشت
لوکا لبخندی زد و از زیر زمین خارج شد که دازای ناخواسته قطره اشکی از گوشه چشمش ریخت
_ خوشحالم که زنده ای لوکا...خوشحالم که دیدمت
از جاش بلند شد و لباسش رو تکوند و به جای خالی لوکا نگاه کردو پوزخند زد و دستاشو وارد جیبش کرد و از زیر زمین خارج شد.
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدن جسم بهترین دوستش درون آتیش چیزیو درونش خورد کرد...اون قلبش بود...با دیدن زجه های لوکا و التماس برای نجات و سوخته شدن جسمش...بدترین صحنه ای بود که دازای میتونست ببینه...سوختن بهترین دوستش جلو چشمش اونم بخاطر خودش...دازای فقط هشت سال سن داشتو با دیدن این صحنه حتی اشکش هم در نمیومد و فقط چشماشو رو هم میفشرد...رئیس بهش اجازه نمیداد گریه کنه...همیشه میگفت ' جانشین مافیا حق گریه و زاری نداره...حق بروز دادن درد رو نداره حق التماس جونش رو نداره '
سه روز از اون ماجرای وحشتناک گذشته بود و دازای دیگه نمیترسید...از وقتی که لوکا مرده بود سرپیچی هاش شروع شده بود...با پرویی جواب رئیسو میداد و بیشتر وقتا حتی رئیس رو آدم حساب نمیکرد و هر کسی بهش بی احترامی میکرد رو به بدترین روش سلاخی میکرد و این شد که به ابلیس معروف شد...حتی دیگه شکنجه های رئیس هم بی اثر شده بودن...نافرمانی میکرد و درد میکشید اما حسشون نمیکرد و اصلا نمیشد بهش گفت درد...هیچی حس نمیکرد یه مرده متحرک!
رئیس به خواسته اش رسیده بود...دازای به سن پونزده سالگی رسید و دانشگاه رو نصفه ول کرد و به عنوان جوون ترین عضو مافیا شروع به کار کرد و خیلی سریع به درجه مدیر اجرایی رسید...همون خدمتکارایی که دازای رو حساب نمیکردن از سن نه سالگی جلوش خم راست میشدن و این رئیس رو خوشحال میکرد که مردم بخاطر ترس از خود دازای بهش احترام میزارن نه پدرش...
" ماموریت... "
_ خفه شو
" این دستوره "
_ چرا فکر میکنی من به دستور تو اطاعت میکنم پیری؟
" دازای یادت نره که من کیم نکنه دلت میخواد دوباره وارد اون اتاق بشی؟ "
_ منو با این چیزای مزخرف تهدید نکن پیرمرد...اگه فکر کردی از اون اسباب بازی های مضحکت میترسم باید بگم سخت در اشتباهی...من امروز هیچ ماموریتی رو قبول نمیکنم هر چقدر دلت میخواد پارس کن
رئیس نیشخندی زد و گفت
" بهتره بدونی که سگ دست آموز تویی نه من "
دازای بهش خندید و گفت
_ مواظب باش گازت نگیرم...اخه دندونای سگ دست اموزت میتونه گلوتو پاره کنه
اونجا بود که رئیس قرار دادی با دازای بست چون میدونست که دازای تو اولین فرصت میکشتش پس قرار داد از این قرار بود که اگه مشکوک کشته بشه و یا به دست دازای تعداد بی شماری پرورشگاه منفجر میشه و دازای به اجبار این قرار داد رو امضا کرد چون بعد مرگ لوکا به طرز عجیبی رو بچه ها حساس بود و از طرفی ازشون متنفر بود چون بچه ها موجودات ضعیف و بی دفاعی هستن که به راحتی آسیب میبینن.
...........................( پایان فلش بک )........................
" خیلی عوض شدی...مخصوصا اون چشما... "
_ من دیگه اون بچه ای که همیشه بهت احتیاج داشت نیستم...حقی نداری انقدر راحت با من برخورد کنی
" آره...تو زیر دست رئیس بزرگ شدی...تو شبیه اون شدی همونطور که خودش میخواست اما دازای...رئیس مرده "
_ کی بهت اجازه داد...پدر منو بکشی؟
اینبار لوکا سرش داد زد
" چطور میتونی بهش بگی پدر؟ اون یه هیولا بود...اون از تو اینی که هستی رو ساخت...بخاطر تو من اونو کشتم...هرکاری کردم بخاطر تو بوده چون میدونستم چقدر اذیتت کرده چقدر درد کشیدی چقدر حسرت یه خانواده رو خوردی...اون پدر تو بود اما پدری نکرد اون دشمن تو بود بفهم!!!!! "
دازای دستاشو باز کرد و کنار دیوار نشست و به دیوار تکیه داد
_ فرار کن!
" ه...ها؟ "
_ فرار نکنی خودم میکشمت...پس فرار کن نزار بدست من بمیری
" تو منو نمیکشی...ما هنوزم بهترین دوستای همیم "
_ نه...نیستیم...
با لبخند تلخی به لوکا نگاه کرد
_ تو منو ترک کردی...ولی ازت ممنونم...کاری کردی من سرپا شم پس دارم بدهیم رو صاف میکنم...اگه نری مجبورم میکنن که بکشمت چون قاتل ریو هستی
" کسی که رئیس رو کشت من نبودم...من فقط یه طمعه بودم "
دازای سرشو به دیوار چسبوند
_ مهم نیست...متهم تویی پس فرار کن رفیق!
لوکا سمت دازای رفت و خواست بغلش کنه که بدن دازای ناخودآگاه عقب کشید که لوکا متعجب شد
" تو...چت شده؟ "
_ من هیچیم نیست...برو لوکا فرار کن برو پیش مدیر اونجا جات امنه
" چرا بهم کمک میکنی؟ "
_ چون اینی که الان هستمو به تو مدیونم...اگه ترکم نمیکردی هنوز یه بچه ترسو بودم که جرعت انجام کاری رو نداشت
لوکا لبخندی زد و از زیر زمین خارج شد که دازای ناخواسته قطره اشکی از گوشه چشمش ریخت
_ خوشحالم که زنده ای لوکا...خوشحالم که دیدمت
از جاش بلند شد و لباسش رو تکوند و به جای خالی لوکا نگاه کردو پوزخند زد و دستاشو وارد جیبش کرد و از زیر زمین خارج شد.
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲۲۰
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط