راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۹ (پایان)
امروز، آخرین روز دبیرستان بود.
همه با لباسهای مرتب و لبخندهای پر از هیجان وارد مدرسه شدند.
اما پشت آن لبخندها، غمِ خداحافظی هم پنهان بود.
حیاط مدرسه پر از عکس گرفتن، خنده و امضا گرفتن از روی لباسها بود.
هرکس سعی میکرد خاطرهای از این روز با خودش ببرد.
تهیونگ از دور، جونگ کوک را میان جمعیت پیدا کرد.
جونگ کوک دیگر آن پسر سرد و ترسناک گذشته نبود.
حالا لبخند زدن برایش سخت نبود.
چون کسی کنارش ایستاده بود که دوباره زندگی را به او هدیه داده بود.
جیمین و یونگی با خنده به طرفشان آمدند.
چهار نفر آخرین عکس یادگاری دبیرستانشان را گرفتند.
عکسی که قرار بود همیشه یادآور این روزها باشد.
بعد از تمام شدن مراسم، کمکم مدرسه خلوت شد.
جونگ کوک و تهیونگ، مثل همیشه، به پشت ساختمان مدرسه رفتند.
همان جایی که همهچیز از آنجا شروع شده بود.
تهیونگ با لبخند گفت:
«از فردا دیگه هر روز همدیگه رو توی مدرسه نمیبینیم...»
جونگ کوک آرام جواب داد: «ولی این، آخر داستانمون نیست.»
تهیونگ دست جونگ کوک را گرفت.
«برای کنکور، هر دومون باید حسابی تلاش کنیم.»
جونگ کوک لبخند زد و گفت: «قول میدم یه آینده بسازم که کنار تو باشه.»
باد ملایمی میان درختها پیچید.
جونگ کوک چند قدم به تهیونگ نزدیکتر شد.
نگاهش پر از آرامشی بود که روزی آرزویش را داشت.
آرام صورت تهیونگ را میان دستانش گرفت.
هر دو لبخند زدند و در سکوت، بوسهای کوتاه و خداحافظی با رضایت متقابل رد و بدل کردند.
بوسهای که بیشتر از هر کلمهای، معنای «منتظر میمانم» را داشت.
وقتی از هم فاصله گرفتند، تهیونگ خندید.
«قول بده بعد از کنکور، اولین نفر منو ببینی.»
جونگ کوک بدون لحظهای تردید گفت: «قول میدم.»
تهیونگ انگشت کوچکش را جلو آورد.
«قولِ قول؟»
جونگ کوک با خنده انگشتش را دور انگشت تهیونگ حلقه کرد.
«قولِ قول.»
آن دو، دست در دست هم، برای آخرین بار از درِ مدرسه بیرون رفتند.
جایی که روزی با ترس، دعوا و سوءتفاهم آغاز شده بود...
حالا با عشق، اعتماد و امید به آینده به پایان میرسید.
بعضی آدمها، درست زمانی وارد زندگیات میشوند که فکر میکنی دیگر هیچ نوری باقی نمانده است.
تهیونگ، نور زندگی جونگ کوک شد...
و جونگ کوک، ثابت کرد حتی زخمیترین قلبها هم، اگر کسی واقعاً باورشان کند، دوباره یاد میگیرند عشق بورزند. 🖤
پایان
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
می دونم خیلی بد نوشتم خودم خوشم نیومد چون قلمم تو گی خوب نیست.
و سعی می کنم توی فیک های دیگه بهتر بنویسم
یک وانشات ۴ پارته که مربوط به کوکوی هست اپ می کنم لطفا خوب حمایت کنید
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ
*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
پارت : ۲۹ (پایان)
امروز، آخرین روز دبیرستان بود.
همه با لباسهای مرتب و لبخندهای پر از هیجان وارد مدرسه شدند.
اما پشت آن لبخندها، غمِ خداحافظی هم پنهان بود.
حیاط مدرسه پر از عکس گرفتن، خنده و امضا گرفتن از روی لباسها بود.
هرکس سعی میکرد خاطرهای از این روز با خودش ببرد.
تهیونگ از دور، جونگ کوک را میان جمعیت پیدا کرد.
جونگ کوک دیگر آن پسر سرد و ترسناک گذشته نبود.
حالا لبخند زدن برایش سخت نبود.
چون کسی کنارش ایستاده بود که دوباره زندگی را به او هدیه داده بود.
جیمین و یونگی با خنده به طرفشان آمدند.
چهار نفر آخرین عکس یادگاری دبیرستانشان را گرفتند.
عکسی که قرار بود همیشه یادآور این روزها باشد.
بعد از تمام شدن مراسم، کمکم مدرسه خلوت شد.
جونگ کوک و تهیونگ، مثل همیشه، به پشت ساختمان مدرسه رفتند.
همان جایی که همهچیز از آنجا شروع شده بود.
تهیونگ با لبخند گفت:
«از فردا دیگه هر روز همدیگه رو توی مدرسه نمیبینیم...»
جونگ کوک آرام جواب داد: «ولی این، آخر داستانمون نیست.»
تهیونگ دست جونگ کوک را گرفت.
«برای کنکور، هر دومون باید حسابی تلاش کنیم.»
جونگ کوک لبخند زد و گفت: «قول میدم یه آینده بسازم که کنار تو باشه.»
باد ملایمی میان درختها پیچید.
جونگ کوک چند قدم به تهیونگ نزدیکتر شد.
نگاهش پر از آرامشی بود که روزی آرزویش را داشت.
آرام صورت تهیونگ را میان دستانش گرفت.
هر دو لبخند زدند و در سکوت، بوسهای کوتاه و خداحافظی با رضایت متقابل رد و بدل کردند.
بوسهای که بیشتر از هر کلمهای، معنای «منتظر میمانم» را داشت.
وقتی از هم فاصله گرفتند، تهیونگ خندید.
«قول بده بعد از کنکور، اولین نفر منو ببینی.»
جونگ کوک بدون لحظهای تردید گفت: «قول میدم.»
تهیونگ انگشت کوچکش را جلو آورد.
«قولِ قول؟»
جونگ کوک با خنده انگشتش را دور انگشت تهیونگ حلقه کرد.
«قولِ قول.»
آن دو، دست در دست هم، برای آخرین بار از درِ مدرسه بیرون رفتند.
جایی که روزی با ترس، دعوا و سوءتفاهم آغاز شده بود...
حالا با عشق، اعتماد و امید به آینده به پایان میرسید.
بعضی آدمها، درست زمانی وارد زندگیات میشوند که فکر میکنی دیگر هیچ نوری باقی نمانده است.
تهیونگ، نور زندگی جونگ کوک شد...
و جونگ کوک، ثابت کرد حتی زخمیترین قلبها هم، اگر کسی واقعاً باورشان کند، دوباره یاد میگیرند عشق بورزند. 🖤
پایان
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
می دونم خیلی بد نوشتم خودم خوشم نیومد چون قلمم تو گی خوب نیست.
و سعی می کنم توی فیک های دیگه بهتر بنویسم
یک وانشات ۴ پارته که مربوط به کوکوی هست اپ می کنم لطفا خوب حمایت کنید
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ
*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
- ۵۳۱
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط