#just_doktor?-p4
#just_doktor?-p4
سونگمین کمی مکث کرد
🐶: به جهنم جدیدت خوش اومدی کیم سونگمین.
کوله پشتیش رو گذاشت داخل کمد،رو تخت دراز کشید و به دیوار ها نگاه کرد
🐶: حتی اگه بابایی هم نتونه،مامان بزرگ منو از اینجا بیرون میبره....
با امید کمی اینو گفت ولی باز هم امیدوار بود
همینطور که به سقف زل زده بود پلکاش سنگین شد و به خواب فرو رفت...
چند ساعت گذشت،با صدای یه خانم نا آشنا چشماشو باز کرد،دور گردن خانم یه کارت آویزون بود،روش نوشته بود "پرستارجئون-طبقه۱۳" ،قدش زیاد بلند نبود،لباس فرمش آبی بود و دستش یه سینی،همینطور که داشت پرستار رو به صورت نامحسوس چک میکرد،ناخواسته باهاش چشم تو چشم شد
پرستار از فرصت استفاده کرد و گفت:
پرستار: سلام سونگمینی،داروهاتو آوردم 😌
سونگمین با لحنی که توش تعجب و کمی هم خشم وجود داشت گفت
🐶: اولاً من کوچولو نیستم که بهم بگید مینی دوماً من مریض نیستم!
پرستار مکث کرد،سونگمین رو که نمیتونست با این کار ها خودشو تو اون تیمارستان حبس میکنه نگاه کرد
پر: هوی پسره الدنگ،فک کردی من خیلی دوست دارم برا تو دارو بیارم؟! اصلأ تو کی هستی؟! اسم خانوادت تو دفتر سگ هم نیست.!
سونگمین پوزخند زد،درسته سنش کم بود ولی خیلی چیزهارو میدونست،از روی تخت پاشد و شروع کرد راه رفتن به سمت پرستار جئون،با لحنی که یکم ترسناک بود گفت:
🐶:خانواده من...روزی صد تا مثل تورو میخرن و میفروشن،فک کردی خودت چه گوهی هستی؟یه هرزه؟(سونگمین دهه نودیِ جنگی باشد؟)
پر: وای خدا ترسیدم،مثلا چیکار میکنی ها؟
🐶: به بابام میگم
پر: هه بابات کیه؟یه الدنگ معتاد؟
🐶: کیم جه وون
پر: ص-صبر کن چی؟! تو تو وارثی؟!
🐶: هوم،آره
پر: من-من خیلی عذر میخوام،من نمیدونستم...
🐶: الان که میدونی...
سونگمین دوباره رو تخت دراز کشید،و به سقف نگاه کرد
🐶: حالا بگو ببینم،اون قرصه چیه؟
پر: اینا قرص های زد افسردگی هستن،باید بخوری
🐶:من افسرده نیستم ولی اگه اینجا بمونم میشم
.ادامه دارد...
ببخشید خوابم میاد 😫
شرط؟۱۵ لایک ۱۵ کامنت و ۳ بازنشر
خودایافس 👋🏻😺
سونگمین کمی مکث کرد
🐶: به جهنم جدیدت خوش اومدی کیم سونگمین.
کوله پشتیش رو گذاشت داخل کمد،رو تخت دراز کشید و به دیوار ها نگاه کرد
🐶: حتی اگه بابایی هم نتونه،مامان بزرگ منو از اینجا بیرون میبره....
با امید کمی اینو گفت ولی باز هم امیدوار بود
همینطور که به سقف زل زده بود پلکاش سنگین شد و به خواب فرو رفت...
چند ساعت گذشت،با صدای یه خانم نا آشنا چشماشو باز کرد،دور گردن خانم یه کارت آویزون بود،روش نوشته بود "پرستارجئون-طبقه۱۳" ،قدش زیاد بلند نبود،لباس فرمش آبی بود و دستش یه سینی،همینطور که داشت پرستار رو به صورت نامحسوس چک میکرد،ناخواسته باهاش چشم تو چشم شد
پرستار از فرصت استفاده کرد و گفت:
پرستار: سلام سونگمینی،داروهاتو آوردم 😌
سونگمین با لحنی که توش تعجب و کمی هم خشم وجود داشت گفت
🐶: اولاً من کوچولو نیستم که بهم بگید مینی دوماً من مریض نیستم!
پرستار مکث کرد،سونگمین رو که نمیتونست با این کار ها خودشو تو اون تیمارستان حبس میکنه نگاه کرد
پر: هوی پسره الدنگ،فک کردی من خیلی دوست دارم برا تو دارو بیارم؟! اصلأ تو کی هستی؟! اسم خانوادت تو دفتر سگ هم نیست.!
سونگمین پوزخند زد،درسته سنش کم بود ولی خیلی چیزهارو میدونست،از روی تخت پاشد و شروع کرد راه رفتن به سمت پرستار جئون،با لحنی که یکم ترسناک بود گفت:
🐶:خانواده من...روزی صد تا مثل تورو میخرن و میفروشن،فک کردی خودت چه گوهی هستی؟یه هرزه؟(سونگمین دهه نودیِ جنگی باشد؟)
پر: وای خدا ترسیدم،مثلا چیکار میکنی ها؟
🐶: به بابام میگم
پر: هه بابات کیه؟یه الدنگ معتاد؟
🐶: کیم جه وون
پر: ص-صبر کن چی؟! تو تو وارثی؟!
🐶: هوم،آره
پر: من-من خیلی عذر میخوام،من نمیدونستم...
🐶: الان که میدونی...
سونگمین دوباره رو تخت دراز کشید،و به سقف نگاه کرد
🐶: حالا بگو ببینم،اون قرصه چیه؟
پر: اینا قرص های زد افسردگی هستن،باید بخوری
🐶:من افسرده نیستم ولی اگه اینجا بمونم میشم
.ادامه دارد...
ببخشید خوابم میاد 😫
شرط؟۱۵ لایک ۱۵ کامنت و ۳ بازنشر
خودایافس 👋🏻😺
- ۲.۷k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط