شما چه نظری دارین
شما چه نظری دارین؟؟؟؟
روزی روزگاری در سرزمینی پادشاهی بود که وزیری ناقلا داشت، یه روز وزیر به پادشاه میگه بیا مالیات رو زیاد کنیم شاه میگه نه بابا شورش می کنن وزیر میگه من قول میدم اتفاقی نمی افته.خلاصه به همه شهر خبر دادن که هر کس بخواد از دروازه شهر خارج بشه باید 5 سکه مالیات بده، بعد از مدتی شاه دید هیچ خبری از اغتشاش و شورش نشد وزیر رو صدا کرد و گفت آفرین عجب کاری کردی،وزیر جواب داد حالا کجاشو دیدی میخوای مالیاتو بیشتر کنیم؟شاه ترسید و گفت نه این دفعه دیگه حتما مردم پدرمون رو در میارن وزیر گفت حالا بشین و تماشا کن دوباره به مردم شهر اعلام کردن هر کسی هم بخواد وارد شهربشه باید 5 سکه دیگه بده.مدتی گذشت و هیچ خبری نشد.دوباره شاه وزیرو صدا کردو گفت بابا تو دیگه کی هستی!وزیر گفت آخه من میدونم از این مردم بخاری بلند نمیشه میخوای بهت ثابت کنم اینا هر کاری هم بکنیم هیچی نمیگن؟شاه گفت باز چیکار میخوای بکنی؟وزیر گفت دستور میدیم علاوه بر پرداخت 5 سکه در حین ورود و خروج به شهر یه پس گردنی هم بهشون بزنن!شاه چشاش 4 تا شد و گفت بابا تو میخوای مردم دیوانه بشن و تخت و تاج منو ازم بگیرن این چه کاریه؟وزیر گفت حالا ببین چیکار میکنم.وقتی به مردم این خبرو اعلام کردن شاه گفت بهتره بریم از نزدیک عکس العمل مردمو ببینیم.هر دو رفتن نزدیک دروازه شهر و واکنش مردمو نگاه کردن.صف زیادی از مردم جلو دروازه بودن و مامورا هم سکه ها رو می گرفتن و یه پس گردنی بهشون میزدن!یکهو از میان جمعیت جوانی فریاد زد این چه وضعشه!!!شاه رنگش پرید و گفت دیدی بدبخت شدیم الان همه شروع به داد و بیداد می کنن خدا ازت نگذره وزیر ببین چیکار کردی؟! نگاهشون به جوون خشک شده بود که جوون ادامه داد بابا خب نعداد نگهبانا رو بیشتر کنین که یکی پول بگیره یکی هم پس گردنی بزنه که ما اینقدر معطل نشیم!!!!!!!
روزی روزگاری در سرزمینی پادشاهی بود که وزیری ناقلا داشت، یه روز وزیر به پادشاه میگه بیا مالیات رو زیاد کنیم شاه میگه نه بابا شورش می کنن وزیر میگه من قول میدم اتفاقی نمی افته.خلاصه به همه شهر خبر دادن که هر کس بخواد از دروازه شهر خارج بشه باید 5 سکه مالیات بده، بعد از مدتی شاه دید هیچ خبری از اغتشاش و شورش نشد وزیر رو صدا کرد و گفت آفرین عجب کاری کردی،وزیر جواب داد حالا کجاشو دیدی میخوای مالیاتو بیشتر کنیم؟شاه ترسید و گفت نه این دفعه دیگه حتما مردم پدرمون رو در میارن وزیر گفت حالا بشین و تماشا کن دوباره به مردم شهر اعلام کردن هر کسی هم بخواد وارد شهربشه باید 5 سکه دیگه بده.مدتی گذشت و هیچ خبری نشد.دوباره شاه وزیرو صدا کردو گفت بابا تو دیگه کی هستی!وزیر گفت آخه من میدونم از این مردم بخاری بلند نمیشه میخوای بهت ثابت کنم اینا هر کاری هم بکنیم هیچی نمیگن؟شاه گفت باز چیکار میخوای بکنی؟وزیر گفت دستور میدیم علاوه بر پرداخت 5 سکه در حین ورود و خروج به شهر یه پس گردنی هم بهشون بزنن!شاه چشاش 4 تا شد و گفت بابا تو میخوای مردم دیوانه بشن و تخت و تاج منو ازم بگیرن این چه کاریه؟وزیر گفت حالا ببین چیکار میکنم.وقتی به مردم این خبرو اعلام کردن شاه گفت بهتره بریم از نزدیک عکس العمل مردمو ببینیم.هر دو رفتن نزدیک دروازه شهر و واکنش مردمو نگاه کردن.صف زیادی از مردم جلو دروازه بودن و مامورا هم سکه ها رو می گرفتن و یه پس گردنی بهشون میزدن!یکهو از میان جمعیت جوانی فریاد زد این چه وضعشه!!!شاه رنگش پرید و گفت دیدی بدبخت شدیم الان همه شروع به داد و بیداد می کنن خدا ازت نگذره وزیر ببین چیکار کردی؟! نگاهشون به جوون خشک شده بود که جوون ادامه داد بابا خب نعداد نگهبانا رو بیشتر کنین که یکی پول بگیره یکی هم پس گردنی بزنه که ما اینقدر معطل نشیم!!!!!!!
- ۱.۹k
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط