Dad, help me
پارت۵
نامجون: هعی کوک اینجا رو ببین این دست بند کاملیا نیست؟
با تمام سرعتم به سمت نامجون هیونگ دویدم کوک: کو ببینم(نفس نفس زنان)
کوک: اره خودشه.. دستبند کاملیاستتت
واییی یعنی چه بلایی سر دخترم اومده
شوگا: بهتره با پلیس تماس بگیریم
ته: اره کوک شوگا هیونگ راست میگه
کوک: باشه تماس بگیرین
ویو ادمین
نامجون با پلیس تماس گرفت پلیسا به محل گم شدن کاملیا رفتن تا بتونن سر نخی از گمشدن اون پیدا کنن
(پرش به، ۵ساعت بعد)
ویو کوک
پلیس ها رفتن منم با اعضا اومدم خونه
(توجه بین اعضا فقط تهیونگ ازدواج کرده و یه پسر ۱۷ساله و یه دختری که تازه قراره به دنبا بیاد داره و خونش جدا هستش بقیه تو یه خونه زندگی میکنن کوک هم یه خونه داره که بعضی وقتا به کاملیا سر میزنه)
همه روی مبل نشسته بودیم کسی خواب به چشماش نمیومد همه نگران بودیم
انقدر گریه کرده بودم و اسم کاملیا رو توی باغ داد زدم که صدام گرفته
کوک: یعنی الان داره چیکار میکنه(صدای گرفته)
جیمین: هعی کوک نگران نباش کاملیا قویه میتونه خودشو نجات بده
کوک: کاش باهاش بد رفتاری نمیکردم... کاش زمان برگرده به عقب.. شاید (بغض) شاید اگه میزاشتم کاملیا پیش میا بزرگ شه زندگی بهتری داشت من سر لجبازی با میا حضانت کاملیا رو گرفتم..(بغض سگی)
نامجون: هعی کوکی خودتو مقصر ندون قول میدم دخترتو سالم سلامت پیدا کنیم ـــــ
ویو کاملیا
اروم چشمام رو باز کردم همچیز تار بود چشامو بهم فشار داد چندباری پلک زدم تا دیدم درست شه توی یه اتاق بودم اتاق اشنایی نبود برام بلندشدم به سمت در رفتم دستگیره در رو به سمت پایین کشیدم اما در باز نشد خیلی ترسید محکم به در کوبیدم گفتم
کاملیا: هعییییی درو بازز کنین... برای چی منو اوردی اینجا هااااا
چی از جونم میخوایین.. کی هستیییی اصلا میدونی من کیم چجوری جرعت کردی منو بدزدی بیاری اینجا هااااا
چند دقیقه بعد از اینکه حرفم تموم شد صدای پا شنیدم که ازدور داشت به طرف در اتاقی که من توش بودم نزدیک میشد خیلی ترسیده بودم اروم اروم از در فاصله گرفتم صدای چرخوندن کلید توی قفل دستگیره در استرسمو بیشتر کرد در با صدای قیژی اروم باز شد کسی که تویه چهارچوب در دیدم خشکم زد اوننننن....
&:
نامجون: هعی کوک اینجا رو ببین این دست بند کاملیا نیست؟
با تمام سرعتم به سمت نامجون هیونگ دویدم کوک: کو ببینم(نفس نفس زنان)
کوک: اره خودشه.. دستبند کاملیاستتت
واییی یعنی چه بلایی سر دخترم اومده
شوگا: بهتره با پلیس تماس بگیریم
ته: اره کوک شوگا هیونگ راست میگه
کوک: باشه تماس بگیرین
ویو ادمین
نامجون با پلیس تماس گرفت پلیسا به محل گم شدن کاملیا رفتن تا بتونن سر نخی از گمشدن اون پیدا کنن
(پرش به، ۵ساعت بعد)
ویو کوک
پلیس ها رفتن منم با اعضا اومدم خونه
(توجه بین اعضا فقط تهیونگ ازدواج کرده و یه پسر ۱۷ساله و یه دختری که تازه قراره به دنبا بیاد داره و خونش جدا هستش بقیه تو یه خونه زندگی میکنن کوک هم یه خونه داره که بعضی وقتا به کاملیا سر میزنه)
همه روی مبل نشسته بودیم کسی خواب به چشماش نمیومد همه نگران بودیم
انقدر گریه کرده بودم و اسم کاملیا رو توی باغ داد زدم که صدام گرفته
کوک: یعنی الان داره چیکار میکنه(صدای گرفته)
جیمین: هعی کوک نگران نباش کاملیا قویه میتونه خودشو نجات بده
کوک: کاش باهاش بد رفتاری نمیکردم... کاش زمان برگرده به عقب.. شاید (بغض) شاید اگه میزاشتم کاملیا پیش میا بزرگ شه زندگی بهتری داشت من سر لجبازی با میا حضانت کاملیا رو گرفتم..(بغض سگی)
نامجون: هعی کوکی خودتو مقصر ندون قول میدم دخترتو سالم سلامت پیدا کنیم ـــــ
ویو کاملیا
اروم چشمام رو باز کردم همچیز تار بود چشامو بهم فشار داد چندباری پلک زدم تا دیدم درست شه توی یه اتاق بودم اتاق اشنایی نبود برام بلندشدم به سمت در رفتم دستگیره در رو به سمت پایین کشیدم اما در باز نشد خیلی ترسید محکم به در کوبیدم گفتم
کاملیا: هعییییی درو بازز کنین... برای چی منو اوردی اینجا هااااا
چی از جونم میخوایین.. کی هستیییی اصلا میدونی من کیم چجوری جرعت کردی منو بدزدی بیاری اینجا هااااا
چند دقیقه بعد از اینکه حرفم تموم شد صدای پا شنیدم که ازدور داشت به طرف در اتاقی که من توش بودم نزدیک میشد خیلی ترسیده بودم اروم اروم از در فاصله گرفتم صدای چرخوندن کلید توی قفل دستگیره در استرسمو بیشتر کرد در با صدای قیژی اروم باز شد کسی که تویه چهارچوب در دیدم خشکم زد اوننننن....
&:
- ۱۱.۹k
- ۲۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط