فیک یونمینp
فیک یونمین(p16)
از کجا به کجا...؟
موسیقی که ساخته بودند، حالا دیگه فقط یه قطعهی موسیقی نبود. انگار یه موجود زنده شده بود که داشت نفس میکشید و رشد میکرد. هر بار که با هم اجراش میکردند، یه حس تازهای بهش اضافه میشد. یه جور صمیمیت که فقط بین اون دو نفر وجود داشت. یونگی و جیمین دیگه فقط همکار نبودند. اونا شریک شده بودند، شریک تو خلق یه دنیای مشترک.
یه شب، بعد از اینکه ساعتها روی جزئیات یکی از قطعات کار کرده بودند، خسته ولی راضی، توی استودیو نشسته بودند. سکوت بینشون دیگه اون سکوتِ قبل از کار نبود، بلکه یه سکوتِ راحت و آشنا بود، پر از حرفهای ناگفته. یونگی به جیمین که داشت با انگشتاش روی دسته گیتارش ضرب میگرفت، نگاه میکرد. اون صورت آروم، اون تمرکز، یه حس خاصی رو توی دل یونگی بیدار میکرد. حسی که فراتر از احترام برای یه موزیسین بود.
«جیمین.» یونگی صداش کرد.
جیمین سرش رو بلند کرد. «هوم؟»
«اون... اون قسمتی که گفتی "حسِ درک شدن"...» یونگی ادامه داد: «فکر کنم... فکر کنم دارم حسش میکنم. نه فقط توی موسیقی. کلاً.»
جیمین با تعجب نگاهش کرد. «کلاً؟ منظورت چیه هیونگ؟»
یونگی یه کم مکث کرد، انگار داشت کلمات مناسب رو پیدا میکرد. «منظورم اینه که... خیلی وقت بود کسی انقدر منو درک نکرده بود. نه فقط موسیقی من رو، خودِ من رو. انگار تو میتونی ببینی من چی تو دلم میگذره، حتی قبل از اینکه خودم کامل بفهممش.»
چشماشون تو هم گره خورد. جیمین حس کرد که گونههاش داره داغ میشه. حرفهای یونگی، اون صداقتِ بیپرده، یه جورایی غافلگیرش کرده بود.
«من... منم همین حس رو دارم هیونگ.» جیمین آروم گفت. «انگار... انگار وقتی کنار توام، اون دیواری که گفتم، دیگه اصلاً وجود نداره. انگار میتونم راحت باشم. راحت باشم و... و خودم باشم.»
یه لبخند خیلی کمرنگ روی لب یونگی نشست. «خودت باشی... آره. این حس خوبیه. خیلی خوبه.»
دستش رو دراز کرد و به آرومی روی دست جیمین که هنوز روی گیتار بود، گذاشت. یه تماس کوتاه، ولی پر از معنی. انگار یه جرقهی نامرئی بینشون رد شد.
جیمین نفسش رو حبس کرد. قلبش تند میزد. نگاه یونگی، اون تماس ناگهانی، همه چیز رو عوض کرده بود. دیگه اون فضای امنِ استودیو، فقط یه فضای کاری نبود. تبدیل شده بود به جایی که دو نفر داشتن یه حس جدید رو کشف میکردن، یه حس عمیقتر از همکاری، یه حسِ... شاید شروعِ یه عشق.
یونگی دستش رو برنداشت. انگار اون لحظه، زمان وایساده بود. فقط صدای نفسهای آرومشون تو سکوت استودیو شنیده میشد.
«جیمین...» یونگی دوباره صداش کرد، این بار صدایش کمی گرفته بود. «این... این فقط موسیقی نیست، نه؟»
جیمین سرش رو به آرومی تکون داد. «نه هیونگ. فکر کنم... فکر کنم فقط موسیقی نیست.»
اون شب، هیچکدوم نتونستند راحت بخوابند. هر کدوم تو فکر اون لحظه بودند، اون تماس کوتاه، اون نگاه، اون حرفهای ناگفته. انگار یه دریچه جدید به روی احساساتشون باز شده بود و حالا داشتن تو دنیای جدیدی قدم میگذاشتند. دنیایی که رنگهاش شاید کمی متفاوت بود، ولی قطعاً زیباتر و پر از احساستر بود.
میدونم کمه تما به بزرگیتون ببخشید.... بچه ها من اصولا فیک هارو تو یک روز الی دوروز تموم میکنم... چون خودم اصلا حوصله ی صبر کردن ندارم 😂
از کجا به کجا...؟
موسیقی که ساخته بودند، حالا دیگه فقط یه قطعهی موسیقی نبود. انگار یه موجود زنده شده بود که داشت نفس میکشید و رشد میکرد. هر بار که با هم اجراش میکردند، یه حس تازهای بهش اضافه میشد. یه جور صمیمیت که فقط بین اون دو نفر وجود داشت. یونگی و جیمین دیگه فقط همکار نبودند. اونا شریک شده بودند، شریک تو خلق یه دنیای مشترک.
یه شب، بعد از اینکه ساعتها روی جزئیات یکی از قطعات کار کرده بودند، خسته ولی راضی، توی استودیو نشسته بودند. سکوت بینشون دیگه اون سکوتِ قبل از کار نبود، بلکه یه سکوتِ راحت و آشنا بود، پر از حرفهای ناگفته. یونگی به جیمین که داشت با انگشتاش روی دسته گیتارش ضرب میگرفت، نگاه میکرد. اون صورت آروم، اون تمرکز، یه حس خاصی رو توی دل یونگی بیدار میکرد. حسی که فراتر از احترام برای یه موزیسین بود.
«جیمین.» یونگی صداش کرد.
جیمین سرش رو بلند کرد. «هوم؟»
«اون... اون قسمتی که گفتی "حسِ درک شدن"...» یونگی ادامه داد: «فکر کنم... فکر کنم دارم حسش میکنم. نه فقط توی موسیقی. کلاً.»
جیمین با تعجب نگاهش کرد. «کلاً؟ منظورت چیه هیونگ؟»
یونگی یه کم مکث کرد، انگار داشت کلمات مناسب رو پیدا میکرد. «منظورم اینه که... خیلی وقت بود کسی انقدر منو درک نکرده بود. نه فقط موسیقی من رو، خودِ من رو. انگار تو میتونی ببینی من چی تو دلم میگذره، حتی قبل از اینکه خودم کامل بفهممش.»
چشماشون تو هم گره خورد. جیمین حس کرد که گونههاش داره داغ میشه. حرفهای یونگی، اون صداقتِ بیپرده، یه جورایی غافلگیرش کرده بود.
«من... منم همین حس رو دارم هیونگ.» جیمین آروم گفت. «انگار... انگار وقتی کنار توام، اون دیواری که گفتم، دیگه اصلاً وجود نداره. انگار میتونم راحت باشم. راحت باشم و... و خودم باشم.»
یه لبخند خیلی کمرنگ روی لب یونگی نشست. «خودت باشی... آره. این حس خوبیه. خیلی خوبه.»
دستش رو دراز کرد و به آرومی روی دست جیمین که هنوز روی گیتار بود، گذاشت. یه تماس کوتاه، ولی پر از معنی. انگار یه جرقهی نامرئی بینشون رد شد.
جیمین نفسش رو حبس کرد. قلبش تند میزد. نگاه یونگی، اون تماس ناگهانی، همه چیز رو عوض کرده بود. دیگه اون فضای امنِ استودیو، فقط یه فضای کاری نبود. تبدیل شده بود به جایی که دو نفر داشتن یه حس جدید رو کشف میکردن، یه حس عمیقتر از همکاری، یه حسِ... شاید شروعِ یه عشق.
یونگی دستش رو برنداشت. انگار اون لحظه، زمان وایساده بود. فقط صدای نفسهای آرومشون تو سکوت استودیو شنیده میشد.
«جیمین...» یونگی دوباره صداش کرد، این بار صدایش کمی گرفته بود. «این... این فقط موسیقی نیست، نه؟»
جیمین سرش رو به آرومی تکون داد. «نه هیونگ. فکر کنم... فکر کنم فقط موسیقی نیست.»
اون شب، هیچکدوم نتونستند راحت بخوابند. هر کدوم تو فکر اون لحظه بودند، اون تماس کوتاه، اون نگاه، اون حرفهای ناگفته. انگار یه دریچه جدید به روی احساساتشون باز شده بود و حالا داشتن تو دنیای جدیدی قدم میگذاشتند. دنیایی که رنگهاش شاید کمی متفاوت بود، ولی قطعاً زیباتر و پر از احساستر بود.
میدونم کمه تما به بزرگیتون ببخشید.... بچه ها من اصولا فیک هارو تو یک روز الی دوروز تموم میکنم... چون خودم اصلا حوصله ی صبر کردن ندارم 😂
- ۸۵۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط