این قدر مرا با غم دوریت نیازار

این قدر مرا با غم دوریت نیازار
با پای دلم راه بیا قدری و بگذار،
.
این قصه سرانجام خوشی داشته باشد
شاید که به آخر برسد این غم بسیار
.
این فاصله تاب از من دیوانه گرفته
در حیرتم از این همه دلسنگی دیوار
.
هر روز منم بی تو و من بی تو ولاغیر
تکرار... و تکرار... و تکرار ... و تکرار...
.
من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار
.
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده ست ؛ نه چنگیز، نه تاتار!
.
ای شعر، چه می فهمی ازین حال خرابم؟
دست از سر این شاعر کم حوصله بردار
.
حق است اگر مرگِ من و عالم و آدم،
بگذار که یک بار بمیریم؛ نه صدبار!!!
.
تصمیم خودم بود به هرجا که رسیدم؛
یک دایره آن قدر بزرگ است که پرگار
.
اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...!
دیدگاه ها (۶)

من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم پـیـششـان سـر بـر نم...

هرچه کردم نشوم ازتو جدا بدتر شد گفته بودم بزنم قید تورا بدتر...

ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی‌کنیم؛ ما حتی بر کُره‌ی زمین هم ز...

کافی است آدم بدون پیش داوری یا عادت های ذهنی به مسئله نگاه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط