عشق در نزدیکی قصر

عشق در نزدیکی قصر

8

راهِ بازگشت به قصر، از خودِ رفتنشان هم سنگین‌تر بود.
برف، زیرِ قدم‌هایشان آرام می‌شکست و بادِ سرد، لایِ لبه‌ی لباس‌ها و میانِ انگشت‌ها می‌دوید؛ اما سرمای بیرون، در برابرِ سرمایی که در دلِ تهیونگ جا خوش کرده بود، چیزی نبود. او ساکت راه می‌رفت. ساکتیِ او از آن سکوت‌های معمولی نبود؛ مثلِ شیشه‌ای نازک بود که اگر کسی انگشت رویش می‌کشید، همان لحظه ترک برمی‌داشت.

الیزابت هم چیزی نمی‌گفت.
فقط گاهی نگاه کوتاهی به او می‌انداخت؛ نگاهی که نه از سرِ کنجکاوی، بلکه از سرِ فهم بود. انگار می‌دانست بعضی دردها را نمی‌شود با پرسش باز کرد؛ باید بگذاری خودِ دل راهش را پیدا کند.

وقتی به اتاقِ تهیونگ رسیدند، او در را باز کرد و وارد شد.
نورِ کم‌رمقِ اتاق روی چهره‌اش افتاد و خستگیِ عجیبی را که در جانش مانده بود، آشکارتر کرد. نامه‌ی مهرشده هنوز در دستش بود. آن را روی میز گذاشت، اما انگار با گذاشتنش چیزی سبک نشد؛ فقط درد، شکلِ تازه‌ای پیدا کرد.

الیزابت آهسته پشت سرش وارد شد و در را بست.
تهیونگ چند لحظه بی‌هدف در اتاق قدم زد. بعد ایستاد، انگار ناگهان نفسش بند آمده باشد.

با صدایی گرفته گفت:

«نمی‌دونم چرا… ولی حس می‌کنم هنوز اون صحنه از جلوی چشمم کنار نمی‌ره.»

الیزابت نزدیک‌تر آمد، اما نه آن‌قدر که فضایِ او را ببلعد.
«صحنه؟»

تهیونگ خندید، اما خنده‌اش بیشتر شبیه شکستگی بود تا شادی.
«همون‌جا که دیدمش… کنارِ اون مرد.»
بعد مکث کرد، و انگار با همان مکث، چیزی در درونش فرو ریخت.
«بدترینش اینه که هیچ‌چیز توی صورتش نبود که بهم بگه اشتباه دیدم.»

الیزابت آرام گفت:
«یعنی می‌گویید… توهّم نبود؟»

تهیونگ سرش را پایین انداخت.
«کاش بود.»
«کاش فقط یه سوءتفاهمِ لعنتی بود که با یه توضیح تموم می‌شد.»
«اما نبود… من دیدم. دیدم که چطور توی آغوشِ دیگری بود، انگار من هیچ‌وقت وجود نداشتم.»

صدایش در آخر جمله شکست.
تهیونگ دستش را روی صورتش کشید، اما اشک‌ها زودتر از آن بودند که پنهان شوند. چند قطره روی گونه‌اش لغزید، و بعد یکی دیگر.

الیزابت سکوت کرد.
تهیونگ ادامه داد، این بار آهسته‌تر، با صدایی که از شدتِ بغض می‌لرزید:

«من نمی‌فهمم…»
«نمی‌فهمم چطور می‌شه کسی رو باور کنی، بعد یهو بفهمی شاید همه‌ی اون باورها فقط برایِ خودت بوده.»

چشمانش پر شدند.
دیگر حتی تلاش هم نکرد جلویشان را بگیرد.
اشک‌ها روی صورتش جاری شدند و نفسش بریده بریده شد.

«من بهش اعتماد کردم، الیزابت…»
«نه یه‌جورِ ساده. نه از رویِ سرگرمی. از تهِ دل.»
«من فکر می‌کردم اگر کسی رو دوست داشته باشی، اگه واقعاً براش مهم باشی، اون آدم هیچ‌وقت نمی‌ذاره تو این‌طوری بشکنی.»

الیزابت نگاهش را از او برنداشت.
تهیونگ یک قدم عقب رفت، انگار خودش هم از صدای دلش جا خورده باشد.

«ولی من شکستم.»
«نه یه‌جای کوچیک… نه یه ترکِ ریز…»
«من از وسط شکستم. طوری که حتی نمی‌دونم کدوم تکه‌ام هنوز سر جاشه.»

این‌جا دیگر صدا در گلویش شکست.
چانه‌اش لرزید.
چشم‌هایش، سرخ و نمناک، با همان دردِ خام و بی‌پیرایه، به زمین دوخته شد.
بعد ناگهان، آن سدِ آخر هم فرو ریخت.

تهیونگ گریه کرد.
نه آرام و پنهانی.
بلکه با هق‌هقی که از اعماقِ خستگی و درد بیرون می‌آمد.
شانه‌هایش لرزیدند و دستش بی‌اختیار مشت شد، انگار می‌خواست درد را در پنجه‌اش له کند.

«من از این نمی‌سوزم که رفت…»
«از این می‌سوزم که من هنوز… هنوز یه گوشه‌ای از دلم براش می‌تپه، با اینکه نباید.»

الیزابت آهسته نفس کشید.
حالا دیگر وقتِ حرف زدنِ معمولی نبود.
چند قدم جلو رفت و خیلی نرم، انگار با چیزی شکننده روبه‌روست، دستش را روی بازوی تهیونگ گذاشت.

تهیونگ سرش را پایین‌تر آورد. اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریختند.
«من نمی‌خواستم این‌جوری بشه.»
«نمی‌خواستم یه روز برسه که فقط با دیدنش احساس کنم انگار یه چیزی توی سینه‌م فرو رفته.»

الیزابت خیلی آرام گفت:

«تهیونگ… این درد، نشانه‌ی این نیست که تو ضعیفی.»
«نشونه‌ی اینه که تو واقعی دوست داشتی.»

همین یک جمله کافی بود تا تهیونگ بیشتر بشکند.
لبش لرزید.
سرش را بالا آورد و برای اولین بار، نگاهش را مستقیم به الیزابت دوخت؛ نگاهی پر از درماندگی، با اشک‌هایی که دیگر مجالِ ماندن نداشتند.

«پس چرا این‌قدر درد داره؟»
«چرا باید کسی که دوستش داشتم، این‌طوری منو از درون خالی کنه؟»

الیزابت چیزی نگفت.
فقط دستش را باز کرد.

نه نمایشی بود، نه اغراق‌آمیز.
فقط یک آغوشِ ساده، گرم و بی‌ادعا.
اما برای تهیونگ، همان آغوش مثل سقفی بود بالای سرِ کسی که دارد وسطِ طوفان می‌لرزد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو تیکه داره
دیدگاه ها (۰)

تیکه دوم

پارت 9

#عشق_در_نزدیکی_قصر#part_7#Jeon_victor#jeon_rina**بازگشت به ق...

فهمیدی شیظان عوضی یا جور دیگه بهت بفهمونمم؟! 🔪💔🤣🤣🤣🤣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط