Part 32:
Part 32:
Margaret: ...
جواهر فروش رفت سمت یه اتاقک که توی مغازه بود ، الکساندر رو کرد سمت من و انگشتره،ستاره هشت پرشو نشونم داد.
_«نظرت چیه؟بهم میاد؟»
دروغ چرا با اون دستای ،گنده و رگ دارش.
این انگشتر بزرگ و خفن حسابی جذابیت داده بود!!!!
نتونستم جلوی زبونم و بگیرم.
+«خیلییی به دستت اومده ،چون دستت رگ داره و حسابی.....»
تازه فهمیدم چه گندی زدم.
دستمو گذاشتم جلو دهنم.
با پوزخند شیطنت آمیز گفت _«امممم!پس دستم رگ داره؟و حسابی جذابه!»
این الان از کجا فهمید میخوام بگم دستش جذابه.
اومد در گوشم و پچ زد.
_«جاهای دیگه من هم رگ داره ها!تازه رگ های اونجا برجسته تره.»
تازه گرفتم چی میگفت.
منظورش اون،اون،اونجاش بود.
کثافطییییه این بیشعور .
دستش رفت سمت کمربندش،که فروشنده اومد.
رفت عقب و پوفی صدا دار کشید.
اییی زن من مردم ،زود تر میومدی.
Margaret: ...
جواهر فروش رفت سمت یه اتاقک که توی مغازه بود ، الکساندر رو کرد سمت من و انگشتره،ستاره هشت پرشو نشونم داد.
_«نظرت چیه؟بهم میاد؟»
دروغ چرا با اون دستای ،گنده و رگ دارش.
این انگشتر بزرگ و خفن حسابی جذابیت داده بود!!!!
نتونستم جلوی زبونم و بگیرم.
+«خیلییی به دستت اومده ،چون دستت رگ داره و حسابی.....»
تازه فهمیدم چه گندی زدم.
دستمو گذاشتم جلو دهنم.
با پوزخند شیطنت آمیز گفت _«امممم!پس دستم رگ داره؟و حسابی جذابه!»
این الان از کجا فهمید میخوام بگم دستش جذابه.
اومد در گوشم و پچ زد.
_«جاهای دیگه من هم رگ داره ها!تازه رگ های اونجا برجسته تره.»
تازه گرفتم چی میگفت.
منظورش اون،اون،اونجاش بود.
کثافطییییه این بیشعور .
دستش رفت سمت کمربندش،که فروشنده اومد.
رفت عقب و پوفی صدا دار کشید.
اییی زن من مردم ،زود تر میومدی.
- ۸۶
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط