مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت45
#یاس

:
- همین امشب باید معلوم بشه درد اینا با من چیه تو هم باید معلوم کنی.
پاشا گفت:
- هیچی نیست پریسا خودرگیری داره!
پریسا با خشم راه رفته رو برگشت و گفت:
- اره من خودرگیری داریم همه می دونیم اگه این نبود الان جای من بود پیش تو!
پاشا خنده عصبی کرد و گفت:
- چه خودتم تحویل می گیری اخه من از چی تو خوشم بیاد؟
جیغ زدم:
- یکی به من بگه چه خبررره!
پریسا یقعه امو توی دستش گرفت و داد کشید:
- می خوای بدونننی؟ باشه پس خوب گوش هاتو باز کن ...
اقا بزرگ داد زد:
- الان وقت ش نیست پریسا ساکت باش!
پریسا با خشم به من نگاه کرد و گفت:
- اتفاقا همین الان وقتشه! ببین دختر جون تو اصلا از رگ و ریشه ما نیستی اصلا از خاندان ما نیستی!
چشام گشاد شد پاشا بلند شد و پریسا رو هل داد کنار منو سمت خودش کشید با بهت گفتم:
- چی می گه پاشا!
پریسا داد زد:
- تو از خاندان ما نیستی از رگ و ریشه ما نیستی نمی دونم سر و کله ات از کدوم جهنمی پیدا شد و گرنه طبق رسم و رسوم من و پاشا باید ازدواج می کردیم نه تو‌!
پاشا برگشت و سمت پریسا رفت و گفت:
- دیگه داری زر می زنی کی اینا رو تو گوشت فرو کرده؟ بابات؟ مامانت؟ ببین این دختر از بچگی ش ور دل من بزرگ شده تمام زندگی منه هفت پشت غریبه هم باشه بازم جاش پیش منه! اگر یاس نمی یومد تو خانواده ما بازم من عفریته ای مثل تو رو نمی گرفتم اصلا می دونی چرا عاشق یاس شدم؟ چون رگ و ریشه شما رو نداره! چون مثل شما نیست!
سمت اقا بزرگ رفتم و گقتم:
- چی می گن اینا؟ بابا و مامان من کین؟
اقا بزرگ عصا شو زد زمین و گفت:
- همه ساکت!
همه ساکت شد و پاشا کنارم وایساد.
اقا بزرگ نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بهترین دوستم بود مرتضی!از بچه گی باهم بزرگ شدیم سربازی که رفتیم جدامون کردن یکی مون نگهبانی یکی مون کارای داخلی اون نگهبانی بود افتاده بود با چند تا مذهبی مذهبی شد خیلی تغیر کرد گفت می خواد بره تو نظام گفتم نه خطرناکه ما رو چه به نظام ول کن این چیزا رو قبول نکرد! چند ماه بعد سربازی قبول شده بود توی نـظام بخش اطلاعات یعنی معمور مخفی! هر چی گفتم نره گوشش بدهکار نبود یکم بین مون شکراب شد اما دوباره خوب شدیم و سعی کردین به سلیقه های هم احترام بزاریم سر سال نشده عاشق یه دختر چادری طلبه شد! انقدر رفت و اومد دختره رو گرفت! مادرت عین خودت سر سخت بود قبول نمی کرد اما مرتضی خوب بلد بود دل شو ببره! کارش خیلی خطرناک بود اگر کسی می فهمید کارش تمام بود!
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت47#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت48#یا...

پاشا گفت:- چی شده؟مامان ش گفت:- اگه گذاشتین شام بخوریم.لب زد...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت44#یا...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت7#یاسن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط