وقتی پدربزرگت میمیره میاین ایران و تو حالت بده .

وقتی پدربزرگت میمیره میاین ایران و تو حالت بده .

یه گوشه پارک کرد ، خلوت بود .
از ماشین میاده شدم کوک با سرعت سمتم اومد و زیر بازوم و گرفت و دم گوشم پچ زد
_میخوای ..بلندت کنم؟!
نوچی کردم جلو رفتم و به شهر نگاه کردم، چه حس بدی بود! کسی که مثل مدر کنارم بود دیگه نیست! .
چیز گرمی رو شونم و دور کمرم حس کردم تک خنده ای کردم و سمت کوک برگشتم . چونه اش و رو شونم گذاشته بود و دستش دور کمرم حلقه شده بود .
شبیه بچه کوچولو ها شروع کرد به نق زدن
_از وقتی اومدیم ایران اصلا بغلم نکردی . بوسمم نکردی! فقط گریه کردی .
آروم سمتش برگشتم و بوس محکمی به گونش زدم .
_ خوبه؟! بوست کردم!
اخمی کرد . با بی قراری نگام کرد و غرید .
_نه . چه فایده داره وقتی حالت بده؟! وقتی جلوم گریه میکنی و نمیتونم کاری انجام بدم؟! وقتی داری جلوم ذره ذره خرد میشی و نمیتونم درستت کنم؟
غمگین نگاش کردم، راست میگفت . از وقتی اومدیم اصلا بهش توجه نکردم . فکرم جای دیگه ای درگیر بود ولی اون قبلا با اینکه مادربزرگش مرده بود هوای منو داشت .
_ببخشید کو...
با فرو رفتن داخل بغلش حرفم نصفه بود حرصی شروع کرد نفس عمیق کشیدن .
_عذر خواهی نکن ! نگفتم که ازم معذرت خواهی کنی . من فقط نمیخوام حالت بد باشه یا بهتره بگم نمیخوام وقتی کنار منی حالت بد باشه !
موهاش و آروم نوازش کردم که پشتم به جایی کوبونده شد . با خنده آخی گفتم .
دیدگاه ها (۷)

وقتی پدربزرگت میمیره و میاین ایران تو حالت بده ....‌به قبر ک...

اوم . راستش حرفی ندارم . سلامت باشید [ازبی حرفیه🗿]

my love part 88

𝑺𝒑𝒆𝒆𝒄𝒉𝒍𝒆𝒔𝒔 𝒍𝒐𝒗𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟒ویو تهیونگ بعد از خوردن صبحونه و حرف ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط