دلی که بردی…

دلی که بردی…
نگاهی که دزدیدی…
احساسی که پژمردی…دستانی که گرفتی…صدایی که با آن آرام گرفتی…
نان و نمکی که خوردی…حتی نمکدانی که شکستی..
همه حلالت باشند..
(جز لرز دلم در اولین نگاهت…)
.
.
حرامش باد آنکه پر کرد جای مرا……
دیدگاه ها (۲)

پارت بیست‌ویکم | اعترافی که همه شنیدندصدای آژیر آمبولانس محو...

سناریو تهیونگ

رمان: در جست و جوی رستگاریپارت سوممیدونم هیچکس جز ساداکو نمی...

خطوط قرمز و لمس‌های ممنوعه (۱)

پارت ۵۲صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک پتکِ سنگین تو...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

# پارت ۲۳: سایه‌ها و نورپاریس در زیر بارانِ ریز و خاکستری، ب...

اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط