پارت 91

پارت 91





خورشید تازه بالا اومده بود. نور کم‌رمق صبحگاهی از پنجره‌ها توی اتاق‌ها می‌تابید و هوای تازه قصر رو پر کرده بود. اما آسا خوابش نمی‌اومد. هنوزم نمی‌دونست دیشب چی دیده… خواب بود؟ یا واقعاً روح مادر تهیونگ بهش ظاهر شده بود؟

با استرس بلند شد. نگاهی به آیوار انداخت که آروم توی گهواره‌اش خوابیده بود. دستی روی قلبش گذاشت و نفس عمیقی کشید. باید می‌فهمید… باید مطمئن می‌شد.

آسا با قدم‌هایی سریع از قصر بیرون رفت. وارد باغ شد… همون‌جایی که دیشب اون نور رو دیده بود. زمین رو نگاه کرد. همه‌چی عادی بود… نه نوری، نه نشونه‌ای.

آسا آروم زیر لب گفت:
«پس... خواب بود؟»

یه قدم عقب رفت ولی ناگهان صدای آشنایی از پشت سرش اومد:
«دنبال چی می‌گردی؟»

آسا برگشت. تهیونگ اونجا بود. با لباس خونه، موهای نیمه‌خوابیده و چهره‌ی متعجب.

آسا لبش رو گاز گرفت. نمی‌خواست الکی چیزی بگه.
تهیونگ اومد جلوتر و گفت:
«تو حالت خوبه؟ از وقتی برگشتی یه جور شدی.»

آسا با تردید گفت:
«دیشب… یه چیزی دیدم. نمی‌دونم واقعی بود یا نه. فکر می‌کنم... الهه‌ی رویش شدم.»

تهیونگ با تعجب ابروهاشو بالا برد:
«چی؟ آسا تو…»

ناگهان صدایی از سمت بوته‌های گل اومد. یه شاخه خشک‌شده از زمین بیرون زد، و بدون اینکه کسی لمسش کنه، سبز شد، برگ داد… و گلی آبی رنگ وسطش شکفت.

آسا و تهیونگ خشکشون زد.

تهیونگ زیر لب گفت:
«تو... تو واقعاً یه الهه شدی.»

آسا با ترس عقب رفت:
«من نخواستم این اتفاق بیفته... خودش شد… اون روح…»

تهیونگ اومد جلوتر. این بار دست آسا رو گرفت و لبخند زد:
«اگه این سرنوشت توئه، پس من کنارت می‌مونم. الهه‌ی رویش… یا همون آسا… تو برای من همونی هستی که همیشه بودی.»



دیگه تموم شد.....خسته شدم😭
دیدگاه ها (۹)

نام فیک ازدواج سرد پارت یکجیمین و میونگ، دو نفر که هیچ‌کدام ...

پارت 2یک روز صبح، میونگ تصمیم گرفت چیزی متفاوت برای جیمین ان...

ااگه مبخوای بدونی چند پارت تا اینجا خوندی استوریمو ببین...شب...

اسا هنوز بچه رو توی بغلش نگه داشته بود. تهیونگ کنارش ایستاده...

سناریو یاندره تایجو

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۶۶ ویو راوی تهیونگ قدم به قدم نزدیک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط