مردِ مقابلت، وقتى كه تنها بوديد به كل يك آدم ديگه بود.

مردِ مقابلت، وقتى كه تنها بوديد به كل يك آدم ديگه بود.
درست مثل همين لحظه.دقيقا مثلِ حالا كه كنارِ بقيه افراد خانواده، يك سلامِ خشك و خالى نصيبت كرده بود اما حالا كه تنها بوديد، طورى بهت خيره شده بود كه انگار جز تو؛ هيچيزِ ديگه اى اينجا نيست!
"عجيب نگاه ميكنى!"
مردِ بزرگتر يكى از ابروهاش رو به سمت بالا متمايل كرد.
كمى ديگه از وودكاش رو نوشيد و پرسيد:
" چطور؟"
پلكِ آرومى زدى و جوابش رو دادى:
"طورى نگاه ميكنى كه انگار جز من، هيچكس و هيچيز اينجا نيست!"
گوشه لبهاىِ جین به سمتِ بالا متمايل شد.
به نرمى خنديد و بدونِ اينكه براىِ يك لحظه هم، نگاهش رو ازت بگيره گفت:
"مگه هست..؟"
اتمامِ جمله اش، مصادف شد با خنده هاىِ تو.
"شنيدنش بعد از يك سال..غير منتظره بود!"
مرد هومى كشيد و نيم نگاهى به افراد ديگه خانواده كه مشغول صحبت بودن، انداخت:
"حافظه ام دربرابرِ موضوعات مهم و موردعلاقه ام، خوب كار ميكنه!"
دیدگاه ها (۲)

سایه ای در راهروهای نقره ای

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 24جین دوباره به حرف های مینجه فکر کرد...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ‌‌  ۸ پارتویو اتجینا به سمتی ...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۶: مردی که جونگوک رو می‌شناختسکوت سن...

ادامه پارت 156رفتم لب پنجره قصر انگار اروم بود....اروم چه وا...

RESPECT OR DIE : پارت بیستم + نیلا عقب برو...مرد خندید...: (...

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط