پدرخوانده

پدرخوانده

پارت : ۹

باران هنوز بند نیامده بود. صدای برخورد قطره‌ها با شیشه‌های کافه، سکوت سنگینی را که بین نااون و جونگ کوک ایجاد شده بود، عمیق‌تر می‌کرد. نااون به چشمان مرد روبه‌رویش خیره شد؛ چشمانی که هیچ ترسی در آن‌ها دیده نمی‌شد.

او آرام نفسش را بیرون داد و گفت:
«من حتی اسم کامل شما رو تا امروز نمی‌دونستم... چطور انتظار دارین باهاتون بیام؟»

جونگ کوک بدون اینکه ناراحت شود، جواب داد:
«انتظار ندارم بهم اعتماد کنی... فقط می‌خوام زنده بمونی.»

نااون اخم کرد.
«این حرفا یعنی چی؟ من فقط یه دانشجوی معمولی‌ام.»

جونگ کوک نگاه کوتاهی به درِ کافه انداخت و گفت:
«نه... از وقتی اون افراد دنبالت افتادن، دیگه زندگی معمولی نداری.»

نااون خواست چیزی بگوید که تلفنش زنگ خورد. شماره صاحبخانه بود.
با نگرانی تماس را جواب داد.

«نااون، ببخشید که این وقت شب مزاحمت شدم، ولی خریدار اصرار کرده. باید تا فردا شب خونه رو تخلیه کنی.»

چند لحظه سکوت کرد.
«...باشه، متوجه شدم.»

وقتی تماس قطع شد، لب‌هایش را روی هم فشار داد تا اشکش سرازیر نشود. احساس می‌کرد زمین زیر پایش خالی شده است.

جونگ کوک بدون اینکه سؤال بپرسد، فهمید چه اتفاقی افتاده.
کارت بانکی مشکی‌رنگی را روی میز گذاشت.

«این رو بردار.»

نااون فوراً کارت را به سمتش برگرداند.
«نه. من پول کسی رو قبول نمی‌کنم.»

جونگ کوک لبخند کمرنگی زد.
«همین غرورت... باعث شده تا امروز دوام بیاری.»

چند لحظه بعد، نااون لباس کارش را عوض کرد و از کافه بیرون آمد.
باران شدیدتر شده بود.

او چتر نداشت و آرام زیر باران راه افتاد.
جونگ کوک هم بدون اینکه چیزی بگوید، چند قدم پشت سرش حرکت می‌کرد.

نااون ناگهان ایستاد و برگشت.
«چرا دنبالم میاین؟»

جونگ کوک با آرامش گفت:
«چون قول دادم ازت محافظت کنم.»

«من همچین قولی ازتون نخواستم.»

«ولی من به خودم دادم.»

برای چند ثانیه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.
فقط صدای باران شنیده می‌شد.

نااون دوباره راه افتاد.
وقتی به کوچه خانه‌اش رسید، با تعجب دید تمام وسایلش جلوی در چیده شده‌اند.

صاحبخانه با ناراحتی جلو آمد.
«ببخشید دخترم... کارگرها امروز اومدن و گفتن باید خونه رو تحویل بدیم.»

نااون ماتش برد.
«ولی گفتین تا فردا...»

مرد با شرمندگی سرش را پایین انداخت.
«خودمم خبر نداشتم...»

چمدان کوچک نااون وسط باران خیس شده بود.
کتاب‌هایش روی زمین افتاده بودند و چند برگه از جزوه‌هایش با آب باران روی آسفالت پخش شده بود.

او آرام روی زانو نشست و شروع کرد به جمع کردن برگه‌ها.
اشک‌هایش با قطره‌های باران قاطی شده بود و دیگر معلوم نبود کدامشان باران است و کدام اشک.

در همان لحظه، جونگ کوک خم شد، یکی از کتاب‌های خیس را از روی زمین برداشت و گردوغبارش را گرفت.

بعد بدون اینکه اجازه‌ای بخواهد، چمدان نااون را بلند کرد.

نااون با صدایی لرزان گفت:
«دارین چیکار می‌کنین؟»

جونگ کوک مستقیم به چشمانش نگاه کرد و آرام گفت:

«دیگه بسه نااون... از امشب، خونه‌ات عمارت منه.»

━━━━━━━━━━━━━━━

اما آیا نااون با جونگ کوک می‌رود... یا حتی در بدترین شب زندگی‌اش هم پیشنهاد او را رد می‌کند؟
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۵)

پدرخوانده پارت : ۱۰ چمدان هنوز در دست جونگ کوک بود. باران بی...

https://wisgoon.com/sonia_hoبانو فالوشه 🌿🌿🌿

پدرخوانده پارت : ۸ باران بی‌وقفه روی خیابان‌های سئول می‌باری...

پدرخوانده پارت : ۷ غروب همان روز، نااون با ذهنی آشفته از دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط