بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله الرحمن الرحیم
پاسخ قسمت دوم :
ولی گفتهاند در همان وقت امام فرمود: حجله عروسی راه بیندازید، من میخواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را این جا، لااقل شبیه آن هم که شده ببینم! یکی از چیزهایی که از تعزیه خوانهای ما هرگز جدا نمیشد عروسی قاسم نوکدخدا؛ یعنی نوداماد بود. در صورتی که این در هیچ کتابی از کتابهای تاریخی معتبر وجود ندارد.(حماسه حسینی، ج اول، ص 27 28)
حضرت قاسم علیه السلام در شب عاشورا طبق مستندات تاریخی، سیدالشهداء علیه السلام، در شب عاشورا، ضمن آن که اعلام نمودند فردا روز نبرد است و همه شهادت خواهیم رسید، تکلیف را از دوش همراهان برداشتند و به آنان توصیه نمودند که هم خودتان بروید و هم هر کسی دست عدهای از زنان و کودکان را بگیرد و با خود ببرد. اما کسی نرفت و آن اعلام ایستادگیها که شنیده و خوانده اید.
در این میان، حضرت قاسم علیه السلام که احتمال میدادند به خاطر نوجوانی اجازه جنگ به او داده نشود، برخاست و پرسید: عمو جان! آیا من نیز کشته خواهم شد؟
امام سریعاً به او پاسخ مثبت و بشارت ندادند، بلکه پرسیدند: مرگ در نظر تو چگونه است؟؛ چرا که چگونگی نگاه به مرگ، کشته شدن در راه خدا و رسیدن به لقاء الله، مبین چگونگی شناخت از توحید، معاد، اسلام و ولایت و درجۀ ایمان و تقوا میباشد.
پاسخ کوتاه این نوجوان 13 ساله، بسیار علیمانه، حکیمانه، بصیرانه و عارفانه بود: اَحْلی مِنَ العَسَل - از عسل شیرینتر.
عزیمت به میدان : پس از شهادتِ بسیاری از خاندان و یاران، حضرت قاسم علیه السلام، از عموی خود اجازۀ عزیمت به میدان نمود. سیدالشهداء علیه السلام نگاهی به قامت او انداخت و وی را در آغوش کشید و آنگاه اجازه فرمود.
حضرت قاسم علیه السلام،سوار بر اسب شد و با رجزهایی بسیار آگاهی بخش در معرفی خود و عمو؛ به سوی دشمن تاخت.
حُمَید بن مسلم از لشکریان سعد لعنت الله علیه روایت کرده که گفت: نوجوانی چون پاره ماه به سمت ما آمد و شمشیری در دست و پیراهن و ردایی بر تن و کفش به پا داشت، خواست با شمشیر بر دشمن حمله بَرَد که بند یکی از کفشهایش پاره شد و فراموش نمیکنم که بند کفش چپ او بود،این نوجوان درنگی کرد تا بند کفش خود را ببندد که عمر بن سعد بن نُفیل ازدْی گفت: به خدا سوگند! بر او حملهور خواهم شد، حُمید بن مسلم میگوید: من به او گفتم: سبحان اللَّه! می خواهی چه کنی؟! (ادامه دارد...)
پاسخ قسمت دوم :
ولی گفتهاند در همان وقت امام فرمود: حجله عروسی راه بیندازید، من میخواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را این جا، لااقل شبیه آن هم که شده ببینم! یکی از چیزهایی که از تعزیه خوانهای ما هرگز جدا نمیشد عروسی قاسم نوکدخدا؛ یعنی نوداماد بود. در صورتی که این در هیچ کتابی از کتابهای تاریخی معتبر وجود ندارد.(حماسه حسینی، ج اول، ص 27 28)
حضرت قاسم علیه السلام در شب عاشورا طبق مستندات تاریخی، سیدالشهداء علیه السلام، در شب عاشورا، ضمن آن که اعلام نمودند فردا روز نبرد است و همه شهادت خواهیم رسید، تکلیف را از دوش همراهان برداشتند و به آنان توصیه نمودند که هم خودتان بروید و هم هر کسی دست عدهای از زنان و کودکان را بگیرد و با خود ببرد. اما کسی نرفت و آن اعلام ایستادگیها که شنیده و خوانده اید.
در این میان، حضرت قاسم علیه السلام که احتمال میدادند به خاطر نوجوانی اجازه جنگ به او داده نشود، برخاست و پرسید: عمو جان! آیا من نیز کشته خواهم شد؟
امام سریعاً به او پاسخ مثبت و بشارت ندادند، بلکه پرسیدند: مرگ در نظر تو چگونه است؟؛ چرا که چگونگی نگاه به مرگ، کشته شدن در راه خدا و رسیدن به لقاء الله، مبین چگونگی شناخت از توحید، معاد، اسلام و ولایت و درجۀ ایمان و تقوا میباشد.
پاسخ کوتاه این نوجوان 13 ساله، بسیار علیمانه، حکیمانه، بصیرانه و عارفانه بود: اَحْلی مِنَ العَسَل - از عسل شیرینتر.
عزیمت به میدان : پس از شهادتِ بسیاری از خاندان و یاران، حضرت قاسم علیه السلام، از عموی خود اجازۀ عزیمت به میدان نمود. سیدالشهداء علیه السلام نگاهی به قامت او انداخت و وی را در آغوش کشید و آنگاه اجازه فرمود.
حضرت قاسم علیه السلام،سوار بر اسب شد و با رجزهایی بسیار آگاهی بخش در معرفی خود و عمو؛ به سوی دشمن تاخت.
حُمَید بن مسلم از لشکریان سعد لعنت الله علیه روایت کرده که گفت: نوجوانی چون پاره ماه به سمت ما آمد و شمشیری در دست و پیراهن و ردایی بر تن و کفش به پا داشت، خواست با شمشیر بر دشمن حمله بَرَد که بند یکی از کفشهایش پاره شد و فراموش نمیکنم که بند کفش چپ او بود،این نوجوان درنگی کرد تا بند کفش خود را ببندد که عمر بن سعد بن نُفیل ازدْی گفت: به خدا سوگند! بر او حملهور خواهم شد، حُمید بن مسلم میگوید: من به او گفتم: سبحان اللَّه! می خواهی چه کنی؟! (ادامه دارد...)
- ۳۵۴
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط