دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
Part⁷ شیطان
از زبان هانا:
همانطور که نایلا با قدمهای لرزان و چهرهای که سعی داشت خونسرد به نظر برسد، وارد شد، من ناگهان احساس کردم که یک نگاه سنگین روی من است. چشمانم را کمی ریز کردم و به سمت صدا برگشتم. آبیوم پشت سرش ایستاده بود، اما کنار او، آن خدمتکار جدید، نایلا، ایستاده بود.
حس کردم که نایلا به طرز عجیبی به من خیره شده است؛ انگار میخواست با نگاهش مغز مرا بخواند، شاید هم دنبال نشانهای از شنود میگشت. تعجب کردم که چرا اینقدر مضطرب به نظر میرسد. او کاملاً رنگ باخته بود.
من دوست ندارم کسی شخصیت واقعیام را ببیند. من یک قاتلم، نه یک بانوی اشرافی ملایم. پس چرا باید نقش بازی کنم؟ یک لبخند عجیب، یک لبخند که کمی از گوشههای دهانم به سمت شقیقه میرفت – لبخندی که میتوانست هم دعوتکننده و هم ترسناک باشد – زدم و با لحنی اغراقشده و دوستانه گفتم:
"سلام دختر جون. من هاناکی آکوما هستم. و تو حتماً خدمتکار جدید ایزانا هستی. نایلا، درسته؟ از دیدنت واقعاً خوشحالم."
نایلا با سرعتی برقآسا تعظیم کرد؛ تعظیمی که بیش از حد اغراقآمیز بود، انگار میخواست با این حرکت، ترسش را بپوشاند. "منم از دیدن شما خوشحالم، بانو هانا."
"فقط یه سوال..." نایلا صدایش را پایین آورد، اما نه آنقدر پایین که نشنوم. "آکوما... به معنای شیطان (Satan) نیست؟"
حالا دیگر خندهام داشت از کنترل خارج میشد. این دخترک کوچک چه حدسهایی میزند! به او اجازه دادم تا لبخند عجیبم را حفظ کند و گفتم: "دقیقاً همینطوره. مشکلش چیه؟
_هیچی نیست. فقط فکر میکردم گذاشتن همچین اسمهایی جرم محسوب بشه."
با خونسردی کامل، قضیه را رد کردم: "خب حالا که اینقدر کنجکاو هستی، باید بگویم که این فقط یک لقب است. اسم واقعی من چیز دیگری است. هاناکی آکوما صدایم می کنند."
"خیلی خب باشه، بانو." او دوباره کوتاه پاسخ داد و سعی کرد لبخند مرا نادیده بگیرد.
درست در همین لحظه، سایه بزرگ و آشنایی روی زمین افتاد. ایزانا با قدمهای ریتمیک و سنگینش وارد سالن شد.
"خب... نایلا." صدای ایزانا قاطع بود. او مستقیماً به سمت نایلا چرخید، انگار که تازه او را دیده است. "تو پشت در بودی؟"
من سریعاً به نایلا نگاه کردم. دیگر خبری از آن اعتماد به نفس ساختگی نبود. او داشت پتهپته میکرد، چشمانش از ترس گرد شده بودند. "چ... چیز... خُب، من..."
من با حالتی بیتفاوت ادامه دادم: " کدام در؟ من چیزی به یاد نمیآورم. به هر حال، ما که چیز خاصی نگفتیم. پس مهم نیست. مشکلی نیست اگر نایلا حرفهای ما را شنیده باشد، چون در نهایت، بقیه چیزها دیگر اهمیت ندارند."
من با این حرفهای مبهم، توپ را به زمین ایزانا و نایلا انداختم و سپس نگاهش از من جدا نشد.
و در همان لحظه، انگار که زمان برای ایزانا متوقف شده باشد، من ناگهان متوجه شدم که نگاه او از من جدا نمیشود. من داشتم با نایلا صحبت میکردم، اما چشمان ایزانا به طرز عجیبی روی من ثابت شده بود.
او داشت مرا ورانداز میکرد. او داشت زیباییام را آنالیز میکرد. من میتوانستم حسش کنم. موهایم—قهوهای تیره—زیر نور ضعیف اتاق، تقریباً مات به نظر میرسید. اما آن لحظهای که خورشید از پنجره بزرگ سالن به داخل تابید و دقیقاً به تارهای موی من خورد، موهایم به رنگ طلایی خیرهکنندهای درخشیدند، انگار که یک هاله نوری دور سرم ایجاد شده بود. و البته، چشمانم... همان چشمهای آبی عمیق.
به نظر میرسید ایزانا کاملاً مسحور شده و قادر به پلک زدن نیست. حتی وقتی من به نایلا نگاه کردم، او همچنان خیره بود، من همیشه از این نگاه ها متنفر بودم.
انگار که حرفهای نایلا هیچ اهمیتی نداشت و تنها چیزی که برای ایزانا مهم بود، این منظره بود.
نایلا سعی کرد جواب بدهد، سعی کرد رشته کلام را به دست بگیرد، اما نمیتوانست؛ انگار نفسش بند آمده بود.
بالاخره، من خودم پا پیش گذاشتم و رشته کلام را از میان آن سکوت سنگین دزدیدم. "خیلی خب، ایزانا."
از زبان نایلا:
در آن لحظه، متوجه شدم که هانا ساما چقدر عجیب است. با آن ظاهر زیبا و جوان، رفتاری شبیه یک سادیسمی داشت. انگار از دیدن وحشت و حیرت دیگران لذت میبرد، حتی اگر آن وحشت ناشی از زیبایی خیرهکننده باشد. لبخندهای عجیبی میزد که در عین حال که جذاب بود، کاملاً روانی به نظر میرسید. واقعاً برایم سؤال بود: چطور بچههایش میتوانند با چنین قیافهای زندگی کنند؟ این ظاهر و این رفتار به هیچ وجه با هم همخوانی نداشتند.
Part⁷ شیطان
از زبان هانا:
همانطور که نایلا با قدمهای لرزان و چهرهای که سعی داشت خونسرد به نظر برسد، وارد شد، من ناگهان احساس کردم که یک نگاه سنگین روی من است. چشمانم را کمی ریز کردم و به سمت صدا برگشتم. آبیوم پشت سرش ایستاده بود، اما کنار او، آن خدمتکار جدید، نایلا، ایستاده بود.
حس کردم که نایلا به طرز عجیبی به من خیره شده است؛ انگار میخواست با نگاهش مغز مرا بخواند، شاید هم دنبال نشانهای از شنود میگشت. تعجب کردم که چرا اینقدر مضطرب به نظر میرسد. او کاملاً رنگ باخته بود.
من دوست ندارم کسی شخصیت واقعیام را ببیند. من یک قاتلم، نه یک بانوی اشرافی ملایم. پس چرا باید نقش بازی کنم؟ یک لبخند عجیب، یک لبخند که کمی از گوشههای دهانم به سمت شقیقه میرفت – لبخندی که میتوانست هم دعوتکننده و هم ترسناک باشد – زدم و با لحنی اغراقشده و دوستانه گفتم:
"سلام دختر جون. من هاناکی آکوما هستم. و تو حتماً خدمتکار جدید ایزانا هستی. نایلا، درسته؟ از دیدنت واقعاً خوشحالم."
نایلا با سرعتی برقآسا تعظیم کرد؛ تعظیمی که بیش از حد اغراقآمیز بود، انگار میخواست با این حرکت، ترسش را بپوشاند. "منم از دیدن شما خوشحالم، بانو هانا."
"فقط یه سوال..." نایلا صدایش را پایین آورد، اما نه آنقدر پایین که نشنوم. "آکوما... به معنای شیطان (Satan) نیست؟"
حالا دیگر خندهام داشت از کنترل خارج میشد. این دخترک کوچک چه حدسهایی میزند! به او اجازه دادم تا لبخند عجیبم را حفظ کند و گفتم: "دقیقاً همینطوره. مشکلش چیه؟
_هیچی نیست. فقط فکر میکردم گذاشتن همچین اسمهایی جرم محسوب بشه."
با خونسردی کامل، قضیه را رد کردم: "خب حالا که اینقدر کنجکاو هستی، باید بگویم که این فقط یک لقب است. اسم واقعی من چیز دیگری است. هاناکی آکوما صدایم می کنند."
"خیلی خب باشه، بانو." او دوباره کوتاه پاسخ داد و سعی کرد لبخند مرا نادیده بگیرد.
درست در همین لحظه، سایه بزرگ و آشنایی روی زمین افتاد. ایزانا با قدمهای ریتمیک و سنگینش وارد سالن شد.
"خب... نایلا." صدای ایزانا قاطع بود. او مستقیماً به سمت نایلا چرخید، انگار که تازه او را دیده است. "تو پشت در بودی؟"
من سریعاً به نایلا نگاه کردم. دیگر خبری از آن اعتماد به نفس ساختگی نبود. او داشت پتهپته میکرد، چشمانش از ترس گرد شده بودند. "چ... چیز... خُب، من..."
من با حالتی بیتفاوت ادامه دادم: " کدام در؟ من چیزی به یاد نمیآورم. به هر حال، ما که چیز خاصی نگفتیم. پس مهم نیست. مشکلی نیست اگر نایلا حرفهای ما را شنیده باشد، چون در نهایت، بقیه چیزها دیگر اهمیت ندارند."
من با این حرفهای مبهم، توپ را به زمین ایزانا و نایلا انداختم و سپس نگاهش از من جدا نشد.
و در همان لحظه، انگار که زمان برای ایزانا متوقف شده باشد، من ناگهان متوجه شدم که نگاه او از من جدا نمیشود. من داشتم با نایلا صحبت میکردم، اما چشمان ایزانا به طرز عجیبی روی من ثابت شده بود.
او داشت مرا ورانداز میکرد. او داشت زیباییام را آنالیز میکرد. من میتوانستم حسش کنم. موهایم—قهوهای تیره—زیر نور ضعیف اتاق، تقریباً مات به نظر میرسید. اما آن لحظهای که خورشید از پنجره بزرگ سالن به داخل تابید و دقیقاً به تارهای موی من خورد، موهایم به رنگ طلایی خیرهکنندهای درخشیدند، انگار که یک هاله نوری دور سرم ایجاد شده بود. و البته، چشمانم... همان چشمهای آبی عمیق.
به نظر میرسید ایزانا کاملاً مسحور شده و قادر به پلک زدن نیست. حتی وقتی من به نایلا نگاه کردم، او همچنان خیره بود، من همیشه از این نگاه ها متنفر بودم.
انگار که حرفهای نایلا هیچ اهمیتی نداشت و تنها چیزی که برای ایزانا مهم بود، این منظره بود.
نایلا سعی کرد جواب بدهد، سعی کرد رشته کلام را به دست بگیرد، اما نمیتوانست؛ انگار نفسش بند آمده بود.
بالاخره، من خودم پا پیش گذاشتم و رشته کلام را از میان آن سکوت سنگین دزدیدم. "خیلی خب، ایزانا."
از زبان نایلا:
در آن لحظه، متوجه شدم که هانا ساما چقدر عجیب است. با آن ظاهر زیبا و جوان، رفتاری شبیه یک سادیسمی داشت. انگار از دیدن وحشت و حیرت دیگران لذت میبرد، حتی اگر آن وحشت ناشی از زیبایی خیرهکننده باشد. لبخندهای عجیبی میزد که در عین حال که جذاب بود، کاملاً روانی به نظر میرسید. واقعاً برایم سؤال بود: چطور بچههایش میتوانند با چنین قیافهای زندگی کنند؟ این ظاهر و این رفتار به هیچ وجه با هم همخوانی نداشتند.
- ۷۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط