اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۱۸
(سه روز قبل از مراسم ازدواج)
ایزابل این سه روز رو صرف شناخت قصر کرده بود. قصر مدیچی خیلی بزرگتر از ورسای بود. راهروهای بینهایت، اتاقهای مخفی، باغهای بی�انتهای. هر روز صبح، تهیونگ میومد و دستش رو میگرفت و میبردش برای قدم زدن.
روز اول - باغ شرقی
باغ شرقی پر از درختای پرتقال بود. بوی بهار نارنج پیچیده بود توی هوا. ایزابل دستش توی دست تهیونگ بود و میگفت: "اینجا قشنگتر از اون چیزیه که تصور میکردم."
تهیونگ خندید: "این فقط یه گوشهست. صبر کن تا باغ غربی رو ببینی."
ناگهان یه سروصدا بلند شد. یه خدمتکار داشت دعوا میکرد با یه سرباز. تهیونگ رفت سمتشون. ایزابل موند. یه دست روی شونهاش گذاشته شد. برگشت، بیانکا بود.
"مراقب باش عزیزم. این قصر پر از گوشهای شنواست."
ایزابل عقب رفت: "چرا همیشه به من هشدار میدی؟"
بیانکا نزدیکتر شد و آهسته گفت: "چون تو تنها کسی هستی که میتونه جلوی من رو بگیره. و من نمیخوام رقیب داشته باشم."
رفت. ایزابل موند و یه عالمه سوال.
روز دوم - تالار آینههای قصر
ایزابل داشت تنها قدم میزد که صدای خنده زنانه شنید. برگشت، سه تا از بانوان اشرافی بودن. یکی از اونا، لیدی سوفیا، یه زن ۳۰ ساله با موهای بلوند و چشمای سبز، بود که شایعهساز اصلی قصر بود.
"اوه، ملکه تازه! چقدر خوشگلی! راستی شنیدم تو فرانسه... یه خبرایی داری؟" سوفیا با نیشخند گفت.
ایزابل جدی شد: "چه خبرایی؟"
سوفیا به دوستاش نگاه کرد: "مثلاً اینکه تو جاسوس فرانسویای؟ اومدی تا اسرار قصر رو ببری؟"
ایزابل نزدیک رفت و توی چشماش نگاه کرد: "اگه یه بار دیگه این حرف رو بشنوم، خودم قاتلت میشم."
سوفیا ترسید و عقب رفت. ایزابل رفت.
همون شب، اتاق ایزابل
ایزابل داشت توی پنجره نگاه میکرد که یه کبوتر سفید اومد و نشست روی لبه پنجره. به پاش یه نامه بسته بود. ایزابل نامه رو باز کرد:
"ملکه جدید، مراقب سایهها باش. همه چیز اونطور که به نظر میاد نیست. یکی از نزدیکانت بهت خیانت میکنه."
امضا نداشت.
ایزابل نامه رو آتیش زد و خاکسترش کرد. چشماش رو بست و به تهیونگ فکر کرد. تنها کسی که میتونست بهش اعتماد کنه.
---
روز سوم - صبح زود، کلیسای قصر
بالاخره روز مراسم رسیده بود. کلیسای قصر پر از گل و شمع بود. همه اشراف اومده بودن. تهیونگ با لباس سفید طلایی پشت محراب ایستاده بود، قلبی که داشت میزد بیرون.
ایزابل با لباس عروس سفید و بلند، با تاج گل یاس توی موهاش، آروم آروم وارد کلیسا شد. همه نگاهش میکردن. بعضی با ذوق، بعضی با حسادت، بعضی با نقشه توی سرشون.
بیانکا توی صف اول نشسته بود. صورتش سفیدتر از همیشه بود. دستهاش رو مشت کرده بود روی زونوش. داشت با نگاهش ایزابل رو میکشت.
کشیش شروع کرد به خوندن دعا. تهیونگ و ایزابل دست توی دست هم گذاشتن. ایزابل توی چشمای تهیونگ نگاه کرد و اشک توی چشماش جمع شد. تهیونگ آهسته گفت: "از امروز، تو مال منی و من مال تو. تا آخر عمر."
کشیش گفت: "حالا اعلام میکنم شما را زن و شوهر."
همه کف زدن. ولی توی اون همه ذوق و شادی، یه نفر گریه میکرد. بیانکا. نه از شادی، از خشم. توی دلهاش قسم خورد: "ایزابل، تا زندهام راحتت نمیذارم..."
---
ادامه دارد...
گفتم اگه شرط نزارم خودتون حمایت میکنید حمایت ها از قبل هم کم تر شده💔
شرطا=
_۳۰لایک
_ ۱۰ دنبال کننده
_ ۳کامنت
_۳بازنشر
[این پارت حذف شده بود شرط نمیخواد برسونید ]
Part =۱۸
(سه روز قبل از مراسم ازدواج)
ایزابل این سه روز رو صرف شناخت قصر کرده بود. قصر مدیچی خیلی بزرگتر از ورسای بود. راهروهای بینهایت، اتاقهای مخفی، باغهای بی�انتهای. هر روز صبح، تهیونگ میومد و دستش رو میگرفت و میبردش برای قدم زدن.
روز اول - باغ شرقی
باغ شرقی پر از درختای پرتقال بود. بوی بهار نارنج پیچیده بود توی هوا. ایزابل دستش توی دست تهیونگ بود و میگفت: "اینجا قشنگتر از اون چیزیه که تصور میکردم."
تهیونگ خندید: "این فقط یه گوشهست. صبر کن تا باغ غربی رو ببینی."
ناگهان یه سروصدا بلند شد. یه خدمتکار داشت دعوا میکرد با یه سرباز. تهیونگ رفت سمتشون. ایزابل موند. یه دست روی شونهاش گذاشته شد. برگشت، بیانکا بود.
"مراقب باش عزیزم. این قصر پر از گوشهای شنواست."
ایزابل عقب رفت: "چرا همیشه به من هشدار میدی؟"
بیانکا نزدیکتر شد و آهسته گفت: "چون تو تنها کسی هستی که میتونه جلوی من رو بگیره. و من نمیخوام رقیب داشته باشم."
رفت. ایزابل موند و یه عالمه سوال.
روز دوم - تالار آینههای قصر
ایزابل داشت تنها قدم میزد که صدای خنده زنانه شنید. برگشت، سه تا از بانوان اشرافی بودن. یکی از اونا، لیدی سوفیا، یه زن ۳۰ ساله با موهای بلوند و چشمای سبز، بود که شایعهساز اصلی قصر بود.
"اوه، ملکه تازه! چقدر خوشگلی! راستی شنیدم تو فرانسه... یه خبرایی داری؟" سوفیا با نیشخند گفت.
ایزابل جدی شد: "چه خبرایی؟"
سوفیا به دوستاش نگاه کرد: "مثلاً اینکه تو جاسوس فرانسویای؟ اومدی تا اسرار قصر رو ببری؟"
ایزابل نزدیک رفت و توی چشماش نگاه کرد: "اگه یه بار دیگه این حرف رو بشنوم، خودم قاتلت میشم."
سوفیا ترسید و عقب رفت. ایزابل رفت.
همون شب، اتاق ایزابل
ایزابل داشت توی پنجره نگاه میکرد که یه کبوتر سفید اومد و نشست روی لبه پنجره. به پاش یه نامه بسته بود. ایزابل نامه رو باز کرد:
"ملکه جدید، مراقب سایهها باش. همه چیز اونطور که به نظر میاد نیست. یکی از نزدیکانت بهت خیانت میکنه."
امضا نداشت.
ایزابل نامه رو آتیش زد و خاکسترش کرد. چشماش رو بست و به تهیونگ فکر کرد. تنها کسی که میتونست بهش اعتماد کنه.
---
روز سوم - صبح زود، کلیسای قصر
بالاخره روز مراسم رسیده بود. کلیسای قصر پر از گل و شمع بود. همه اشراف اومده بودن. تهیونگ با لباس سفید طلایی پشت محراب ایستاده بود، قلبی که داشت میزد بیرون.
ایزابل با لباس عروس سفید و بلند، با تاج گل یاس توی موهاش، آروم آروم وارد کلیسا شد. همه نگاهش میکردن. بعضی با ذوق، بعضی با حسادت، بعضی با نقشه توی سرشون.
بیانکا توی صف اول نشسته بود. صورتش سفیدتر از همیشه بود. دستهاش رو مشت کرده بود روی زونوش. داشت با نگاهش ایزابل رو میکشت.
کشیش شروع کرد به خوندن دعا. تهیونگ و ایزابل دست توی دست هم گذاشتن. ایزابل توی چشمای تهیونگ نگاه کرد و اشک توی چشماش جمع شد. تهیونگ آهسته گفت: "از امروز، تو مال منی و من مال تو. تا آخر عمر."
کشیش گفت: "حالا اعلام میکنم شما را زن و شوهر."
همه کف زدن. ولی توی اون همه ذوق و شادی، یه نفر گریه میکرد. بیانکا. نه از شادی، از خشم. توی دلهاش قسم خورد: "ایزابل، تا زندهام راحتت نمیذارم..."
---
ادامه دارد...
گفتم اگه شرط نزارم خودتون حمایت میکنید حمایت ها از قبل هم کم تر شده💔
شرطا=
_۳۰لایک
_ ۱۰ دنبال کننده
_ ۳کامنت
_۳بازنشر
[این پارت حذف شده بود شرط نمیخواد برسونید ]
- ۲.۴k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط