راز سئول
راز سئول
پارت 5
لیا
وقتی صدای بوق ماشینها کم شد، من همچنان کنار پنجره ایستاده بودم. قلبم هنوز سنگین بود. تمام آن لبخند آرام یونگی، تمام نگاههای سردش، حالا یک معنای تازه داشت.
دیگر آن کتابفروش کوچک ساده نبود. انگار هر دیوارش یک راز پنهان داشت. من باید کاری میکردم، اما نمیدانستم چه
ساعتها گذشت. من پشت پیشخوان نشسته بودم و هر صدایی که از بیرون میآمد، مرا به آن لحظه اول برمیگرداند. چرا یونگی این هشدار را داد؟ چرا همه چیز اینقدر ناگهان پیچیده شد؟
وقتی مغازه بسته شد، به سمت خانه رفتم. اما در راه، یک مرد غریبه را دیدم که از کنارم رد شد. لبخندی زد، اما چیزی در نگاهش بود که باعث شد قدمهایم کند شوند. انگار دنبال من بود
---
یونگی
صبح که از خواب بیدار شدم، هنوز صدای آن ماشینها در گوشم طنینانداز بود. نمیخواستم لیا را بترسانم، اما نمیشد حقیقت را نادیده گرفت
باند روباه سیاه مدتها بود که ساکت مانده بود. سکوتی که از هر جنگی خطرناکتر بود
و حالا ناگهان سر و کلهشان پیدا شده بود
و بدتر از همه...
آنها اسم لیا را میدانستند
دستم را روی میز کوبیدم
نامجون که روبهرویم نشسته بود، اخم کرد.
«هنوز مطمئن نیستیم که هدفشون خود لیا باشه.»
نگاهش کردم
«من مطمئنم.»
چند ثانیه سکوت اتاق را پر کرد.
برای اولین بار بعد از مدتها، حس بدی داشتم
حسی که میگفت اتفاق بزرگی در راه است
اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد، خود این موضوع نبود...
این بود که مدام ذهنم برمیگشت به او.
به لیا
لعنتی...
چرا باید انقدر برام مهم باشه؟
من از وابستگی متنفر بودم
از احساسات متنفر بودم
از هر چیزی که آدم رو ضعیف میکرد متنفر بودم
پس چرا وقتی اسمش میاومد، اولین چیزی که به ذهنم میرسید «امنیتش» بود؟
کلافه از جا بلند شدم و به سمت پنجره رفتم
باران آرام شروع شده بود
تصویرش جلوی چشمم آمد...
وقتی بدون ترس نگاهم کرد
وقتی زخمم را بست
وقتی به جای فرار، کمکم کرد
اخم کردم
نه
این عشق نبود
نباید میبود
او فقط کسی بود که ناخواسته وارد دنیای من شده بود
و من فقط مسئولش بودم
فقط همین
اما هر بار که این را به خودم میگفتم، کمتر باورش میکردم
و این چیزی بود که از آن متنفر بودم...
اما دیگه قرار نبود ببینمش و فقط امیدوارم اتفاقی براش نیوفته
پایان پارت 5
پارت 5
لیا
وقتی صدای بوق ماشینها کم شد، من همچنان کنار پنجره ایستاده بودم. قلبم هنوز سنگین بود. تمام آن لبخند آرام یونگی، تمام نگاههای سردش، حالا یک معنای تازه داشت.
دیگر آن کتابفروش کوچک ساده نبود. انگار هر دیوارش یک راز پنهان داشت. من باید کاری میکردم، اما نمیدانستم چه
ساعتها گذشت. من پشت پیشخوان نشسته بودم و هر صدایی که از بیرون میآمد، مرا به آن لحظه اول برمیگرداند. چرا یونگی این هشدار را داد؟ چرا همه چیز اینقدر ناگهان پیچیده شد؟
وقتی مغازه بسته شد، به سمت خانه رفتم. اما در راه، یک مرد غریبه را دیدم که از کنارم رد شد. لبخندی زد، اما چیزی در نگاهش بود که باعث شد قدمهایم کند شوند. انگار دنبال من بود
---
یونگی
صبح که از خواب بیدار شدم، هنوز صدای آن ماشینها در گوشم طنینانداز بود. نمیخواستم لیا را بترسانم، اما نمیشد حقیقت را نادیده گرفت
باند روباه سیاه مدتها بود که ساکت مانده بود. سکوتی که از هر جنگی خطرناکتر بود
و حالا ناگهان سر و کلهشان پیدا شده بود
و بدتر از همه...
آنها اسم لیا را میدانستند
دستم را روی میز کوبیدم
نامجون که روبهرویم نشسته بود، اخم کرد.
«هنوز مطمئن نیستیم که هدفشون خود لیا باشه.»
نگاهش کردم
«من مطمئنم.»
چند ثانیه سکوت اتاق را پر کرد.
برای اولین بار بعد از مدتها، حس بدی داشتم
حسی که میگفت اتفاق بزرگی در راه است
اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد، خود این موضوع نبود...
این بود که مدام ذهنم برمیگشت به او.
به لیا
لعنتی...
چرا باید انقدر برام مهم باشه؟
من از وابستگی متنفر بودم
از احساسات متنفر بودم
از هر چیزی که آدم رو ضعیف میکرد متنفر بودم
پس چرا وقتی اسمش میاومد، اولین چیزی که به ذهنم میرسید «امنیتش» بود؟
کلافه از جا بلند شدم و به سمت پنجره رفتم
باران آرام شروع شده بود
تصویرش جلوی چشمم آمد...
وقتی بدون ترس نگاهم کرد
وقتی زخمم را بست
وقتی به جای فرار، کمکم کرد
اخم کردم
نه
این عشق نبود
نباید میبود
او فقط کسی بود که ناخواسته وارد دنیای من شده بود
و من فقط مسئولش بودم
فقط همین
اما هر بار که این را به خودم میگفتم، کمتر باورش میکردم
و این چیزی بود که از آن متنفر بودم...
اما دیگه قرار نبود ببینمش و فقط امیدوارم اتفاقی براش نیوفته
پایان پارت 5
- ۱۹۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط