می‌خواستم زندگی کنم،راهم را بستند

می‌خواستم زندگی کنم،راهم را بستند
ستایش کردم،گفتند خرافات است
عاشق شدم،گفتند دروغ است
گریستم،گفتند بهانه است
خندیدم،گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید،می‌خواهم پیاده شوم !
دیدگاه ها (۱)

پنج سال پیش، با کلی رویا و شاید کمی تنهایی وارد این مسیر شدم...

یک شب غمی بر دلم بود، فکر‌ می‌کردم وقتی فردا شود آن غم خواهد...

پارت ۱۰صبح، جونگکوک یک کیف جلوی من گذاشت._لباس بردار.متعجب ن...

چه بود زندگی؟اگر تو نمی‌رسیدیو مرا از لابلای خون و جنون نجات...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

های، این هان جیسونگه، پسر تولدی امروز.خیلی خوشحالم که تونستم...

‏🐿[۲۱:۰۷ ~ ۲۱:۰۸ به وقت آرژانتین]سلام، من هان جیسونگ، صاحب ت...

ای آنکه مرا برده‌ای از یاد، کجایی؟بیگانه شدی، دست مریزاد، کج...

پیام هانیییی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط