سناریو
#سناریو
#درخواستی
یک سناریو از همه بنویسی که یک ساعت زایمان کردی او انها پدر شدن و حس و علاقه انها نسبت به نوزاد تازه متولد شده و همسرش که درد زایمان را کشیده بنویسی مرسی ♥🎀✨🥺
هان
در تالار پادشاهی که شعاع کمرمق شمعها روی دیوارهای سنگی میرقصید صدای نالههای ا.ت در میان باد زمستانی طنین انداخته بود جیسونگ پادشاه زمان چوسان با چهرهای پریشان و دستان لرزان در پشت در اتاق زایش قدم میزد
یازده سال انتظار هزاران شب دعا و اشکهایی که در خلوت ریخته بود… همه آن لحظات حالا در صدای ضعیف همسرش جمع شده بود
درون اتاقی که ماماها تلاش میکردند جیسونگ سرش را بر در چوبی فشرده و با نگاهی سرشار از درماندگی زمزمه کرد
"ا.ت… فقط طاقت بیار من اینجا هستم من هر نفس با توئم…"
ناگهان صدای گریهای ضعیف در هوا پیچید
صدایی که مثل نور سحر ظلمت سالها انتظار را شکست
در را باز کردند و ماما با چشمانی اشکآلود گفت
"پادشاها… تبریک! پسرتان به دنیا آمد!"
جیسونگ نفسش را با لرزش بیرون داد گویی بار تمام قرنها از روی شانهاش برداشته شد وارد اتاق شد نوزاد کوچک در پارچهای سفید میان آغوش ا.ت بود ا.ت با لبخندی کمجان ولی درخشان به او نگاه میکرد
جیسونگ آرام کنار بستر نشست دست سرد و خستهی همسرش را گرفت و در میان اشک گفت
" یازده سال صبر کردی و حالا بهشت رو به آغوش ما آوردی"
ا.ت لبخند زد و با صدای ضعیفی پاسخ داد
"بهشت؟ نه جیسونگ… خود تو همیشه بهشت من بودی"
پادشاه بیدرنگ نوزاد را بوسید گونهاش را روی پیشانی همسرش گذاشت و وعده داد
"قسم میخورم تا آخرین تپش قلبم هم از تو مراقبت کنم و هم پسرمان… از میوه عشقی که از ما زاده شد"
در آن لحظه هیچ تاجی سنگینتر از بوسه بر دست زنی نبود که عشق را معنا کرده بود
فلیکس
از آن لحظههایی بود که هیچوقت از ذهنش پاک نمیشد
دستهایش در دست ا.ت میلرزید اما نه از ترس از شوقی که نمیدانست چطور مهارش کند هر فریاد درد ا.ت انگار تکهای از جان او را میکند در چشمانش برق اشک و لبخند قاطی شده بود زیر لب تکرار میکرد
"نفس بکش عزیزم من اینجام فقط یهکم دیگه…"
وقتی صدای گریه اولین قل در اتاق پیچید زمان برایش ایستاد صدای زندگی... صدای عشق متجسمشده در وجودی کوچک
فلیکس بهتزده به آن موجود کوچک نگاه کرد و حس کرد چیزی درونش دگرگون شد حسی خام عمیق و مطلق انگار یک تکه از قلبش بیرون آمده و در آغوش ماما جان گرفته بود
و هنوز اشکهایش خشک نشده بود که فریاد دوم آمد قلِ کوچکتر
باور نمیکرد که در چند دقیقه از مردی عاشق به پدری عمیقا دلبسته تبدیل شده بود
ا.ت خسته لبخند زد و فلیکس پیشانیاش را بوسید زمزمه کرد
"مرسی که این معجزهها رو به من دادی"
او حالا میفهمید "پدر شدن" یعنی چه یعنی ترسی شیرین از هر دلتنگی برای هر نگاه و عشقی که حد و مرز نمیشناسد
در آن اتاق کوچک با بوی نوزاد و قطرات اشک فلیکس دیگر همان آدم قبل نبود
حالا پدر شده بود
#درخواستی
یک سناریو از همه بنویسی که یک ساعت زایمان کردی او انها پدر شدن و حس و علاقه انها نسبت به نوزاد تازه متولد شده و همسرش که درد زایمان را کشیده بنویسی مرسی ♥🎀✨🥺
هان
در تالار پادشاهی که شعاع کمرمق شمعها روی دیوارهای سنگی میرقصید صدای نالههای ا.ت در میان باد زمستانی طنین انداخته بود جیسونگ پادشاه زمان چوسان با چهرهای پریشان و دستان لرزان در پشت در اتاق زایش قدم میزد
یازده سال انتظار هزاران شب دعا و اشکهایی که در خلوت ریخته بود… همه آن لحظات حالا در صدای ضعیف همسرش جمع شده بود
درون اتاقی که ماماها تلاش میکردند جیسونگ سرش را بر در چوبی فشرده و با نگاهی سرشار از درماندگی زمزمه کرد
"ا.ت… فقط طاقت بیار من اینجا هستم من هر نفس با توئم…"
ناگهان صدای گریهای ضعیف در هوا پیچید
صدایی که مثل نور سحر ظلمت سالها انتظار را شکست
در را باز کردند و ماما با چشمانی اشکآلود گفت
"پادشاها… تبریک! پسرتان به دنیا آمد!"
جیسونگ نفسش را با لرزش بیرون داد گویی بار تمام قرنها از روی شانهاش برداشته شد وارد اتاق شد نوزاد کوچک در پارچهای سفید میان آغوش ا.ت بود ا.ت با لبخندی کمجان ولی درخشان به او نگاه میکرد
جیسونگ آرام کنار بستر نشست دست سرد و خستهی همسرش را گرفت و در میان اشک گفت
" یازده سال صبر کردی و حالا بهشت رو به آغوش ما آوردی"
ا.ت لبخند زد و با صدای ضعیفی پاسخ داد
"بهشت؟ نه جیسونگ… خود تو همیشه بهشت من بودی"
پادشاه بیدرنگ نوزاد را بوسید گونهاش را روی پیشانی همسرش گذاشت و وعده داد
"قسم میخورم تا آخرین تپش قلبم هم از تو مراقبت کنم و هم پسرمان… از میوه عشقی که از ما زاده شد"
در آن لحظه هیچ تاجی سنگینتر از بوسه بر دست زنی نبود که عشق را معنا کرده بود
فلیکس
از آن لحظههایی بود که هیچوقت از ذهنش پاک نمیشد
دستهایش در دست ا.ت میلرزید اما نه از ترس از شوقی که نمیدانست چطور مهارش کند هر فریاد درد ا.ت انگار تکهای از جان او را میکند در چشمانش برق اشک و لبخند قاطی شده بود زیر لب تکرار میکرد
"نفس بکش عزیزم من اینجام فقط یهکم دیگه…"
وقتی صدای گریه اولین قل در اتاق پیچید زمان برایش ایستاد صدای زندگی... صدای عشق متجسمشده در وجودی کوچک
فلیکس بهتزده به آن موجود کوچک نگاه کرد و حس کرد چیزی درونش دگرگون شد حسی خام عمیق و مطلق انگار یک تکه از قلبش بیرون آمده و در آغوش ماما جان گرفته بود
و هنوز اشکهایش خشک نشده بود که فریاد دوم آمد قلِ کوچکتر
باور نمیکرد که در چند دقیقه از مردی عاشق به پدری عمیقا دلبسته تبدیل شده بود
ا.ت خسته لبخند زد و فلیکس پیشانیاش را بوسید زمزمه کرد
"مرسی که این معجزهها رو به من دادی"
او حالا میفهمید "پدر شدن" یعنی چه یعنی ترسی شیرین از هر دلتنگی برای هر نگاه و عشقی که حد و مرز نمیشناسد
در آن اتاق کوچک با بوی نوزاد و قطرات اشک فلیکس دیگر همان آدم قبل نبود
حالا پدر شده بود
- ۱۳.۴k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط