Part14
Part14
ویو جونگکوک
(چه عجب لانا خانم ویو رو عوض کردییییی) دیشب خبر عروسی می یون همهجا پخش شده بود.
نمیتونستم بزارم بعد از اینکه منو دیده قسر در بره
ویو می یون
صبح با سردرد شدیدی از خواب پاشدم روی تخت بودم لباسام عوض شده بود و تو اتاقم نبودم هر چقدر تلاش میکردم چیزی یادم نمی اومد به اتاق نگاه دقیق تری کردم و فردی رو کنار پنجره ی اتاق دیدم.
آروم از روی تخت بلند شدم و بی صدا شیشه نوشابه ای که روی میز کنار تخت بود رو برداشتم و به سمتش رفتم.
بنظر نمی رسید متوجه حضور من شده باشه گارد گرفته بودم که با یک حرکت شیشه ی توی دستم رو انداخت و منو به دیوار چسبوند وقتی بهم نگاه می کرد شناختمش اون همون پسری بود که تو خیابون دیدمش.
تمام اتفاقات دیشب برام مرور شد که باعث شد سردردم شدید تر بشه، نزدیک بود بیوفتم که با دستاش کمرم رو گرفت و به خودش نزدیک تر کرد اونقدر که می تونستم گرمای بدنش و نفسش رو که به پوست گردنم میخورد رو احساس کنم.
بهش نگاه کردم و گفتم.
+تو…از من چی می خوای؟(کمی عصبی)
–تشکر*پوزخند*
از بغلش اومدم بیرون.
+به خاطر چی؟ بخاطر اینکه منو دزدیدی و زندانیم کردی؟
–به خاطر اینکه از ازدواج اجباری نجاتت دادم.
+واقعا ممنونم(طعنه*فکر کنم اشتباه نوشتم👍🏻)
–راستی تو زندانی نیستی*به سمت در اتاق رفت و در رو باز کرد*
بدون انتظار برای اینکه حرفش رو کامل کنه داشتم می رفتم که.
–اما
تنها یک کلمه کافی بود تا متوقف بشم.
–اگه بری مجبوری زندانی لئو بشی!می یون.
خشکم زد…
—————————اتمام این پارت———————————
مرسی تا اینجا خوندی خوشگله🎶✨
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌷🌀
بدرود🎀🫴🏻
ویو جونگکوک
(چه عجب لانا خانم ویو رو عوض کردییییی) دیشب خبر عروسی می یون همهجا پخش شده بود.
نمیتونستم بزارم بعد از اینکه منو دیده قسر در بره
ویو می یون
صبح با سردرد شدیدی از خواب پاشدم روی تخت بودم لباسام عوض شده بود و تو اتاقم نبودم هر چقدر تلاش میکردم چیزی یادم نمی اومد به اتاق نگاه دقیق تری کردم و فردی رو کنار پنجره ی اتاق دیدم.
آروم از روی تخت بلند شدم و بی صدا شیشه نوشابه ای که روی میز کنار تخت بود رو برداشتم و به سمتش رفتم.
بنظر نمی رسید متوجه حضور من شده باشه گارد گرفته بودم که با یک حرکت شیشه ی توی دستم رو انداخت و منو به دیوار چسبوند وقتی بهم نگاه می کرد شناختمش اون همون پسری بود که تو خیابون دیدمش.
تمام اتفاقات دیشب برام مرور شد که باعث شد سردردم شدید تر بشه، نزدیک بود بیوفتم که با دستاش کمرم رو گرفت و به خودش نزدیک تر کرد اونقدر که می تونستم گرمای بدنش و نفسش رو که به پوست گردنم میخورد رو احساس کنم.
بهش نگاه کردم و گفتم.
+تو…از من چی می خوای؟(کمی عصبی)
–تشکر*پوزخند*
از بغلش اومدم بیرون.
+به خاطر چی؟ بخاطر اینکه منو دزدیدی و زندانیم کردی؟
–به خاطر اینکه از ازدواج اجباری نجاتت دادم.
+واقعا ممنونم(طعنه*فکر کنم اشتباه نوشتم👍🏻)
–راستی تو زندانی نیستی*به سمت در اتاق رفت و در رو باز کرد*
بدون انتظار برای اینکه حرفش رو کامل کنه داشتم می رفتم که.
–اما
تنها یک کلمه کافی بود تا متوقف بشم.
–اگه بری مجبوری زندانی لئو بشی!می یون.
خشکم زد…
—————————اتمام این پارت———————————
مرسی تا اینجا خوندی خوشگله🎶✨
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌷🌀
بدرود🎀🫴🏻
- ۴۴
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط