𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟎𝟏
<𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐝>
اون روز یه مشت جونگکوک روی شکم ورا..
کافی بود و از هوش بره..
و راهی درمانگاه شه..
و اون هم اینجوری گذشت..
هنوز گذشتن روزا تموم نشده بود..
و یه روز دیگه یه اتفاق دیگه..
تونست تموم زندگی ورا رو زیر رو کنه..
نه نه این جمله درست نبود..
یه اتفاق تونست زندگی ورا رو تموم کنه..
تا ابد..
اون روز هم یک روز عادی بود ولی برای ورا و جونگکوک یک روز عشق بود..
اون دوتا در اوج عشق عاشقی بودن..
همدیگه رو عاشقانه میپرستیدند..
یک مراسم برای هدایت سال ششمیا به ماموریت کشتن گرگینه قرار بود امروز برگزار بشه..
ورا یک لباس قرمز به تن داشت..(میتونین اسلاید بعدی میکاپ و لباساشو ببینین🌝🌚)
قرمز بیشتر از هر چیزی بهش میومد..
یه نگاهی تو آینه به خودش انداخت و درو اتاق رو باز کرد..
اما دقیقا وقتی درو باز کرد یه مرد عظیم هیکل جلوش قرار گرفت..
از بوی عطرش تشخیص داد کیه..
سرشو با یه لبخند ملیح بلند کرد..
جونگکوک با نیشخند بهش زل زده بود..
بعد چند ثانیه جونگکوک از پشت سرش یک دسته گل به ورا داد..
ورا با تعجب به گل و بعدش به جونگکوک نگاه کرد..
ـ این چیه؟
ـ یه گل برای عشق زندگیم..
ورا با حرف جونگکوک خندید و گل رو برداشت توی اتاقش روی تختش انداخت..
ولی همون لحظه جونگکوک ورا رو هل داد و درو پشت سرش بست..
ـ ولی این قرمز برای عشق زندگیم کمه..
از ورا گرفت..
ورا خودش میدونست قراره اینجوری بشه پس سریع گفت..
ـ زیاد نه گفته باشم..یه ساعت نشستم میکاپ کردم
ـ منم با ل بای خودم میکاپت میکنم تا کامل تر شه..
جونگکوک سریع چشماشو بست و لب جونگکوک روی لب ورا قرار گرفت..
این بود زندگی عاشقانه این دوتا..
ولی این عشق تا یه جایی ادامه پیدا کرد..
هر دوتا یه مراسم رفتن..
پسرا لباسهای رسمی و شیک پوشیده بودن..
و دخترا لباسهای پر زرق و برق بر تن داشتن..
جونگکوک بوسهای به پیشانی ورا زد و سپس گفت:
ـ مراقب خودت باش..
ورا سرشو تکون داد و رفت به طرف جاهایی که دخترا قرار داشتن..
ورا الان در مدرسه کسیو جز جونگکوک نداشت..
حتی الان کایرا رو هم نداشت..
کایرا دیگه براش حذف شده بود..
برای همیشه..
چند ساعت از مراسم گذشت..
ورا خواست بره پیش جونگکوک چون بیش از حد تنها کلافه شده بود..
ولی بعد ساعت ها گشتن هنوز جونگکوک رو با چشمای خویش ندید..
کل مراسم رو گذشت ولی نبود..
پس رفته بیرون..
ورا از مراسم خارج شد و به پشت بومی که همیشه همدیگه رو اونجا میدیدن رفت..
پاشنه بلند پاش بود و زیاد با این پاشنه بلندا توانایی بالا رفتن از پله ها رو نداشت..
پس پاشنه بلند هاشو در آورد و تو دستش گرفت..
با پاهای برهنه از پله ها بالا رفت..
رفت و رفت تا اینکه بلاخره رسید..
ولی همون لحظه صدای تهیونگ به گوشش خورد:
ـ جونگکوک..این مسخره بازی هارو تموم کن..
ما برای یه ماموریت به اینجا اومدیم الان زمان ماموریتمون تموم میشه اگه اون روح رو نگیریم جاتهی باهامون بد برخورد میکنه..
چند ثانیه سکوت سنگین..
ورا مغزش چند دقیقه با حرف تهیونگ هنگ کرد..
بیشتر از این اجازه نداد این سکوت خفهش کنه پس از پشت دیوار پشت بوم بیرون اومد و با جونگکوک و تهیونگ که چشم از هم برنمیداشتن مواجه شد..
انگار متوجه حضورش نشده بودن:
ـ منطورت چیه تهیونگ..؟!!!
جونگکوک با ناباوری سرشو برگردوند و تهیونگم که زل زده بود به جونگکوک..
جونگکوک: ورا برو از اینجا...من برمیگردم
ـ من تا چیزی رو نفهمم جایی نمیرم..
...: سلام بر همه..
این صدا..؟
از کجا میومد؟
روی نرده های پشت بوم یکی نشسته بود و کلاه فدورا رو سرش بود..
باد پالتوی بلندش رو به رقص در میاورد..
ورا میتونست واضح در تاریکی ببینتش..
چشماش؟
این ..
این همون کسی بود در خوابش دیده بود..
همون آقای کای ولی..
چشماش به رنگ طلاییهه..
اون مرد روبه ورا زمزمه کرد:
ـ بزرگ شدی..
ورا ناخودآگاه گفت:
ـ منو میشناسی؟!
ـ مگه میشه...تورو نشناسم
اون مرد از روی نرده بلند شد و آروم به ورا قدم برداشت..
جونگکوک و تهیونگ سرشون پایین بود و حتی چند قدم عقب رفتن تا ازش فاصله بگیرن..
اون مرد به و ا نزدیک و نزدیک شد تا اینکه فاصله ای بینشون نموند:
ـ میدونی چرا هنوز زنده ای؟
چند ثانیه سکوت
ـ میدونی چرا اون شب کشته نشدی؟
این حرف لرز به تن ورا انداخت..
ـ چون من نذاشتم..
همون لحظه پنچهش بیرون اومدن و برای خفه کردن ورا بالا اومدن..
ورا سریع مشتی به دستش زد و چند قدم عقب رفت..
اما نمیدونست همین که اونو لمسش کرده بود میتونست بکشتش..
𝐓𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝:)
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟏𝟎𝟏
<𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐝>
اون روز یه مشت جونگکوک روی شکم ورا..
کافی بود و از هوش بره..
و راهی درمانگاه شه..
و اون هم اینجوری گذشت..
هنوز گذشتن روزا تموم نشده بود..
و یه روز دیگه یه اتفاق دیگه..
تونست تموم زندگی ورا رو زیر رو کنه..
نه نه این جمله درست نبود..
یه اتفاق تونست زندگی ورا رو تموم کنه..
تا ابد..
اون روز هم یک روز عادی بود ولی برای ورا و جونگکوک یک روز عشق بود..
اون دوتا در اوج عشق عاشقی بودن..
همدیگه رو عاشقانه میپرستیدند..
یک مراسم برای هدایت سال ششمیا به ماموریت کشتن گرگینه قرار بود امروز برگزار بشه..
ورا یک لباس قرمز به تن داشت..(میتونین اسلاید بعدی میکاپ و لباساشو ببینین🌝🌚)
قرمز بیشتر از هر چیزی بهش میومد..
یه نگاهی تو آینه به خودش انداخت و درو اتاق رو باز کرد..
اما دقیقا وقتی درو باز کرد یه مرد عظیم هیکل جلوش قرار گرفت..
از بوی عطرش تشخیص داد کیه..
سرشو با یه لبخند ملیح بلند کرد..
جونگکوک با نیشخند بهش زل زده بود..
بعد چند ثانیه جونگکوک از پشت سرش یک دسته گل به ورا داد..
ورا با تعجب به گل و بعدش به جونگکوک نگاه کرد..
ـ این چیه؟
ـ یه گل برای عشق زندگیم..
ورا با حرف جونگکوک خندید و گل رو برداشت توی اتاقش روی تختش انداخت..
ولی همون لحظه جونگکوک ورا رو هل داد و درو پشت سرش بست..
ـ ولی این قرمز برای عشق زندگیم کمه..
از ورا گرفت..
ورا خودش میدونست قراره اینجوری بشه پس سریع گفت..
ـ زیاد نه گفته باشم..یه ساعت نشستم میکاپ کردم
ـ منم با ل بای خودم میکاپت میکنم تا کامل تر شه..
جونگکوک سریع چشماشو بست و لب جونگکوک روی لب ورا قرار گرفت..
این بود زندگی عاشقانه این دوتا..
ولی این عشق تا یه جایی ادامه پیدا کرد..
هر دوتا یه مراسم رفتن..
پسرا لباسهای رسمی و شیک پوشیده بودن..
و دخترا لباسهای پر زرق و برق بر تن داشتن..
جونگکوک بوسهای به پیشانی ورا زد و سپس گفت:
ـ مراقب خودت باش..
ورا سرشو تکون داد و رفت به طرف جاهایی که دخترا قرار داشتن..
ورا الان در مدرسه کسیو جز جونگکوک نداشت..
حتی الان کایرا رو هم نداشت..
کایرا دیگه براش حذف شده بود..
برای همیشه..
چند ساعت از مراسم گذشت..
ورا خواست بره پیش جونگکوک چون بیش از حد تنها کلافه شده بود..
ولی بعد ساعت ها گشتن هنوز جونگکوک رو با چشمای خویش ندید..
کل مراسم رو گذشت ولی نبود..
پس رفته بیرون..
ورا از مراسم خارج شد و به پشت بومی که همیشه همدیگه رو اونجا میدیدن رفت..
پاشنه بلند پاش بود و زیاد با این پاشنه بلندا توانایی بالا رفتن از پله ها رو نداشت..
پس پاشنه بلند هاشو در آورد و تو دستش گرفت..
با پاهای برهنه از پله ها بالا رفت..
رفت و رفت تا اینکه بلاخره رسید..
ولی همون لحظه صدای تهیونگ به گوشش خورد:
ـ جونگکوک..این مسخره بازی هارو تموم کن..
ما برای یه ماموریت به اینجا اومدیم الان زمان ماموریتمون تموم میشه اگه اون روح رو نگیریم جاتهی باهامون بد برخورد میکنه..
چند ثانیه سکوت سنگین..
ورا مغزش چند دقیقه با حرف تهیونگ هنگ کرد..
بیشتر از این اجازه نداد این سکوت خفهش کنه پس از پشت دیوار پشت بوم بیرون اومد و با جونگکوک و تهیونگ که چشم از هم برنمیداشتن مواجه شد..
انگار متوجه حضورش نشده بودن:
ـ منطورت چیه تهیونگ..؟!!!
جونگکوک با ناباوری سرشو برگردوند و تهیونگم که زل زده بود به جونگکوک..
جونگکوک: ورا برو از اینجا...من برمیگردم
ـ من تا چیزی رو نفهمم جایی نمیرم..
...: سلام بر همه..
این صدا..؟
از کجا میومد؟
روی نرده های پشت بوم یکی نشسته بود و کلاه فدورا رو سرش بود..
باد پالتوی بلندش رو به رقص در میاورد..
ورا میتونست واضح در تاریکی ببینتش..
چشماش؟
این ..
این همون کسی بود در خوابش دیده بود..
همون آقای کای ولی..
چشماش به رنگ طلاییهه..
اون مرد روبه ورا زمزمه کرد:
ـ بزرگ شدی..
ورا ناخودآگاه گفت:
ـ منو میشناسی؟!
ـ مگه میشه...تورو نشناسم
اون مرد از روی نرده بلند شد و آروم به ورا قدم برداشت..
جونگکوک و تهیونگ سرشون پایین بود و حتی چند قدم عقب رفتن تا ازش فاصله بگیرن..
اون مرد به و ا نزدیک و نزدیک شد تا اینکه فاصله ای بینشون نموند:
ـ میدونی چرا هنوز زنده ای؟
چند ثانیه سکوت
ـ میدونی چرا اون شب کشته نشدی؟
این حرف لرز به تن ورا انداخت..
ـ چون من نذاشتم..
همون لحظه پنچهش بیرون اومدن و برای خفه کردن ورا بالا اومدن..
ورا سریع مشتی به دستش زد و چند قدم عقب رفت..
اما نمیدونست همین که اونو لمسش کرده بود میتونست بکشتش..
𝐓𝐡𝐞 𝐞𝐧𝐝:)
- ۵.۵k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط