چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی

چه دردی بیشتر از این که دردم را نمیدانی
به چشمم خیره میگردی ولی غم را نمیخوانی

چه باشی یا نباشی من برایت آرزو کردم
چه دردی بیشتر از این که این ها را نمی دانی

برایم روز روشن بود میدانستم از اول
که میاید چنین روزی که میگوئی نمیمانی

برای من که بعد از تو ندارم شاخه ی سبزی
چه فرقی میکند دیگر هوای صاف و بارانی

شبیه موریانه،خاطرت در ذهن می ماند
که میپوسد مرا کم کم به آرامی و پنهانی

دل آئینه ام حتی اگر کوهی شود آخر
به سنگی،خرد می گردد به یک لحظه به آسانی

چه میدانی؟تمام پیکرم چون شمع می سوزد
که امشب در دلم برپاست یک شام غریبانی
دیدگاه ها (۷)

یادمان باشدبه حرمت ناچیزترین لحظه های خوبمانهنگامی که به بن ...

بیایید امشب برای هم دعا کنیمشما برای من و من برای شماتقدیری ...

که می آید به سر وقت دل ما جز پریشانیکه میپرسد به غیر از سیل ...

در تمام جان من جا کرده ایای تمامت آیه ی تکرار دل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط