Part
Part 4
ویو ات
واقعا حالم خیلی بد بود این شک یهویی اعصابمو بهم ریخته بود خسته شده بودم چقدر دیگه باید اذیت میشم
تو همین فکرا بودم و اشک میریختم که روی زمین خوابم برد
ویو جونگکوک
اون دختر واقعا جذاب و خشگل بود نمیدونم چرا ولی مثل بقیه دخترا ازش حس ج.. ده بودن رو نگرفتم امیدوارم که مثل اونا نباشه خسته شدم
تو فکر بودم که غذا آماده شد گشت میز نشستم و منتظر ات بودم و هنوز نیومد اعصابم خورد شد ولی اهمیت ندادم شروع کردم به خوردن و قبلش به خدمتکار گفتم که غذاشو آماده کنه تو سینی بزاره خودم میبرم براش
5 مین بعد
سینی غذا رو برداشتم و رفتم طبقه و سمت اتاق قدم برداشتم وقتی به اتاق رسیدم هیچ صدایی نشنیدم در اتاق رو زود باز کردم چون شک کرده بودم که فرار کرده ولی وقتی در باز کردم دیدم خیلی ناز و کیوت یه گوشه و کنج از اتاق با دماغی پف صورتی اشک آلود و گونه های سرخ لبای پف صورتی به خواب رفته دلم میخواست محکم بغلش کنم... یهو از فکر در اومدم و زیر زبونی گفتم
جونگکوک : چته مرد دیوونه شدی؟ اون فقط یه دختر سر راهی برای سرگرمیه خب (با خودش گفت)
سینی روگذاشتم روی میز سمتش رفتم و گفتم احمق کوچولو چرا اینجا خوابیدی آخه براید بغلش کردم و روی تخت گذاشتم که یکم تو خواب تکون خورد اهمیت ندادم و رفتم کنارش و از پشت سر داخل بغلم کشیدمش که یهو شک زده از خواب بیدار، شدو تا متوجه شد خواست از بغلم سریع در بیاد که دستامو محکم تر دورش حلقه کردم و گفتم
جونگکوک: اروم بگیر
ات : داری گوهی میخوری ها؟
ویو ات
واقعا حالم خیلی بد بود این شک یهویی اعصابمو بهم ریخته بود خسته شده بودم چقدر دیگه باید اذیت میشم
تو همین فکرا بودم و اشک میریختم که روی زمین خوابم برد
ویو جونگکوک
اون دختر واقعا جذاب و خشگل بود نمیدونم چرا ولی مثل بقیه دخترا ازش حس ج.. ده بودن رو نگرفتم امیدوارم که مثل اونا نباشه خسته شدم
تو فکر بودم که غذا آماده شد گشت میز نشستم و منتظر ات بودم و هنوز نیومد اعصابم خورد شد ولی اهمیت ندادم شروع کردم به خوردن و قبلش به خدمتکار گفتم که غذاشو آماده کنه تو سینی بزاره خودم میبرم براش
5 مین بعد
سینی غذا رو برداشتم و رفتم طبقه و سمت اتاق قدم برداشتم وقتی به اتاق رسیدم هیچ صدایی نشنیدم در اتاق رو زود باز کردم چون شک کرده بودم که فرار کرده ولی وقتی در باز کردم دیدم خیلی ناز و کیوت یه گوشه و کنج از اتاق با دماغی پف صورتی اشک آلود و گونه های سرخ لبای پف صورتی به خواب رفته دلم میخواست محکم بغلش کنم... یهو از فکر در اومدم و زیر زبونی گفتم
جونگکوک : چته مرد دیوونه شدی؟ اون فقط یه دختر سر راهی برای سرگرمیه خب (با خودش گفت)
سینی روگذاشتم روی میز سمتش رفتم و گفتم احمق کوچولو چرا اینجا خوابیدی آخه براید بغلش کردم و روی تخت گذاشتم که یکم تو خواب تکون خورد اهمیت ندادم و رفتم کنارش و از پشت سر داخل بغلم کشیدمش که یهو شک زده از خواب بیدار، شدو تا متوجه شد خواست از بغلم سریع در بیاد که دستامو محکم تر دورش حلقه کردم و گفتم
جونگکوک: اروم بگیر
ات : داری گوهی میخوری ها؟
- ۷.۰k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط