پارت قسمت
پارت ۵ قسمت ۳
ویو کورو
...فهمیدم که....مامانت داشت ما رو نگاه می کرد برا همین برگشتم و بوسیدمت ...و خوشحالم که بدون سوال همراهیم کردی😈
این دختر.....چقدر مودی بود آخه چجوری؟ دو دقیقه پیش داشت می مرد الان با اون پوزخند شیطانیش و اون بوسش داره منو میکشه
ا/ت: حتما داری فکر میکنی که چرا انقدر مودی رفتار میکنم نه؟
از کجا فهمید؟
ا/ت: فقط حدس زدم
من: لعنت بهت ذهنمو میخونی؟
ا/ت: گفتم که فقط حدس میزنم...خیلی راحت افکار آدما رو می فهمم
من:عجببببب
ا/ت اومد و دستمو گرفت و انگشتامون تو هم گره خورد رفتیم پایین دیدیم مامانم داره میز رو آماده میکنه ا/ت دستمو ول کرد و رفت تو آشپزخونه و به مامانم گفت
ا/ت : مامان کاری هست که انجامش بدم؟
مامانم : نه عزیزم کار خاصی نیست.😊
ا/ت: خواهش میکنم اگه کاری هست بهم بگید انجامش میدم.
مامانم: میتونی اونا رو برام خورد کنی ؟
ا/ت: چشم...به بهترین شکل انجامش میدم🤩
مامانم هم بهش یه لبخند زد. وقتی ا/ت داشت اون چیزی که مامانم گفت خورد کنه رو خورد می کرد مامانم رفت تو گوشش یه چیزی زمزمه کرد که ا/ت خوشکش زد و صورتش رنگش پرید اما بعد گونه هاش سرخ شد. چی داشت میگفت که اینجوری شد؟
بابام: نگران عشقتی؟
من: خب.....
بابام: نگرانش نباش ....چون چیزی برای نگرانی نیست.
منظورش چی بود.
بابام: چون اون بهترین انتخابه
من: چی؟
_______________
پایان پارت ۵
ببخشید دیر شد
ویو کورو
...فهمیدم که....مامانت داشت ما رو نگاه می کرد برا همین برگشتم و بوسیدمت ...و خوشحالم که بدون سوال همراهیم کردی😈
این دختر.....چقدر مودی بود آخه چجوری؟ دو دقیقه پیش داشت می مرد الان با اون پوزخند شیطانیش و اون بوسش داره منو میکشه
ا/ت: حتما داری فکر میکنی که چرا انقدر مودی رفتار میکنم نه؟
از کجا فهمید؟
ا/ت: فقط حدس زدم
من: لعنت بهت ذهنمو میخونی؟
ا/ت: گفتم که فقط حدس میزنم...خیلی راحت افکار آدما رو می فهمم
من:عجببببب
ا/ت اومد و دستمو گرفت و انگشتامون تو هم گره خورد رفتیم پایین دیدیم مامانم داره میز رو آماده میکنه ا/ت دستمو ول کرد و رفت تو آشپزخونه و به مامانم گفت
ا/ت : مامان کاری هست که انجامش بدم؟
مامانم : نه عزیزم کار خاصی نیست.😊
ا/ت: خواهش میکنم اگه کاری هست بهم بگید انجامش میدم.
مامانم: میتونی اونا رو برام خورد کنی ؟
ا/ت: چشم...به بهترین شکل انجامش میدم🤩
مامانم هم بهش یه لبخند زد. وقتی ا/ت داشت اون چیزی که مامانم گفت خورد کنه رو خورد می کرد مامانم رفت تو گوشش یه چیزی زمزمه کرد که ا/ت خوشکش زد و صورتش رنگش پرید اما بعد گونه هاش سرخ شد. چی داشت میگفت که اینجوری شد؟
بابام: نگران عشقتی؟
من: خب.....
بابام: نگرانش نباش ....چون چیزی برای نگرانی نیست.
منظورش چی بود.
بابام: چون اون بهترین انتخابه
من: چی؟
_______________
پایان پارت ۵
ببخشید دیر شد
- ۳۱.۱k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط