شعلههایعشق
#شعله_های_عشق
#part_27
"شش ماه بعد"
دسته دخترک محکم در دست عمویش بود نمیتونست خود را جدا کند نفس عمیقی کشید لبش رو تر کرد و دوباره گفت
- ولم کن من نمیام!
چشمانش آغشته به اشک هایی بودند که مانند خون از درد میریختند چرا باید از کسی که خیلی ازش متنفر بود و عین حال دوسش داشت باردار باشه؟ مگه دست خودش بود؟ سه ماه دیگه بچه اش بدنیا میومد و حالا عمویش باخبر از بچه ای شده بود که از سوکجین بود ، قرار بود اون رو به عمارت اصلی ببرن تا سوکجین بیاد و اون رو عقد کنه و بعد به خونه ی خودش ببره، در های ماشین رو قفل کودک زده بودند مبادا دخترک بخاد فرار کند از ماشین پیاده شدند و به سمته عمارت خونین رفتن بعده حدودا ۸ دقیقه سوکجین بدون یار و همدم وارد شد عاقد ها پشت سرش بودن بدون هیچ حسی، دوباره دخترک رو به عقد وادار کردن!
#جسیکا
قلبم تند تند میزد نمیتونستم نه بگم بار اول که ازم پرسیدن بله رو گفتم سوکجین دستم رو محکم گرفته بود نگاه های چندش وار و حرصی کلارا رو حس میکردم دستم انگار داشت از استخوان جدا میشد جین من رو کشید و وارد ماشین ش کرد و با چشمان خونین گفت
+ اگه کاری به همسر و بچم داشته باشی من میدونم با تو شب توی عمارت نمیای و توی اتاق سرایداری میخوابی بدون بعد از بدنیا اومدنش طلاقت میدم
میترسیدم نمیخواستم بچم رو ازم بگیرن هومی گفتم و به بیرون نگاه کردم اشک هام بند نمیومدن ماشین ایستاد ی
به عمارتی نگاه کردم که خاطره های دردناکی ازش داشتم سوکجین من رو به اتاق سرایداری هدایت کرد و درجه ی گرما رو زیاد کرد تا سرما نخورم و رفت یهو در باز شد من روی تخت ولو شده بودم فکر کردم سوکجینه با درد نشستم و با چشمای خمار همسرش برخوردم گفتم
- چی میخای؟
گفت
: از حدت پیش نرو من خانم این خونم! حق نداری باهام اینجوری صحبت کنی
هوفی کشیدم و چیزی نگفتم تا دوباره زبون باز کرد و گفت
: تو با جین من خوابیدی اونوقت دست از پا درازتر تر بچت رو سقط نکردی؟
- اونش بخودم ربط داره
صدای پا اومد یهو مودش عوض شد چشماش رو بهم زد و قطره اشکی از چشماش اومد و بلند داد زد و با گریه گفت
: چرا با من اینجوری میکنی مگه من چیکارت کردم؟
یهو در باز شد ... عجب فتنه ای بود ، سوکجین اومده بود
#part_27
"شش ماه بعد"
دسته دخترک محکم در دست عمویش بود نمیتونست خود را جدا کند نفس عمیقی کشید لبش رو تر کرد و دوباره گفت
- ولم کن من نمیام!
چشمانش آغشته به اشک هایی بودند که مانند خون از درد میریختند چرا باید از کسی که خیلی ازش متنفر بود و عین حال دوسش داشت باردار باشه؟ مگه دست خودش بود؟ سه ماه دیگه بچه اش بدنیا میومد و حالا عمویش باخبر از بچه ای شده بود که از سوکجین بود ، قرار بود اون رو به عمارت اصلی ببرن تا سوکجین بیاد و اون رو عقد کنه و بعد به خونه ی خودش ببره، در های ماشین رو قفل کودک زده بودند مبادا دخترک بخاد فرار کند از ماشین پیاده شدند و به سمته عمارت خونین رفتن بعده حدودا ۸ دقیقه سوکجین بدون یار و همدم وارد شد عاقد ها پشت سرش بودن بدون هیچ حسی، دوباره دخترک رو به عقد وادار کردن!
#جسیکا
قلبم تند تند میزد نمیتونستم نه بگم بار اول که ازم پرسیدن بله رو گفتم سوکجین دستم رو محکم گرفته بود نگاه های چندش وار و حرصی کلارا رو حس میکردم دستم انگار داشت از استخوان جدا میشد جین من رو کشید و وارد ماشین ش کرد و با چشمان خونین گفت
+ اگه کاری به همسر و بچم داشته باشی من میدونم با تو شب توی عمارت نمیای و توی اتاق سرایداری میخوابی بدون بعد از بدنیا اومدنش طلاقت میدم
میترسیدم نمیخواستم بچم رو ازم بگیرن هومی گفتم و به بیرون نگاه کردم اشک هام بند نمیومدن ماشین ایستاد ی
به عمارتی نگاه کردم که خاطره های دردناکی ازش داشتم سوکجین من رو به اتاق سرایداری هدایت کرد و درجه ی گرما رو زیاد کرد تا سرما نخورم و رفت یهو در باز شد من روی تخت ولو شده بودم فکر کردم سوکجینه با درد نشستم و با چشمای خمار همسرش برخوردم گفتم
- چی میخای؟
گفت
: از حدت پیش نرو من خانم این خونم! حق نداری باهام اینجوری صحبت کنی
هوفی کشیدم و چیزی نگفتم تا دوباره زبون باز کرد و گفت
: تو با جین من خوابیدی اونوقت دست از پا درازتر تر بچت رو سقط نکردی؟
- اونش بخودم ربط داره
صدای پا اومد یهو مودش عوض شد چشماش رو بهم زد و قطره اشکی از چشماش اومد و بلند داد زد و با گریه گفت
: چرا با من اینجوری میکنی مگه من چیکارت کردم؟
یهو در باز شد ... عجب فتنه ای بود ، سوکجین اومده بود
- ۱.۵k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط