part

part40
.
.
برای مدتی هردو بهم خیره شدن.. بوم برای سواستفاده از موقعیت جاشونو عوض کرد و روی یونجون قرار گرفت و دستاشو تکیه کرد، یونجون هنوزم فقط بهش زل زده بود و میزاشت بوم هرکاری میخواد بکنه...
+ تسلیم میشی؟
_من... تسلیمم.. آرزوت چقدر مهمه که اینقدر تلاش میکنی؟
+نمیدونم ولی... فقط چون مستم میتونم این درخواستو ازت بکنم یون
یون... شنیدن اسمش اونم اینجوری از زبون بوم قلبشو به تپش انداخت، دستشو روی کمر بوم که روش بود گذاشت و به شکم خودش فشرد که باعث شد فاصلشون کمتر از حد ممکن بشه
_خواستت چیه؟
بوم چند لحظه به چشمای خمار و روباهیی یونجون نگاه کرد.. فقط نگاه کرد، براش سخت بود اون یزی که میخواد رو به زبون بیاره اما به طرز عجیبی شجاعت پیدا کرده بود
+ ... منو ببوس!
سکوت...
_چ.. چی؟
+ منو ببوس.. میدونم نمیخوای ولی باختی پس..
یونجون اجازه نداد حرفش تموم بشه و جاشونو تو یه حرکت عوض کرد و بوم زیرش قرار گرفت، دستشو بلند کرد و روی گونه نرم و داغ بوم کشید که به خاطر مستی به صورتی تغییر کرده بود، به آرومی انگشت شستشو روی گونش حرکت داد و نوازشش کرد به چشمای شکلاتی بوم که حالا تیره تر شده بودن نگاه کرد... نه نمیتونست مقاومت کنه این خواسته خودشم بود.. فاصلشونو به صفر رسوند و لباشو روی لبای بوم گذاشت و بوم چشماشو بست و دستشو روی کمر یونجون گذاشت.
یونجون با برخورد لباش با لبای نرم و گرم بوم کنترلشو بهکل از دست داد
بعد چند لحظه تو همونحالت موندن لباشو باز کرد و اجازه داد نفاسای گرمشون تو دهن هم پخش بشه و اینکار لذت توصیف نشدنی رو تو بدن یونجون ایجاد کرد
لب پایینی بوم رو بین لبای خودش گرفت و مک عمیقی بهش زد و بومم باهاش همکاری میکرد... لعنت یونجون مثل شکارچی بود که بعدمدت ها بهشکارش رسیده انگار این براش کافی نبود لباشو بازتر کرد و دو تا لب بوم رو با دهنش قاپید و محکم تر از قبل م. کید.. هربار عمیق تر لبای پسر کوچیکتر رو میب. وسید و ناله های خفیف بود بین لباشون گم مبشد. یون میخواست زبونشو وارد دهن بوم کنه که...
^ببخشید؟ نیمخوام مزاحم بشم ولی اینجا مکان عمومیه لطفا تو خونتون ادامه بدید
بوم لباشو جدا کرد و از خجالت سرشو به طرف مخالف چرخوند
_ببخشید
یونجون از روی بوم بلند شد و دستشو گرفت و دنبال خودش کشید  و هردو سوار ماشین شدن، یونجون بدون حرفی استارت رو زد و راه افتادن
+ یونجون؟
........
با رسیدن به خونه ماشینو نگه داشت و پیاده شد، بوم هم پیاده شد و به دنبال یونجون وارد خونه شد
+ یونجون یه لحظه صبر کن
یونجون بدون حرفی داخل خونه شد
+ دوستت دارم!
یونجون ایستاد.. ولی برنگشت
بوم رفت و روبروی یون وایستاد هنوزم حس مستی میکرد
+ من لعنتی دوست دارم! با وجود همه چی بازم دوست دارم یونجون
_من... نمیتونم اونجوری دوست داشته باشم.. من...
حسی که درون بدنش جریان داشت همه چیزو براش سخت میکرد... عشق؟ نه. نه اون لیاقت همچین چیزی نداره... بازم قراره به کسی که دوسش داره اسیب بزنه ولی چرا از اینکه این جملرو شنیده بود خوشحال بود؟
+ میدونم.. میدونم هیونگ همشو میدونم.. ولیکنترل احساساتم دست خودم نیست، نمیخوام معذب باشی و حس بدی داشته باشی فقط این حس مثل یه بار روی دوشم بود که باید میگفتم نمبخوام مجبورت کنم عاشقم باشی.. میتونیم هنوزم دوست بمونیم درسته؟
یونجون بالاخره سرشو بلند کرد و بهچشمای بوم نگاهکرد
_.......
شبت بخیر کله نخودی
یونجون هنوزم همونجا وایستاد و رفتن بومو تماشا کرد تا به اتاق رسید، سمت اشپزخونه رفت و قوطی قرصاشو برداشت و پنج شیش تا از قرصارو با یه لیوان اب خورد
(از خودم متنفرم.!)
بوم درو بست و بهش تکیه داد.. هضم کارا و حرفایی که اتفاق افتاده بود براش سخت بود
(یعنی بالاخره حسمو گفتم؟ انتظار نداشتم بگه عاشفمه ولی چرا بازم اینقدر قفسه سینم درد داره؟ چرا؟)
بوی گل رز رو به وضوح حس میکرد.. سرفه هاش دوباره شروع شدن، بلند شد و روی تخت دراز کشید و به عکس یونجون روی دیوار زل زد... حس درد با سرفه ها همراه شده بودن
(چرا اینقدر سخته باهات باشم؟ چرا اینقدر دوری؟)
سرشو. تو بالش فرو کرد و سعی کرد صداشو خفه کنه و به خواب بره
دیدگاه ها (۱)

خیلی قشنگ بودن... 🥹🥹"اولین یخبندان"

ohhh baby...!

چرا اینقدر خوبنن؟

چرا کیدرامری؟جواب من:

part20. . + میدونستم آخرش به حرفم گوش میدی.. بریم خونه! یونج...

part19. . از افکارش اومد بیرون وبه کریس و بقیه نگاه کرد که گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط