قرار داد
قرار داد
پارت 8
☆
یوری : باشه پس من میرم
داشتم میرفتم که مچ دستمو گرفتم به خودش نزدیکم کرد و لباشو روی لبام گذاشت خیلی نرم میبوسید
یوری : داری چیکار میکنی
جونگکوک : اه اصن ولش کن لیاقت نداری تویه جن
تا اومد حرف بزنه یه سیلی بهش زدم که حولم داد که سرم خورد به تیزی میز
جونگکوک : تویه هر//زه ای
بعد این حرفش از اتاق خارج شد اومدم بلند شم که یهو سیاهی
[ویو جونگکوک]
کارامو انجام دادم و به پرونده هامو چک کردم بلند شدم و رفتم رفتم بیرون از اتاق که دیدم اون دختره براید بغل یکی از بادیگارد ها اون دختره رو بغل کرده بود
جونگکوک : اینجا چه خبره [عربده]
دیدم یکی از ندیمه با ترس و عجله اومدم سمتم و با ترس
ندیمه : ار ارباب خانم بیهوش شدن
جونگکوک : یعنی چی؟
ندیمه : رفتم دنبالشون تا برای نهار خبرشون کنم ولی بیهوش بودن
وقتی این حرف رو شنیدم پله های خونه رو پشت سر هم طی کردم به سمت بادیگارد رفتم
جونگکوک : بدش من برو ماشین روشن کن
بادیگارد : چشم
اون دختره رو داد بغلم و رفت بیرون به سمت ماشین قدم برداشتم
بادیگارد : بفرمایید
سوار ماشین شدم و دختره هنوز بغلم بود
در طول راه داشتم فقط بهش نگاه میکردم
موهای مشکی بلندش و بدن خوش فرم و سفیدش
من دارم عاشقش میشم نه نه کوک تو نباید عاشق بشی
[10 مین بعد]
رسیدیم بیمارستان و سریع بادیگاردم رفت تا پرستار خبر کنه و دختررو براید بغل کردم به سمت ورودی بیماریتان حرکت کردم
دکتر : سریع برانکاردو بیارین
گذاشتمش روی برانکارد
دکتر : چه اتفاقی براشون افتاده
جونگکوک : یهو بیهوش شد
دکتر : چیکارشون میشین
جونگکوک : اع ااا شوهرش
دکتر : همینجا وایستید
جونگکوک : اوم
[30 مین بعد ویو کوک]
توی اتاق کنار اون دختره نشسته بودم که در اتاق باز شد
جونگکوک : چی شد
دکتر : بیمار فراموشی گرفته
جونگکوک : چی![تعجب]
دکتر : بله فراموشی گرفتن....میتونید مرخص شید
جونگکوک : اا ممنون
و دکتر رفت بیرون رفتم کارای لازم رو انجام دادم و رفتم اتاق یوری
جونگکوک : حاضری
پرستار : ببخشید هنوز بیدار نشدن
جونگکوک : ممنون
[ویو یوری]
با سردرد بدی بیدار شدم درو برم رو نگاه کردم و متوجه شدم بیمارستانم
دیدم یه مرد قد بلند
شرط :
5 لایک
2 بازنشر
پارت 8
☆
یوری : باشه پس من میرم
داشتم میرفتم که مچ دستمو گرفتم به خودش نزدیکم کرد و لباشو روی لبام گذاشت خیلی نرم میبوسید
یوری : داری چیکار میکنی
جونگکوک : اه اصن ولش کن لیاقت نداری تویه جن
تا اومد حرف بزنه یه سیلی بهش زدم که حولم داد که سرم خورد به تیزی میز
جونگکوک : تویه هر//زه ای
بعد این حرفش از اتاق خارج شد اومدم بلند شم که یهو سیاهی
[ویو جونگکوک]
کارامو انجام دادم و به پرونده هامو چک کردم بلند شدم و رفتم رفتم بیرون از اتاق که دیدم اون دختره براید بغل یکی از بادیگارد ها اون دختره رو بغل کرده بود
جونگکوک : اینجا چه خبره [عربده]
دیدم یکی از ندیمه با ترس و عجله اومدم سمتم و با ترس
ندیمه : ار ارباب خانم بیهوش شدن
جونگکوک : یعنی چی؟
ندیمه : رفتم دنبالشون تا برای نهار خبرشون کنم ولی بیهوش بودن
وقتی این حرف رو شنیدم پله های خونه رو پشت سر هم طی کردم به سمت بادیگارد رفتم
جونگکوک : بدش من برو ماشین روشن کن
بادیگارد : چشم
اون دختره رو داد بغلم و رفت بیرون به سمت ماشین قدم برداشتم
بادیگارد : بفرمایید
سوار ماشین شدم و دختره هنوز بغلم بود
در طول راه داشتم فقط بهش نگاه میکردم
موهای مشکی بلندش و بدن خوش فرم و سفیدش
من دارم عاشقش میشم نه نه کوک تو نباید عاشق بشی
[10 مین بعد]
رسیدیم بیمارستان و سریع بادیگاردم رفت تا پرستار خبر کنه و دختررو براید بغل کردم به سمت ورودی بیماریتان حرکت کردم
دکتر : سریع برانکاردو بیارین
گذاشتمش روی برانکارد
دکتر : چه اتفاقی براشون افتاده
جونگکوک : یهو بیهوش شد
دکتر : چیکارشون میشین
جونگکوک : اع ااا شوهرش
دکتر : همینجا وایستید
جونگکوک : اوم
[30 مین بعد ویو کوک]
توی اتاق کنار اون دختره نشسته بودم که در اتاق باز شد
جونگکوک : چی شد
دکتر : بیمار فراموشی گرفته
جونگکوک : چی![تعجب]
دکتر : بله فراموشی گرفتن....میتونید مرخص شید
جونگکوک : اا ممنون
و دکتر رفت بیرون رفتم کارای لازم رو انجام دادم و رفتم اتاق یوری
جونگکوک : حاضری
پرستار : ببخشید هنوز بیدار نشدن
جونگکوک : ممنون
[ویو یوری]
با سردرد بدی بیدار شدم درو برم رو نگاه کردم و متوجه شدم بیمارستانم
دیدم یه مرد قد بلند
شرط :
5 لایک
2 بازنشر
- ۱۹۸
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط