رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:۸
ویو هیونا
واییییییییییی امروز خیلی استرس دارم آخه روز مهمونیه چون قرار بود این مهمونی توسط شرکت هوانگ و شرکت لی برگزار بشه پس جنی و فلیکس تصمیم گرفتن که پیش ما باشن تا با همدیگه آماده شیم لباس های من و جنی ستن خیلی ذوق دارم تا بپوشمش مطمئنم خیلی خوشگل میشم ولی از اونور نگران هیونم آخه چند روزیه خیلی عجیب رفتار میکنه داخل افکارم بودم که جنی گفت:(هیونا بسه اینقدر تو فکر بودی بیا الان دیگه مهمونی شروع میشه بیا آماده شیم)
هیونا:(باشههه)
روی تخت با حوله نشسته بودم چون رفته بودم حموم با همون حوله تصمیم گرفتم اول آرایش و موهام و درست کنم بعد لباسم و بپوشم جنی اونور داشت آماده میشد منم اینور رفتم سراغ آرایش بعد از اینکه آرایشم تموم شد جنی گفت:(هیونا به نظرت کدوم رژ بیشتر بهم میاد)
هیونا:(عاممم وایسا ببینم این یکی خیلی بهت میاد)
جنی:(آرههه راست میگی)
یه لبخند زدم و رفتم سمت آینه تا موهام و درست کنم میخواستم موهام و کرلی کنم چون خیلی بهم میومد بعد از اینکه موهام و درست کردم رفتم تا لباسم و بپوشم لباس من مشکی و لباس جنی سفید بود لباسمو که پوشیدم هر کاری که میکردم نمیتونستم زیپ لباسمو و ببندم که صدای در اومد متوجه شدم جنی رفته پیش فلیکس پس تصمیم گرفتم خودم برم در و باز کنم که دیدم هیونجینه وایییییییی چقدر خوشتیپ شده بود یه شلوار پارچه ای مشکی با یه پیراهن سفید که چند تا از دکمه هاش باز بود و اون موهای بلندش که روی شونش ریخته بود
هیونا:(واییییییییی چقدر خوشتیپ شدیییی)
هیونجین خنده ای کرد و گفت:(پس چی فک کردی من همیشه خوشتیپم)
ویو هیونجین
هیونا اونقدر خوشگل شده بود که نمیتونستم چشم ازش بردارم که یدفعه هیونا گفت:(هیون نمیتونم زیپ لباسمو ببندم برام میبندیش؟)
هیونجین:(باشه بچرخ تا برات ببندمش)
بعد از اینکه هیونا چرخید زیپ لباسش و بستم
هیونا:(واییییییییی چقدر خوشگل شدممم)
خنده ای کردم و زیر لب گفتم تو همیشه خوشگلی
هیونا:(چی گفتی؟)
هیونجین:(هیچییی!گفتم خیلی اعتماد به سقف داری ها)
هیونا:(ایششش!هیچوقت عوض نمیشی)
هیونجین:(الان دیگه وقت رفتنه بیا بریم جنی و فلیکس هم پایینن)
هیونا:(باشه بریم)
اومد طرفم و بازوم و گرفت و به سمت پله ها حرکت کردیم
ویو هیونا
داشتیم از پله ها میرفتیم پایین چشم همه روی ما بود و خبر نگار ها شروع کردن به عکس گرفتن به سمت بابا حرکت کردیم که دیدم بابا داره با یه آقا همسن خودش صحبت میکنه که یه زن کنارش بود که بنظر میومد همسرش باشه
بابا:(اینا هم که میبینید دختر و پسرم هیونا و هیونجین هستن)
من و هیونجین ادای احترام کردیم که بابا گفت:(ایشون نخست وزیر کانگ هستن و خانومی هم که میبینید همسرشون هستن)
هیونا:(از آشنایی با شما خوشبختم)
همسر کانگ:(آقای هوانگ چه دختر زیبایی دارین)
بابا تکخنده ای کرد و گفت:(نظر لطف شماست)
بابا رو به من کرد و گفت:(دخترم برو اونجا پیش جنی بشین)
چشمی کردم و رفتم به طرف جنی
هیونا:(جنی چقدر اینجا شلوغههه فک نمیکردم اینقدر آدم بیاد)
جنی:(دقیقا)
ویو یوجین
خیلی مهمونی خسته کننده ای بود ولی به اصرار بابا مجبور شدم بیام که توجهم به هیونا خورد که کنار اون دختره جنی نشسته بود خیلی خوشگل شده بود راستش چند وقته که احساس میکنم عاشقش شدم،هر روز به امید اینکه میخوام هیونا رو ببینم میرم مدرسه
ویو هیونا
همینجوری داشتیم غیبت میکردیم که دیدم یه دختر سمت ما میاد
دختره:(کی فکرش و میکرد ما رقیب همدیگه باشیم)
یونا بود خواهر یوجین تو این مدت فهمیدم در واقع اینا دو قلو نیستن یوجین یه سال بزرگتره ولی بخاطر یه سری دلایل یک سال مدرسه نرفته بخاطر همین الان با خواهرش همکلاسیه
نیشخندی زدم و گفتم:(دقیقا کی فکرش و میکرد با همچین دختر پیکمی رقیب باشم)
یونا:(چی گفتیییی؟)
واقعا حوصله جر و بحث با این یکی رو نداشتم که آجوما صدام کرد واقعا به دادم رسید[آجوما خدمتکار خانواده هوانگه]
آجوما:(خانوم یه لحظه تشریف میارید)
رو به یونا کردم و گفتم:(میبینی دارن صدام میکنن)*نیشخند*
هیونا:(بله آجوما)
آجوما:(خانم یه نفر غریبه این جعبه رو به من دادن تا بدم به شما)
هیونا:(جعبه؟کی این و داد؟اصن چی داخلشه)
آجوما:(نمیدونم خانوم یه نفر غریبه که صورتشم پوشیده بود داد بهم)
هیونا:(باشه حالا میتونی بری)
کنجکاو بودم ببینم داخل جعبه چیه پس تصمیم گرفتم در جعبه رو باز کنم با چیزی که دیدم رنگ از صورتم پرید....
اینم از پارت هشتم💋
این و بگم که شرط های پارت قبلی رو نرسوندید ازتون ناراحتم😔💔
حال میکنید براتون مثلث عشقی درست کردم💆♀️😁
قشنگ جوری شد که فلیکس داخل پارت شش گفت که دو تا رقیب سر هیونا بحث میکنن🤭
شرط ها:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
part:۸
ویو هیونا
واییییییییییی امروز خیلی استرس دارم آخه روز مهمونیه چون قرار بود این مهمونی توسط شرکت هوانگ و شرکت لی برگزار بشه پس جنی و فلیکس تصمیم گرفتن که پیش ما باشن تا با همدیگه آماده شیم لباس های من و جنی ستن خیلی ذوق دارم تا بپوشمش مطمئنم خیلی خوشگل میشم ولی از اونور نگران هیونم آخه چند روزیه خیلی عجیب رفتار میکنه داخل افکارم بودم که جنی گفت:(هیونا بسه اینقدر تو فکر بودی بیا الان دیگه مهمونی شروع میشه بیا آماده شیم)
هیونا:(باشههه)
روی تخت با حوله نشسته بودم چون رفته بودم حموم با همون حوله تصمیم گرفتم اول آرایش و موهام و درست کنم بعد لباسم و بپوشم جنی اونور داشت آماده میشد منم اینور رفتم سراغ آرایش بعد از اینکه آرایشم تموم شد جنی گفت:(هیونا به نظرت کدوم رژ بیشتر بهم میاد)
هیونا:(عاممم وایسا ببینم این یکی خیلی بهت میاد)
جنی:(آرههه راست میگی)
یه لبخند زدم و رفتم سمت آینه تا موهام و درست کنم میخواستم موهام و کرلی کنم چون خیلی بهم میومد بعد از اینکه موهام و درست کردم رفتم تا لباسم و بپوشم لباس من مشکی و لباس جنی سفید بود لباسمو که پوشیدم هر کاری که میکردم نمیتونستم زیپ لباسمو و ببندم که صدای در اومد متوجه شدم جنی رفته پیش فلیکس پس تصمیم گرفتم خودم برم در و باز کنم که دیدم هیونجینه وایییییییی چقدر خوشتیپ شده بود یه شلوار پارچه ای مشکی با یه پیراهن سفید که چند تا از دکمه هاش باز بود و اون موهای بلندش که روی شونش ریخته بود
هیونا:(واییییییییی چقدر خوشتیپ شدیییی)
هیونجین خنده ای کرد و گفت:(پس چی فک کردی من همیشه خوشتیپم)
ویو هیونجین
هیونا اونقدر خوشگل شده بود که نمیتونستم چشم ازش بردارم که یدفعه هیونا گفت:(هیون نمیتونم زیپ لباسمو ببندم برام میبندیش؟)
هیونجین:(باشه بچرخ تا برات ببندمش)
بعد از اینکه هیونا چرخید زیپ لباسش و بستم
هیونا:(واییییییییی چقدر خوشگل شدممم)
خنده ای کردم و زیر لب گفتم تو همیشه خوشگلی
هیونا:(چی گفتی؟)
هیونجین:(هیچییی!گفتم خیلی اعتماد به سقف داری ها)
هیونا:(ایششش!هیچوقت عوض نمیشی)
هیونجین:(الان دیگه وقت رفتنه بیا بریم جنی و فلیکس هم پایینن)
هیونا:(باشه بریم)
اومد طرفم و بازوم و گرفت و به سمت پله ها حرکت کردیم
ویو هیونا
داشتیم از پله ها میرفتیم پایین چشم همه روی ما بود و خبر نگار ها شروع کردن به عکس گرفتن به سمت بابا حرکت کردیم که دیدم بابا داره با یه آقا همسن خودش صحبت میکنه که یه زن کنارش بود که بنظر میومد همسرش باشه
بابا:(اینا هم که میبینید دختر و پسرم هیونا و هیونجین هستن)
من و هیونجین ادای احترام کردیم که بابا گفت:(ایشون نخست وزیر کانگ هستن و خانومی هم که میبینید همسرشون هستن)
هیونا:(از آشنایی با شما خوشبختم)
همسر کانگ:(آقای هوانگ چه دختر زیبایی دارین)
بابا تکخنده ای کرد و گفت:(نظر لطف شماست)
بابا رو به من کرد و گفت:(دخترم برو اونجا پیش جنی بشین)
چشمی کردم و رفتم به طرف جنی
هیونا:(جنی چقدر اینجا شلوغههه فک نمیکردم اینقدر آدم بیاد)
جنی:(دقیقا)
ویو یوجین
خیلی مهمونی خسته کننده ای بود ولی به اصرار بابا مجبور شدم بیام که توجهم به هیونا خورد که کنار اون دختره جنی نشسته بود خیلی خوشگل شده بود راستش چند وقته که احساس میکنم عاشقش شدم،هر روز به امید اینکه میخوام هیونا رو ببینم میرم مدرسه
ویو هیونا
همینجوری داشتیم غیبت میکردیم که دیدم یه دختر سمت ما میاد
دختره:(کی فکرش و میکرد ما رقیب همدیگه باشیم)
یونا بود خواهر یوجین تو این مدت فهمیدم در واقع اینا دو قلو نیستن یوجین یه سال بزرگتره ولی بخاطر یه سری دلایل یک سال مدرسه نرفته بخاطر همین الان با خواهرش همکلاسیه
نیشخندی زدم و گفتم:(دقیقا کی فکرش و میکرد با همچین دختر پیکمی رقیب باشم)
یونا:(چی گفتیییی؟)
واقعا حوصله جر و بحث با این یکی رو نداشتم که آجوما صدام کرد واقعا به دادم رسید[آجوما خدمتکار خانواده هوانگه]
آجوما:(خانوم یه لحظه تشریف میارید)
رو به یونا کردم و گفتم:(میبینی دارن صدام میکنن)*نیشخند*
هیونا:(بله آجوما)
آجوما:(خانم یه نفر غریبه این جعبه رو به من دادن تا بدم به شما)
هیونا:(جعبه؟کی این و داد؟اصن چی داخلشه)
آجوما:(نمیدونم خانوم یه نفر غریبه که صورتشم پوشیده بود داد بهم)
هیونا:(باشه حالا میتونی بری)
کنجکاو بودم ببینم داخل جعبه چیه پس تصمیم گرفتم در جعبه رو باز کنم با چیزی که دیدم رنگ از صورتم پرید....
اینم از پارت هشتم💋
این و بگم که شرط های پارت قبلی رو نرسوندید ازتون ناراحتم😔💔
حال میکنید براتون مثلث عشقی درست کردم💆♀️😁
قشنگ جوری شد که فلیکس داخل پارت شش گفت که دو تا رقیب سر هیونا بحث میکنن🤭
شرط ها:۳ تا بازنشر/۲۰ تا کامنت/۳۰ تا لایک🍒
- ۱.۹k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط