دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
پارت ۱۸
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[داخل عمارت پروانه...🌸]
آئویی:*با اخم به هر سه نفر نگاه میکرد.* از این به بعد... هیچکدومتون بدون اجازه از عمارت بیرون نمیرین.
زنیتسو:*آروم سرشو پایین انداخت.* چشم...🥲
تانجیرو:*با احترام خم شد.* ببخشید، آئویی-سان.
اینوسکه:*با تعجب.* چرا؟🗿
آئویی:*با حرص.* چون مأموریت هاشیراها جای گردش نیست!😐💢
اینوسکه:*چند لحظه فکر کرد.* هوم... باشه.🗿
زنیتسو:*تو ذهنش: باورم نمیشه... اینوسکه قبول کرد؟!🗿💔*
{همون موقع...}
میتسوری:*با لبخند وارد عمارت شد.* 🥹🌸
همه:*به سمتش نگاه کردن.*
زنیتسو:*یهویی از جاش پرید.* برگشتین؟!🗿✨
میتسوری:*خندید.* نه نه، فقط یه وسیله یادمون رفته بود.🙂🎀
اوبانای:*آروم از پشت سرش وارد شد.* ...زود برمیگردیم.
کابورامارو:*روی شونه اوبانای آروم هیس کوتاهی کشید.* 🐍
میتسوری:*با خوشحالی دست تکون داد.* مراقب خودتون باشین!🥹💖
تانجیرو:*لبخند زد.* شما هم همینطور.
{اوبانای و میتسوری دوباره از عمارت خارج شدن.}
زنیتسو:*آروم به رفتنشون نگاه کرد.*
زنیتسو:*تو ذهنش: ...باشه... این دفعه نتونستم چیزی کشف کنم... ولی یه روز حقیقت معلوم میشه...🗿🔍✨*
اینوسکه:*خیلی عادی گفت.* حالا میشه غذا بخوریم؟🗿🍚
آئویی:*دست به کمر.* تو فقط پنج دقیقهست برگشتی!😐
اینوسکه:*با اطمینان.* خب... گشنمه دیگه.🗿✨
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🐍🎀 این بار اوبانای و میتسوری فقط برای برداشتن یه وسیله برگشتن و دوباره راه افتادندددد🥹🌸 زنیتسو هم هنوز امیدشو برای کشف حقیقت از دست ندادههههه🤣🗿🔍 و اینوسکه هم طبق معمول فقط یه سؤال مهم داشت... «غذا کی آمادهست؟» 😂🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۱۸
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[داخل عمارت پروانه...🌸]
آئویی:*با اخم به هر سه نفر نگاه میکرد.* از این به بعد... هیچکدومتون بدون اجازه از عمارت بیرون نمیرین.
زنیتسو:*آروم سرشو پایین انداخت.* چشم...🥲
تانجیرو:*با احترام خم شد.* ببخشید، آئویی-سان.
اینوسکه:*با تعجب.* چرا؟🗿
آئویی:*با حرص.* چون مأموریت هاشیراها جای گردش نیست!😐💢
اینوسکه:*چند لحظه فکر کرد.* هوم... باشه.🗿
زنیتسو:*تو ذهنش: باورم نمیشه... اینوسکه قبول کرد؟!🗿💔*
{همون موقع...}
میتسوری:*با لبخند وارد عمارت شد.* 🥹🌸
همه:*به سمتش نگاه کردن.*
زنیتسو:*یهویی از جاش پرید.* برگشتین؟!🗿✨
میتسوری:*خندید.* نه نه، فقط یه وسیله یادمون رفته بود.🙂🎀
اوبانای:*آروم از پشت سرش وارد شد.* ...زود برمیگردیم.
کابورامارو:*روی شونه اوبانای آروم هیس کوتاهی کشید.* 🐍
میتسوری:*با خوشحالی دست تکون داد.* مراقب خودتون باشین!🥹💖
تانجیرو:*لبخند زد.* شما هم همینطور.
{اوبانای و میتسوری دوباره از عمارت خارج شدن.}
زنیتسو:*آروم به رفتنشون نگاه کرد.*
زنیتسو:*تو ذهنش: ...باشه... این دفعه نتونستم چیزی کشف کنم... ولی یه روز حقیقت معلوم میشه...🗿🔍✨*
اینوسکه:*خیلی عادی گفت.* حالا میشه غذا بخوریم؟🗿🍚
آئویی:*دست به کمر.* تو فقط پنج دقیقهست برگشتی!😐
اینوسکه:*با اطمینان.* خب... گشنمه دیگه.🗿✨
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🐍🎀 این بار اوبانای و میتسوری فقط برای برداشتن یه وسیله برگشتن و دوباره راه افتادندددد🥹🌸 زنیتسو هم هنوز امیدشو برای کشف حقیقت از دست ندادههههه🤣🗿🔍 و اینوسکه هم طبق معمول فقط یه سؤال مهم داشت... «غذا کی آمادهست؟» 😂🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۴۰
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط