Fate is predetermined.
part: 2
مینا و یول، تمام طول شب به راه در پیششون فکر کردن
به جایی که قراره برن
چیز هایی که قراره تجربه کنن
سختی هایی که قراره پشت سر بزارن
و کسانی که مجبور به ترکشون شدن
شاید اگر فقط کیم هان ده اجازه میداد مجبور به انجام این کار های مضحک نمیشدن
ولی نه....پیرمرد عادت داشت سرنوشت اطرافیانش رو تغیر بده
و اگر نمیتونست سرنوشت کسی رو دستکاری کنه، اون پیشش جایی نداشت
اتفاقی که ۳ سال پیش هم برای خواهر مینا افتاد، به اجبار با پسر خانواده جئون وصلت کرد...اما مینا ادمی نبود زیر بار حرف بقیه بره
شایدم این در آینده دامن گیرش بشه، کی میدونه؟
مینا و یول برای شروع دوباره زندگیشون همچیز رو ترک کردن، ادم ها، کشورشون، ورژن قبلی خودشون
توی فرانسه شروع به زندگی کردن و بعد از تقریبا ۲ سال صاحب یه فرزند شدن و اسمش رو الیزا گزاشتن، مین الیزا....دختر سیاه بخت داستان ما
بیاید دوباره برگردیم به حال، ولی سه ماه قبل
ژانویه ۲۰۲۶/فرانسه/عمارت خانواده مین
مین یول: جناب لطفا اجازه بدید من اوضاع رو حل میکنم، لطفا تا فردا حداقل زمان بدید
مامور: قربان من مامورم و مزور، مجبورم کارم رو بکنم
مین یول: تا فردا فقط
مامور کمی فکر کرد و بعد نفسش رو صدا دار بیرون داد و ناچار لب زد
مامور: فقط تا فردا عصر، اگر پول جور نشد مجبور به مصادره عمارت و شرکت و ماشینو وسایلتونم
مین یول: بله بله میدونم ممنون ازتون
مامور: امیدوارم موفق باشید
مامور ارشد به بقیه مامور ها اشاره کرد که بریم و سوار ماشین هاشون شدن و رفتن
مین یول دستشو به سرش گرفت و اروم روی پله فرود اومد
:بابا...اشکال نداره..الان وقته غصه خوردن نیست، تو برو با شورک های قبلیت حرف بزن منم میرم با پیتر حرف میزنم ببینم کمکمون میکنه
مینا: اره عزیزم، حق با الیزا هست، وقت نداریم برای ناراحت بودن، خودتو اذیت نکن
یول: معذرت میخوام
الیزا: بابا؟ ما که بهت چیزی نگفتیم، میدونیم این اتفاق دست تو نبوده،معلوم نیست چشون شده گیرشون افتاده به ما
یول: من میرم پیش اقای وینچستر، شریک الان شرکته، تو ام که میری پیشه پیتر
:اره اره بریم
مینا: خدا پشت و پناهتون، برین
مینا و یول، تمام طول شب به راه در پیششون فکر کردن
به جایی که قراره برن
چیز هایی که قراره تجربه کنن
سختی هایی که قراره پشت سر بزارن
و کسانی که مجبور به ترکشون شدن
شاید اگر فقط کیم هان ده اجازه میداد مجبور به انجام این کار های مضحک نمیشدن
ولی نه....پیرمرد عادت داشت سرنوشت اطرافیانش رو تغیر بده
و اگر نمیتونست سرنوشت کسی رو دستکاری کنه، اون پیشش جایی نداشت
اتفاقی که ۳ سال پیش هم برای خواهر مینا افتاد، به اجبار با پسر خانواده جئون وصلت کرد...اما مینا ادمی نبود زیر بار حرف بقیه بره
شایدم این در آینده دامن گیرش بشه، کی میدونه؟
مینا و یول برای شروع دوباره زندگیشون همچیز رو ترک کردن، ادم ها، کشورشون، ورژن قبلی خودشون
توی فرانسه شروع به زندگی کردن و بعد از تقریبا ۲ سال صاحب یه فرزند شدن و اسمش رو الیزا گزاشتن، مین الیزا....دختر سیاه بخت داستان ما
بیاید دوباره برگردیم به حال، ولی سه ماه قبل
ژانویه ۲۰۲۶/فرانسه/عمارت خانواده مین
مین یول: جناب لطفا اجازه بدید من اوضاع رو حل میکنم، لطفا تا فردا حداقل زمان بدید
مامور: قربان من مامورم و مزور، مجبورم کارم رو بکنم
مین یول: تا فردا فقط
مامور کمی فکر کرد و بعد نفسش رو صدا دار بیرون داد و ناچار لب زد
مامور: فقط تا فردا عصر، اگر پول جور نشد مجبور به مصادره عمارت و شرکت و ماشینو وسایلتونم
مین یول: بله بله میدونم ممنون ازتون
مامور: امیدوارم موفق باشید
مامور ارشد به بقیه مامور ها اشاره کرد که بریم و سوار ماشین هاشون شدن و رفتن
مین یول دستشو به سرش گرفت و اروم روی پله فرود اومد
:بابا...اشکال نداره..الان وقته غصه خوردن نیست، تو برو با شورک های قبلیت حرف بزن منم میرم با پیتر حرف میزنم ببینم کمکمون میکنه
مینا: اره عزیزم، حق با الیزا هست، وقت نداریم برای ناراحت بودن، خودتو اذیت نکن
یول: معذرت میخوام
الیزا: بابا؟ ما که بهت چیزی نگفتیم، میدونیم این اتفاق دست تو نبوده،معلوم نیست چشون شده گیرشون افتاده به ما
یول: من میرم پیش اقای وینچستر، شریک الان شرکته، تو ام که میری پیشه پیتر
:اره اره بریم
مینا: خدا پشت و پناهتون، برین
- ۳.۷k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط