حلقه مار

حلقه مار
P:9
هوا گرفته‌ست، نور مشعل‌ها روی دیوارها بازی می‌کنن. لیا تازه از درمانگاه اومده بیرون، پاش هنوز درد داره، ولی بیشتر از اون، ذهنش پر از چیزاییه که تام گفته...
لیا با صدای آهسته اما عصبی، قدم‌هاشو تند می‌کنه. هنوز صدای تام توی سرشه:

> «لازم نیست تو با اون دوتا حرف بزنی. مخصوصاً ریگولوس. من گفتم!»



از پشت، صدای پاشنه کفش‌های تام میاد. سریع و محکم.
وقتی بهش می‌رسه، دستشو روی بازوی لیا می‌ذاره و مجبورش می‌کنه بایسته.

تام (با صدایی سرد ولی خشم فروخورده):
لیا، داریم با هم حرف می‌زنیم.

لیا آروم بازوشو می‌کشه و نگاهشو ازش برمی‌گردونه. اما تام عقب نمی‌کشه.

لیا (با صدای خش‌دار):
نه... تو حرف می‌زنی. من فقط باید گوش کنم، نه؟ چون فقط نظر تو مهمه.

تام (لبخندش خشک میشه):
داری از خط قرمز رد می‌شی.

لیا (با چشمای برافروخته، آروم اما پرخطر):
تو هم داری.
تو فکر می‌کنی من یه عروسکم؟ منو با کسی حرف نزنی، اونجا نرو، این کارو نکن... من خسته شدم، تام!

تام لحظه‌ای ساکت می‌مونه. انگار شوکه شده از اینکه لیا ــ همون دختر ساکت، مغرور و آروم ــ اینجوری صداشو بالا برده. صدای نفس‌های لیا بین دیوارهای سنگی پیچیده.

تام (آهسته، ولی خطرناک):
داری از چیزی فرار می‌کنی... یا از کسی؟
داری از من فرار می‌کنی، لیا؟

لیا به وضوح نفسشو با فشار بیرون می‌ده. سکوتی کوتاه بینشونه. بعد آروم ولی قاطع می‌گه:

لیا:
نه، تام. من دارم از چیزی دفاع می‌کنم... از خودم.

و راهشو می‌کشه و میره. تام فقط نگاهش می‌کنه. مشت کرده، عصبانی، اما توی چشم‌هاش چیزی غیر از خشم هست—ترس از از دست دادن.
شب ، برج ریونکلاو
باد سردی در حال وزیدنه. لیا تنها اونجاست، با موهای آزادش که توی هوا می‌رقصن. اما سکوت زیاد طول نمی‌کشه چون صدای پای تام میاد. صدای محکمش فضا رو می‌برّه:

تام (با صدای خشک):
لیا، از کی تا حالا عادت کردی بدون اینکه خبر بدی بری بیرون؟ مخصوصاً با ریگولوس؟

لیا آروم برمی‌گرده، نگاهش خسته‌ست، اما مطمئن.

لیا (آهسته):
من به کسی پاسخ‌گو نیستم، تام.

تام (کلافه و تیز):
تو با من پیمان بستی. این یعنی بخوای یا نخوای، مسئولیت داری.

لیا (قدم جلو می‌ذاره – لحنش یخ‌زده):
پیمان؟ یا زنجیر؟ از کی تا حالا معنی "پیمان" این بوده که باید طبق میل تو زندگی کنم؟!
تو نمی‌خوای همراه باشی تام. تو می‌خوای مالک باشی.

تام ساکت می‌مونه. نگاهش عصبی‌تر شده.

تام (با فک قفل‌شده):
و اون ریگولوس چی؟ اونم مثل توه. فقط دنبال راه درروئه. تو بهش لبخند زدی، لیا.

لیا (با صدای محکم):
آره. چون اون هیچ‌وقت نگفت چیکار بکنم و چیکار نه. چون اون فهمید من آدمم، نه ابزار.

لحظه‌ای سکوت حکم‌فرماست. تنش غلیظه. دراکو که از دور مکالمه رو دیده، با اخم وارد میشه.

دراکو (به لیا):
داری اشتباه می‌کنی لیا. ریگولوس آدم خطرناکیه.

لیا (برمی‌گرده سمتش – با لحن سرد):
خطرناک‌تر از تامی که فکر می‌کنه اجازه داره جلوی نفسمو بگیره؟ حداقل اون ریگولوس هیچ‌وقت منو وادار نکرد لبخند زورکی بزنم.

تام (با صدای بم و خفه):
تو فقط مال منی.

لیا یک قدم نزدیک‌تر میاد. با چشمانی که براقن اما بدون اشک، با صدایی که لرزش نداره:

لیا:
من مال هیچ‌کس نیستم، تام.
و اگر قرار باشه کسی اینو بهت ثابت کنه، خودمم.

بعدش از کنارش رد میشه. بدون اینکه برگرده. صدای پاش توی سکوت شب می‌پیچه و تنها تام و دراکو می‌مونن، با چشمانی پر از شعله‌ی حسادت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اهم ایده آیی برای این پارت نداشتم 🎀
لایک:۷ تا
کامنت:۷ تا
دیدگاه ها (۵)

حلقه مار P:10باد خنکی از روی دریاچه‌ی سیاه به سمت دیوارهای ق...

عاشق اینا شدم دوست داشتم شما هم ببینید...

حلقه مار P:8هوا ملایم و خنک است، باد آرامی میان برگ‌های درخت...

حلقه مار P:7هوای اطراف سردتر از شب‌های قبل است. شعله‌های سبز...

پس کن پاترهد عزیز!

سناریو دراکو :وقتی بهش میگی میخوام ازت جدا بشم!ویو ا.ت:توی ک...

معرفی و اولین پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط