هم اتاقی قدیمی پارت
هم اتاقی قدیمی - پارت -۷
«باکوگو!!»
انها به سمت باکوگو یورش بردند کریشیما و کامیناری باکوگو را بغل کردند . کسانی که باکوگو را میشناختند به استقبال او رفتند و کسانی که نمیشناختند فقط نظاره میکردند .
باکوگو این حجم از تجمع را دوست نداشت ، حس خفگی بهش دست داده بود . مدریا از دور به او خیره شده بود ، انگاری نمیخواست اورا با کسی تقسیم کند . با حسرت به او و کریشیما نگاه میکرد ، متوجه نگاه های خیره ی باکوگو شد و نگاهش را برداشت . رفت و پشت میزش نشست ،سره خود را به کتاب و دفترش ، ولی این کار سخت بود . تنها چیزی که اون میخواست تماشای باکوگو بود .
باکوگو که این صحنه را تماشا میکرد بقیه را کنار زد « بس کنید دیگه!»
کریشیما گفت :«هنوزم اخلاقت سگیه»
باکوگو جواب داد:«تُعفش به تو نیومده! »
کامیناری کریشیما رو عقب کشید تا بحث ادامه پیدا نکند .
باکوگو پشت میز مدریا نشست و به او خیره ماند .
اراراک بین میز ان دو امد و به باکوگو سلام کرد :« سلام باکوگو،خیلی وقته ندیدمت»
مدریا خودش را به ندیدن زد و به دفترش خیره شد .
باکوگو جواب داد :«سلام …اره یه دو-سه سالی شده…»
نگاه باکوگو به حلقه ی داخل دست ارارک افتاد .دلش ریخت با خودش گفت «یعنی اراراک با مدریا ازدواج کرده؟!…نه نه این امکان نداره!…چ چرا ؟…یعنی انقدر دیر برگشتم؟!»
باکوگو با تردید پرسید:« تو…… یعنی …شما دوتا… ازدواج کردین؟»
اراراک بهتش برد . با لبخند ضایعی جواب داد:« نه…ما ازدواج نکردیم …من و ته کوانگ نامزد کردیم ولی …بعد فارغ و تحلیلی قراره جشن ازدواجمون روهم بگیریم» .
باکوگو نفسی عمیق کشید و گفت:« خب خوبه»
مدریا ارام سرش را چرخاند و هردوی انها(ارارک و مدریا) سوالی نگا کرد .
باکوگو گلویش را صاف کرد و گفت :« منظورم اینه که خوش بخت بشید »
ارارک گفت:« خلیه خب من رفتم »
مدریا نگاهش را برنداشت . باور نمیکرد که او اشتباهی این حرف را زده است یا حداقل علاقه ای به باور چنین چیزی نداشت .
……🎀
نظر بدید .لایک و کامنت یادتون نره🎀✨
«باکوگو!!»
انها به سمت باکوگو یورش بردند کریشیما و کامیناری باکوگو را بغل کردند . کسانی که باکوگو را میشناختند به استقبال او رفتند و کسانی که نمیشناختند فقط نظاره میکردند .
باکوگو این حجم از تجمع را دوست نداشت ، حس خفگی بهش دست داده بود . مدریا از دور به او خیره شده بود ، انگاری نمیخواست اورا با کسی تقسیم کند . با حسرت به او و کریشیما نگاه میکرد ، متوجه نگاه های خیره ی باکوگو شد و نگاهش را برداشت . رفت و پشت میزش نشست ،سره خود را به کتاب و دفترش ، ولی این کار سخت بود . تنها چیزی که اون میخواست تماشای باکوگو بود .
باکوگو که این صحنه را تماشا میکرد بقیه را کنار زد « بس کنید دیگه!»
کریشیما گفت :«هنوزم اخلاقت سگیه»
باکوگو جواب داد:«تُعفش به تو نیومده! »
کامیناری کریشیما رو عقب کشید تا بحث ادامه پیدا نکند .
باکوگو پشت میز مدریا نشست و به او خیره ماند .
اراراک بین میز ان دو امد و به باکوگو سلام کرد :« سلام باکوگو،خیلی وقته ندیدمت»
مدریا خودش را به ندیدن زد و به دفترش خیره شد .
باکوگو جواب داد :«سلام …اره یه دو-سه سالی شده…»
نگاه باکوگو به حلقه ی داخل دست ارارک افتاد .دلش ریخت با خودش گفت «یعنی اراراک با مدریا ازدواج کرده؟!…نه نه این امکان نداره!…چ چرا ؟…یعنی انقدر دیر برگشتم؟!»
باکوگو با تردید پرسید:« تو…… یعنی …شما دوتا… ازدواج کردین؟»
اراراک بهتش برد . با لبخند ضایعی جواب داد:« نه…ما ازدواج نکردیم …من و ته کوانگ نامزد کردیم ولی …بعد فارغ و تحلیلی قراره جشن ازدواجمون روهم بگیریم» .
باکوگو نفسی عمیق کشید و گفت:« خب خوبه»
مدریا ارام سرش را چرخاند و هردوی انها(ارارک و مدریا) سوالی نگا کرد .
باکوگو گلویش را صاف کرد و گفت :« منظورم اینه که خوش بخت بشید »
ارارک گفت:« خلیه خب من رفتم »
مدریا نگاهش را برنداشت . باور نمیکرد که او اشتباهی این حرف را زده است یا حداقل علاقه ای به باور چنین چیزی نداشت .
……🎀
نظر بدید .لایک و کامنت یادتون نره🎀✨
- ۶.۳k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط