#پاییز_رفت_و_زندگی_درگیر_یک_سرماست

#پاییز_رفت_و_زندگی_درگیر_یک_سرماست
من شال گردن هم ببافم قصه پابرجاست

پاییز رفت اما نمانده جوجه ای در شهر
من بغض ها را می شمارم، جوجه کم پیداست

سردی فقط دی ماه و بارش های برفی نیست
یخ میزنم وقتی که او آنقدر بی پرواست

آن سیب چیدن هم دروغی مثل ماندن بود
آدم نبودی، بر سر این سیب ها دعواست

روزی سیاه چشمهایت خوش ترین شب بود
امروز بین دستهامان صد شب یلداست

ترجیح دادی گم شوی در چشمهای او
شاید میان لنزهایش طرح یک دریاست!

من میز را چیدم، نبودی پسته گریان شد
میدانی اصلا خانه ات دارای یک لیلاست؟!

دیگر نمیخواهم تو را، با دیگری خوش باش
حافظ نگو یوسف میاید، فال بی معناست❄ ️
دیدگاه ها (۶)

Güneşi seviyorum" diyorsun,güneş açınca gölgeye kaçıyorsun, ...

میدانی؟من تمامِ ششِ عصر به بعد هایم را میخوابم،به بهانه ی سر...

اینجای زندگی امدقیقا همین جای زندگی ام به یک بابا لنگ دراز ش...

آنکه میگوید دوستت میدارم،خنیاگر غمگینی استکه آوازش را از دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط