«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۸۰
قطع شد..
به تاریخ گوشیم زل زدم که
تمام وجودم فرو ریخت.
سه شنبه بود. دقیقا همون روز و همون تاریخی که..
اشک تو چشمام حلقه زد.
همون تاریخی بود که اومده بودم این خونه..
يعني چي؟
تمام مدت پیش وی بودنم
نه..با وحشت و شوك سرمو تکون دادم و اب دهنم رو قورت دادم.
خواب نبود..توهم نبود.
وی واقعي بود. اميلي واقعي بود. اون عمارت واقعی بود.. تنم داشت میلرزید.
به زور خودمو روي زمین انداختم و خودمو گوله کردم.
نه این حقیقت نداره
این کتاب لعنتي نميتونه اینکارو با من کرده باشه..
پردرد خودمو بغل کردم.
نمیتونستم خوب نفس بکشم..
من بدون وی نمیتونم..
كل وجودم درد میکرد.
بلند ناله کردم.
چیکار کنم این اتیش خاموش شه؟
چیکار کنم این درد اروم شه؟
داشتم خفه میشدم
نفسم هر لحظه سنگین تر و پردردتر بالا میومد.
ساعتها کف زمین گوله شده اروم اروم اشک میریختم..
ذهنم کار نمیکرد.ذهنم کار نمیکرد.. چیکار باید بکنم؟
اشکام بي اختيار و بي صدا میریختن
تنم اروم و ناخوداگاه میلرزید
اروم از پنجره به بیرون نگاه کردم.
هوا تاریک شده بود. گوشیم مدام زنگ میزد.
به زور تن خسته ام رو سمت گوشی کشیدم..
بابا رایان
بغض خفه کننده تو گلوم بود.
دلم خيلي تنگ بود براشون به زور جواب دادم: بله.
بابارایان تایکا جان..کجايي بابا؟
چشمامو بستم.
رایان-تایکا
به زحمت گفتم سلام بابا.
بابارايان-سلام..کجايي تو دختر من؟ گفتي غروب مياي..ساعت ۹ شده..
به زور به ساعت نگاه کردم.
۹ شب..
امروز همون روزیه که از خونه بابا رایان زدم بیرون
چطور ممکنه؟
پس تمام این مدت چي؟
بابا رایان-تایکا میشنوی چی میگم؟
سریع و با بغض گفتم اره
بابا رایان-داري مياي خونه؟
خونه؟
دلم درد میکرد.
لرزون دستم رو به دلم گرفتم و با درد گفتم دارم میام
نگران گفت: خوبی؟
خوب؟
نه... خوب نبودم.. اصلا خوب نبودم لبامو گاز گرفتم و داغون گفتم خوبم باور نکرد اما گفت باشه...منتظریم
قطع کردم
با درد به اتاق نگاه کردم
واقعا حيکار باید بکنم؟واقعا چیکار باید بکنم؟
بالاخره برمیگردم پیش وی
برمیگردم به جایی که قلبم بهش تعلق داره.
به زور از اتاق زدم بیرون
حس میکردم تب و لرز دارم
هم بدنم داغ بود و هم از سرما میلرزیدم.
به زور و گنگ دستم رو به نرده ها گرفتم و به زحمت رفتم پایین
تنم کرخ بود.
در رو باز کردم و رفتم بیرون
گیج به اطرافم زل زدم
نمیدونستم باید کجا برم و چطور برم
نگاهم به ماشینی خورد که رد شد.
ماشين..
ماشین بابارایان
دستم رو اشفته و گنگ سمت جیبم بردم اما...
لباسم..
اشك تازه اي توي چشمام جمع شد.
لباس بلند انگلیسی تنم بود.. ذوق زده اشک ریختم.
پس خواب نبود. واقعیت بود.
برگشتم درمونده به اطرافم نگاه کردم
سوییچ
وسط سالن افتاده بود.
part ۸۰
قطع شد..
به تاریخ گوشیم زل زدم که
تمام وجودم فرو ریخت.
سه شنبه بود. دقیقا همون روز و همون تاریخی که..
اشک تو چشمام حلقه زد.
همون تاریخی بود که اومده بودم این خونه..
يعني چي؟
تمام مدت پیش وی بودنم
نه..با وحشت و شوك سرمو تکون دادم و اب دهنم رو قورت دادم.
خواب نبود..توهم نبود.
وی واقعي بود. اميلي واقعي بود. اون عمارت واقعی بود.. تنم داشت میلرزید.
به زور خودمو روي زمین انداختم و خودمو گوله کردم.
نه این حقیقت نداره
این کتاب لعنتي نميتونه اینکارو با من کرده باشه..
پردرد خودمو بغل کردم.
نمیتونستم خوب نفس بکشم..
من بدون وی نمیتونم..
كل وجودم درد میکرد.
بلند ناله کردم.
چیکار کنم این اتیش خاموش شه؟
چیکار کنم این درد اروم شه؟
داشتم خفه میشدم
نفسم هر لحظه سنگین تر و پردردتر بالا میومد.
ساعتها کف زمین گوله شده اروم اروم اشک میریختم..
ذهنم کار نمیکرد.ذهنم کار نمیکرد.. چیکار باید بکنم؟
اشکام بي اختيار و بي صدا میریختن
تنم اروم و ناخوداگاه میلرزید
اروم از پنجره به بیرون نگاه کردم.
هوا تاریک شده بود. گوشیم مدام زنگ میزد.
به زور تن خسته ام رو سمت گوشی کشیدم..
بابا رایان
بغض خفه کننده تو گلوم بود.
دلم خيلي تنگ بود براشون به زور جواب دادم: بله.
بابارایان تایکا جان..کجايي بابا؟
چشمامو بستم.
رایان-تایکا
به زحمت گفتم سلام بابا.
بابارايان-سلام..کجايي تو دختر من؟ گفتي غروب مياي..ساعت ۹ شده..
به زور به ساعت نگاه کردم.
۹ شب..
امروز همون روزیه که از خونه بابا رایان زدم بیرون
چطور ممکنه؟
پس تمام این مدت چي؟
بابا رایان-تایکا میشنوی چی میگم؟
سریع و با بغض گفتم اره
بابا رایان-داري مياي خونه؟
خونه؟
دلم درد میکرد.
لرزون دستم رو به دلم گرفتم و با درد گفتم دارم میام
نگران گفت: خوبی؟
خوب؟
نه... خوب نبودم.. اصلا خوب نبودم لبامو گاز گرفتم و داغون گفتم خوبم باور نکرد اما گفت باشه...منتظریم
قطع کردم
با درد به اتاق نگاه کردم
واقعا حيکار باید بکنم؟واقعا چیکار باید بکنم؟
بالاخره برمیگردم پیش وی
برمیگردم به جایی که قلبم بهش تعلق داره.
به زور از اتاق زدم بیرون
حس میکردم تب و لرز دارم
هم بدنم داغ بود و هم از سرما میلرزیدم.
به زور و گنگ دستم رو به نرده ها گرفتم و به زحمت رفتم پایین
تنم کرخ بود.
در رو باز کردم و رفتم بیرون
گیج به اطرافم زل زدم
نمیدونستم باید کجا برم و چطور برم
نگاهم به ماشینی خورد که رد شد.
ماشين..
ماشین بابارایان
دستم رو اشفته و گنگ سمت جیبم بردم اما...
لباسم..
اشك تازه اي توي چشمام جمع شد.
لباس بلند انگلیسی تنم بود.. ذوق زده اشک ریختم.
پس خواب نبود. واقعیت بود.
برگشتم درمونده به اطرافم نگاه کردم
سوییچ
وسط سالن افتاده بود.
- ۹۷۵
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط