پارت 12
پارت 12
سکوتی کوتاه بینشون افتاد. اون سکوتی که بعد از یه تصمیم بزرگ میاد. تصمیمی که نه ساده بود، نه بدون درد. ولی انگار یه نور کوچیک از لابهلای همهی تاریکیهای گذشتهشون بالاخره راهشو پیدا کرده بود.
جیمین نگاهش رو به دست میونگ دوخت؛ همون دستی که هنوز انگشتر سادهی ازدواجشون توی انگشتش بود. نفس عمیقی کشید، انگار برای کاری که توی ذهنش بود، باید تمام شجاعتش رو جمع میکرد. بعد آروم گفت:
– «میونگ…»
میونگ با کنجکاوی بهش نگاه کرد. جیمین دستش رو جلو آورد، با لطافت انگشت میونگ رو گرفت و انگشتر رو بهآرومی درآورد. میونگ جا خورد:
– «چیکار میکنی؟»
جیمین لبخند خیلی آرامی زد. بلند شد، رفت به سمت جعبهی کوچیکی که روی قفسهی نزدیک میز نجاریش گذاشته بود. وقتی برگشت، زانو زد.
روی همون زمین سادهی خونهای که تا چند وقت پیش برزخشون بود. دست میونگ رو گرفت، انگشتر رو بالا گرفت و گفت:
– «تا حالا فقط با اجبار کنار هم بودیم… اما حالا میخوام با انتخاب خودم، ازت بخوام باهام بمونی. این بار، نه چون باید… چون میخوام. میونگ، با من از نو شروع میکنی؟»
چشمای میونگ برق زد. شاید همون حس قدیمی بود که سالها پیش توی دلش مرده بود، شاید هم چیزی تازه. سرش رو آروم تکون داد و لب زد:
– «آره، جیمین. این بار با دلم، نه با اجبار.»
و جیمین، انگشتر رو دوباره توی انگشتش گذاشت. این بار، انگار جای درستش بود.
سکوتی کوتاه بینشون افتاد. اون سکوتی که بعد از یه تصمیم بزرگ میاد. تصمیمی که نه ساده بود، نه بدون درد. ولی انگار یه نور کوچیک از لابهلای همهی تاریکیهای گذشتهشون بالاخره راهشو پیدا کرده بود.
جیمین نگاهش رو به دست میونگ دوخت؛ همون دستی که هنوز انگشتر سادهی ازدواجشون توی انگشتش بود. نفس عمیقی کشید، انگار برای کاری که توی ذهنش بود، باید تمام شجاعتش رو جمع میکرد. بعد آروم گفت:
– «میونگ…»
میونگ با کنجکاوی بهش نگاه کرد. جیمین دستش رو جلو آورد، با لطافت انگشت میونگ رو گرفت و انگشتر رو بهآرومی درآورد. میونگ جا خورد:
– «چیکار میکنی؟»
جیمین لبخند خیلی آرامی زد. بلند شد، رفت به سمت جعبهی کوچیکی که روی قفسهی نزدیک میز نجاریش گذاشته بود. وقتی برگشت، زانو زد.
روی همون زمین سادهی خونهای که تا چند وقت پیش برزخشون بود. دست میونگ رو گرفت، انگشتر رو بالا گرفت و گفت:
– «تا حالا فقط با اجبار کنار هم بودیم… اما حالا میخوام با انتخاب خودم، ازت بخوام باهام بمونی. این بار، نه چون باید… چون میخوام. میونگ، با من از نو شروع میکنی؟»
چشمای میونگ برق زد. شاید همون حس قدیمی بود که سالها پیش توی دلش مرده بود، شاید هم چیزی تازه. سرش رو آروم تکون داد و لب زد:
– «آره، جیمین. این بار با دلم، نه با اجبار.»
و جیمین، انگشتر رو دوباره توی انگشتش گذاشت. این بار، انگار جای درستش بود.
- ۱۰.۹k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط