𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART¹³
(نایون+)(جونگکوک–)
«ادامه ویو جونگکوک»
هنوزم همون بویی رو میداد که میپرستیدمش...الان هیچی برام مهم نیست،فقط میخوام نایون رو اینطوری توی بغلم داشته باشم و تا وقتی دلتنگیم تموم بشه عطرش رو استشمام کنم...
–لعنتی...خیلی دلم برات تنگ شده بود! دیگه نمیزارم بری!
انقدر غرق عطرش و دلتنگیم شدم که خودم هم خوابم برد...
«پایان ویو جونگکوک»
زمان میگذشت و اون دو انقدر این مدت خسته شده بودن که حتی یه ذره هم تکون نخوردن...تا اینکه 4 ساعت بعد...
«ویو نایون»
چشمام رو کم کم باز کردم و بازوی سنگینی دور خودم حس کردم،چندبار پلک زدم تا تار نبینم و با دیدن کسی که بغلم خوابیده بود جا خوردم...جونگکوک بود!اولش فکر کردم خوابه تا اینکه دوباره چشمام رو بستم و بازشون کردم...خود جونگکوک بود و من کاملا بیدار...خیلی ناز خوابیده بود و میتونم از گودی که زیر چشماش ایجاد شده بود حدس بزنم مدتیه نتونسته درست بخوابه...خیلی دلم میخواست از خوشحالی جیغ بزنم اما نمیخواستم بیدارش کنم...لعنتی خیلی وقت بود اینطوری بغلم نکرده بود و الان بعد از سال ها تونستم احساس آرامش کنم...
+خیلی دلم برات تنگ شده بود.
چندمین رو همون طوری توی بغلش موندم...میخواستم برم سرویس بهداشتی پس آروم از بغلش دراومدم و درست وقتی که اومدم بلند بشم سریع مچ دستم رو گرفت و چشماش باز شد...توی چشماش ترس و نگرانی رو میدیدم و این باعث شد بفهمم اون هم مثل من میترسه دوباره همدیگه رو ازدست بدیم...با صدای خواب آلودش شروع به صحبت کرد همون صدایی که سال ها از شنیدنش محروم شده بودم
–کجا میخوای بری؟
+فقط میخواستم برم سرویس بهداشتی...
چند لحظه همونطور موند و فقط بهم خیره شد انگار داشت مطمئن میشد قرار نیست ترکش کنم...بلاخره دستم رو رها کرد و آروم نشست
–من همینجا منتظر میمونم...باید حرف بزنیم...
+باشه...
سریع رفتم سمت سرویس بهداشتی و صورتم رو شستم تا هوشیار تر بشم و بعد به آینه خیره شدم...میخواستم مطمئن بشم هنوزم همون قدر خوشگلم...یعنی جونگکوک خوشش میاد؟چون یه کم چهرم تغییر کرده و این به خاطر اینه که سنم رفته بالاتر...البته خودشم کلی تغییر کرده بود اما هنوزم خوشتیپه... افکارم رو از سرم بیرون کردم و وقتی از سرویس بهداشتی خارج شدم دیدم جونگکوک اونجا دست به سینه ایستاده و یه کم ترسیدم
+ترسوندیم!
–ببخشید همچین قصدی نداشتم...
و دقیقا وقتی خواستم یه حرف دیگه بزنم جونگکوک اومده بود سمتم و من رو محکم کشید توی آغوشش...چند ثانیه فقط توی شوک بودم تا اینکه بلاخره بدنم حرکت کرد و منم دستام رو دورش حلقه کردم... سرش رو برد توی گردنم و شروع کرد به حرف زدن
–لعنتی میدونی چند سال نبودی؟میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟میدونی چقدر راه امتحان کردم تا بتونم دوباره کنارت باشم؟
صداش میلرزید و این دلم رو شکوند اما من مقصر نبودم...اون هم مقصر نبود...
+میدونم...اما تو تنها کسی نبودی که درد کشید...منم سعیم رو کردم اما هربار که به موفقیت نزدیک میشدم پدرت با سرعت یه دیوار میچید جلوم!
سرش رو از گردنم آورد بیرون و به چشمام خیره شد...توی چشماش اشک جمع شده بود اما جلوشون رو گرفته بود...برای چند ثانیه فقط سکوت بود که جای ما حرف میزد تا اینکه جونگکوک صحبت کرد
–بهم بگو که این بار قرار نیست بری؟
خودم هم دوست داشتم جواب این سوال نمیرم باشه اما کسی که قدرت داشت پدر جونگکوک بود و اگر اون مجبورم میکرد دوباره باید میرفتم
+من نمیخوام برم...هرگز نمیخواستم اما همه چیز به پدرت بستگی داره!
–اگر تو نمیخوای و منم نمیخوام...باهم جلوش می ایستیم،من دیگه نمیخوام تحمل کنم که ازت دور باشم چون غیر ممکنه!
صورت جونگکوک بهم نزدیک تر شد فاصله هامون خیلی کم بود در حدی که نفساش روی لـب هام رو حس میکردم و درست زمانی که قرار بود اون فاصله از بین بره گوشی جونگکوک زنگ خورد،عصبی زبونش رو به لپش کوبید و چشماش رو بست و آروم عقب کشید انگار هنوز میخواست اون لحظه رو ادامه بدیم
–باید این رو جواب بدم!برمیگردم باهم حرف بزنیم!
+باشه...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART¹³
(نایون+)(جونگکوک–)
«ادامه ویو جونگکوک»
هنوزم همون بویی رو میداد که میپرستیدمش...الان هیچی برام مهم نیست،فقط میخوام نایون رو اینطوری توی بغلم داشته باشم و تا وقتی دلتنگیم تموم بشه عطرش رو استشمام کنم...
–لعنتی...خیلی دلم برات تنگ شده بود! دیگه نمیزارم بری!
انقدر غرق عطرش و دلتنگیم شدم که خودم هم خوابم برد...
«پایان ویو جونگکوک»
زمان میگذشت و اون دو انقدر این مدت خسته شده بودن که حتی یه ذره هم تکون نخوردن...تا اینکه 4 ساعت بعد...
«ویو نایون»
چشمام رو کم کم باز کردم و بازوی سنگینی دور خودم حس کردم،چندبار پلک زدم تا تار نبینم و با دیدن کسی که بغلم خوابیده بود جا خوردم...جونگکوک بود!اولش فکر کردم خوابه تا اینکه دوباره چشمام رو بستم و بازشون کردم...خود جونگکوک بود و من کاملا بیدار...خیلی ناز خوابیده بود و میتونم از گودی که زیر چشماش ایجاد شده بود حدس بزنم مدتیه نتونسته درست بخوابه...خیلی دلم میخواست از خوشحالی جیغ بزنم اما نمیخواستم بیدارش کنم...لعنتی خیلی وقت بود اینطوری بغلم نکرده بود و الان بعد از سال ها تونستم احساس آرامش کنم...
+خیلی دلم برات تنگ شده بود.
چندمین رو همون طوری توی بغلش موندم...میخواستم برم سرویس بهداشتی پس آروم از بغلش دراومدم و درست وقتی که اومدم بلند بشم سریع مچ دستم رو گرفت و چشماش باز شد...توی چشماش ترس و نگرانی رو میدیدم و این باعث شد بفهمم اون هم مثل من میترسه دوباره همدیگه رو ازدست بدیم...با صدای خواب آلودش شروع به صحبت کرد همون صدایی که سال ها از شنیدنش محروم شده بودم
–کجا میخوای بری؟
+فقط میخواستم برم سرویس بهداشتی...
چند لحظه همونطور موند و فقط بهم خیره شد انگار داشت مطمئن میشد قرار نیست ترکش کنم...بلاخره دستم رو رها کرد و آروم نشست
–من همینجا منتظر میمونم...باید حرف بزنیم...
+باشه...
سریع رفتم سمت سرویس بهداشتی و صورتم رو شستم تا هوشیار تر بشم و بعد به آینه خیره شدم...میخواستم مطمئن بشم هنوزم همون قدر خوشگلم...یعنی جونگکوک خوشش میاد؟چون یه کم چهرم تغییر کرده و این به خاطر اینه که سنم رفته بالاتر...البته خودشم کلی تغییر کرده بود اما هنوزم خوشتیپه... افکارم رو از سرم بیرون کردم و وقتی از سرویس بهداشتی خارج شدم دیدم جونگکوک اونجا دست به سینه ایستاده و یه کم ترسیدم
+ترسوندیم!
–ببخشید همچین قصدی نداشتم...
و دقیقا وقتی خواستم یه حرف دیگه بزنم جونگکوک اومده بود سمتم و من رو محکم کشید توی آغوشش...چند ثانیه فقط توی شوک بودم تا اینکه بلاخره بدنم حرکت کرد و منم دستام رو دورش حلقه کردم... سرش رو برد توی گردنم و شروع کرد به حرف زدن
–لعنتی میدونی چند سال نبودی؟میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟میدونی چقدر راه امتحان کردم تا بتونم دوباره کنارت باشم؟
صداش میلرزید و این دلم رو شکوند اما من مقصر نبودم...اون هم مقصر نبود...
+میدونم...اما تو تنها کسی نبودی که درد کشید...منم سعیم رو کردم اما هربار که به موفقیت نزدیک میشدم پدرت با سرعت یه دیوار میچید جلوم!
سرش رو از گردنم آورد بیرون و به چشمام خیره شد...توی چشماش اشک جمع شده بود اما جلوشون رو گرفته بود...برای چند ثانیه فقط سکوت بود که جای ما حرف میزد تا اینکه جونگکوک صحبت کرد
–بهم بگو که این بار قرار نیست بری؟
خودم هم دوست داشتم جواب این سوال نمیرم باشه اما کسی که قدرت داشت پدر جونگکوک بود و اگر اون مجبورم میکرد دوباره باید میرفتم
+من نمیخوام برم...هرگز نمیخواستم اما همه چیز به پدرت بستگی داره!
–اگر تو نمیخوای و منم نمیخوام...باهم جلوش می ایستیم،من دیگه نمیخوام تحمل کنم که ازت دور باشم چون غیر ممکنه!
صورت جونگکوک بهم نزدیک تر شد فاصله هامون خیلی کم بود در حدی که نفساش روی لـب هام رو حس میکردم و درست زمانی که قرار بود اون فاصله از بین بره گوشی جونگکوک زنگ خورد،عصبی زبونش رو به لپش کوبید و چشماش رو بست و آروم عقب کشید انگار هنوز میخواست اون لحظه رو ادامه بدیم
–باید این رو جواب بدم!برمیگردم باهم حرف بزنیم!
+باشه...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۳۸۵
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط